آداب خوردن گوشت در اسلام

آداب خوردن گوشت در اسلام

. انتخاب سر دست يا قسمت هاي جلو
امام علي (ع) : دوست داشتني ترين عضو گوسفند براي پيامبر ،سر دست بود .
امام رضا (ع) : در خريد گوشت قسمتهاي جلوي لاشه را بخريد و قسمتهاي عقب را نخريد زيرا بخش هاي جلو به چراگاه نزديكتر و از آفت دورترند .
2. شستن گوشت قبل از پختن آن
پيامبر خدا (ص): برادرم عيسي از شهري گذر كرد و ديد كه مردمش رنگ چهره هايشان زرد و چشم هايشان كبود است و آنان از بيماري هايي كه داشتند نزد ايشان اظهار ناراحتي كردند گفت "درمان بيماريتان همراهتان است .شما گوشت راناشسته مي پزيد در حالي كه هيچ چيز بدون نوعي جنابت از دنيا نمي رود . از آن پس آنان گوشتهاي مصرفي خود را شستند و در نتيجه بيماريشان از ميان رفت .

3. پرهيز از خوردن گوشت خشكيده نمك سود
امام صادق (ع) : چند چيز است كه قبل از پيري بدن را پير و فرسوده مي كند و شايد هم بكشد :خوردن گوشت خشكيده و حمام رفتن با شكم پر و نشستن بر جاي مرطوب و...
امام صادق (ع) : دو چيز است كه از هر جهت زيان دارد و براي هيچ يك فايده اي نيست .... : گوشت خشكيده و پنير
امام هادي (ع): گوشت خشكيده نمك سود ،بد چيزي است زيرا معده را شل مي شود هر بيماري اي را تحريك مي كند و براي هيچ چيزي سودمند نيست . بلكه زيان هم مي رساند .

4. نهي از خوردن گوشت خام
امام باقر (ع) : پيامبر خدا ،ازاين كه گوشت ،خام خورده شود نهي كرد و فرمود :" تنها درندگان ،چنين گوشتي مي خورند گوشت را هنگامي بخوريد كه آفتاب يا آتش آنرا دگرگون ساخته باشد . "
امام رضا (ع): خوردن گوشت خام ،در شكم كرم پديد مي آورد .
5. پرهيز از اعتياد به خوردن گوشت
پيامبر خدا (ع) : هر كس چهل روز گوشت بخورد سنگ دل مي شود .
امام علي (ع): شكم هايتان را گورستان جانوران نكنيد .
امام صادق (ع): علي (ع) اعتياد به خوردن گوشت را بد مي شمرد و آنرا اعتيادي همچون اعتياد به شراب مي دانست .
6. نوبتهاي خوردن گوشت
امام صادق (ع) : در هر هفته يكبار گوشت بخوريد و خود و فرزندانتان را بدان عادت ندهيد زيرا موجب اعتيادي همچون اعتياد به شراب مي شود نيز آنان را بيش از چهل روز از آن محروم نكنيد چرا كه آنان را بد خوي مي كند .
7. وانگذاشتن گوشت به مدت چهل روز
پيامبر خدا (ص) : هر كس چهل روز گوشت نخورد بد خوي مي شود . گوشت بخوريد زيرا بر شنوايي مي افزايد .
پيامبر خدا (ص) : بر شما باد گوشت چرا كه هر كس چهل روز واگذارد بد خوي مي شود و هر كس بد خوي شد به او گوشت بخورانيد . اما هر كس چربي بخورد به اندازه آن براي او بيماري فرود مي آيد .
8. تميز نكردن كامل استخوان و نخوردن مغز استخوان
پيامبر خدا (ص): بدان امت من كساني هستند كه مغز استخوان را مي خورند .
پيامبر خدا (ص) : نرمه سر استخوان پرندگان را نخوريد زيرا كه سل مي آورد .

آداب غذا خوردن پيامبر اسلام

آداب غذا خوردن پيامبر اسلام

پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر غذايى را كه فراهم بود ميل مى كرد. بهترين غذا آن بود كه دستهاى زياد به طرف آن دراز شود. و چون سفره گسترده مى شد، مى گفت : (( ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ اللهم اجعلها نعمة مشكورة تصل بها نعمة الجنة .)) )) بيشتر اوقات كه براى غذاى خوردن مى نشست دو زانو و دو پايش را جمع مى كرد همان طورى كه نمازگزار مى نشيند، جز اين كه زالو روى زانو و يا روى (يك پهلو) مى نشست و مى گفت : همانا من بنده ام و همچون بنده مى نشينم و چون بنده غذا مى خورم .(۴۶۴)

غذاى داغ نمى خورد و مى گفت : غذاى داغ بى بركت است و خداوند آتش ‍ را غذاى ما قرار نداده است ، غذا را سرد كنيد.(۴۶۵)

و از آنچه در دسترس داشت ميل مى كرد و با سه انگشتش غذا مى خورد و گاهى از انگشت چهارم كمك مى گرفت و هيچ وقت با دو انگشت غذا نمى خورد و مى فرمود: با دو انگشت خوردن كار شياطين است .(۴۶۶)

عثمان بن عفان پالوده اى براى آن حضرت آورد، مقدارى ميل فرمود، گفت : بنده خدا اين چيست ؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، اين روغن و عسل را در ديگ سنگى مى ريزيم و آن را روى آتش قرار مى دهيم و مى جوشانيم و بعد مغز گندم آسيا شده را روى روغن و عسل مى ريزيم و به هم مى زنيم تا بپزد، سرانجام اين طور مى شود كه ملاحظه مى فرماييد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين خوراك خوشمزه اى است .(۴۶۷)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله نان جو سبوس نگرفته ميل مى كرد (۴۶۸) و خيار را با خرما و نمك مى خورد (۴۶۹) و بهترين ميوه ها در نظر آن حضرت خرماى تازه و خربزه و انگور بود.(۴۷۰)

و خربزه با نان و شكر ميل مى فرمود و بسا آن را با خرما مى خورد (۴۷۱) و از هر دو دستش كمك مى گرفت ، روزى خرمايى را كه در طرف راستش بود مى خورد و دانه ها را از طرف چپ جمع آورى مى كرد. گوسفندى از كنارش ‍ گذشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دانه هاى خرما را به او اشاره كرد، گوسفند شروع كرد به خوردن دانه هاى دست چپ . آن حضرت ، در همان حال با دست راستش خرما مى خورد تا فارغ شد و گوسفند به راه خود مى رفت .(۴۷۲) و چه بسيار انگور را با خوشه مى خورد، (۴۷۳) در حالى كه آب انگور مثل رشته مرواريد روى محاسنش ديده مى شد، (۴۷۴) يعنى آبى كه مى چكيد. و بيشتر خوراكش آب و خرما بود، (۴۷۵) و شير و خرما را با هم مخلوط مى كرد و آنها را دو پاكيزه مى ناميد. (۴۷۶) بهترين خوراك در نزد آن حضرت گوشت بود و مى فرمود: گوشت بر شنوايى مى افزايد و در دنيا و آخرت بالاترين خوراك است و اگر از پروردگارم بخواهم تا هر روز بر من گوشت بخوراند، اجابت مى فرمايد. (۴۷۷) و آبگوشت را با گوشت و كدو ميل مى كرد (۴۷۸) و كدو را دوست مى داشت و مى فرمود: بوته كدو، درخت برادرم يونس ‍ است . (۴۷۹) عايشه مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره مى فرمود: عايشه ! هرگاه خواستى غذايى بپزى كدوى حلوايى بيشتر بريز؛ زيرا دل غمگين را شاد مى سازد. (۴۸۰) آن حضرت گوشت پرنده شكارى را ميل مى كرد، (۴۸۱) وى خود به دنبال آن نمى رفت و شكار نمى كرد و دوست داشت برايش شكار كنند و بياورند تا او ميل كند، (۴۸۲) چون گوشت تناول مى كرد سرش را به سوى آن خم نمى كرد بلكه گوشت را به سمت دهانش مى برد و آنگاه با دندانهاى مباركش به شدت آن را جدا مى ساخت .(۴۸۳) نان و روغن ميل مى كرد و از گوسفند، ذراع و شانه اش و از غذاى ديگ ، كدوى حلوايى و از خورش ، سركه و از خرما، (نوعى از خرما به نام ) عجوه را دوست مى داشت . (۴۸۴) و درباره عجوه دعا فرمود كه با بركت گردد و فرمود: عجوه از بهشت است و شفابخش از زهر و جادو است (۴۸۵) و از سبزيجات ، كاسنى و باذروج (گياهى معطر) و گياهى به نام خرفه را دوست مى داشت (۴۸۶) و از گوسفند هفت عضو را ميل نمى كرد: آلت تناسلى بيضه ها، مثانه ، كيسه صفرا، غده ها، فرج و خون و اينها را دوست نداشت (۴۸۷) و سير و پياز و تره نمى خورد (۴۸۸) و هرگز از غذايى نكوهش ‍ مى كرد.

اگر خوشش مى آمد، ميل مى كرد وگرنه ميل نمى فرمود، و اگر خود نمى خواست به ديگرى بدگويى نمى فرمود (۴۸۹) و ظرف غذا را مى ليسيد و مى گفت : پايان غذا پر بركت تر است (۴۹۰) و به قدرى انگشتانش را پس از غذا مى ليسيد كه قرمز مى شد (۴۹۱) و تا انگشتانش را يكى يكى نمى ليسيد آنها را با حوله پاك نمى كرد. و مى گفت : خورنده غذا نمى داند كه در كدام غذا بركت است (۴۹۲) و چون فارغ مى شد، مى گفت : (( ((اللهم لك الحمد اطعمت و اشبعث و سقيت و اءرويت ، لك الحمد غير مكفور و لا مودع و لا مستغنى عنه )) (( (۴۹۳) و چون بخصوص نان و گوشت ميل مى كرد، دستهايش را خوب مى شست و آنگاه زيادى آب را به صورتش ‍ مى كشيد (۴۹۴) و در سه نوبت آب را مى نوشيد، و در آن سه نوبت سه (( بسم اللّه )) و در آخر آنها سه (( الحمدللّه )) مى فرمود (۴۹۵) و آب را به نوعى مى مكيد و سر نمى كشيد و چه بسيار كه يك نفس مى نوشيد تا فارغ مى شد ولى داخل ظرف نفس نمى كشيد، بلكه دهانش را به سويى مى گرداند.(۴۹۶) و باقيمانده آب را به كسى كه طرف راستش بود مى داد؛(۴۹۷) هر چند كه شخص سمت چپش ‍ مهمتر بود و به آن كه طرف راستش بود، مى فرمود: سنت بر اين است كه به تو بدهم ، اگر تو خواستى به ايشان ايثار مى كنى .(۴۹۸) ظرفى خدمتش آوردند كه عسل و شير داشت نخواست كه بنوشد و فرمود: دو نوشيدنى در يك جا و دو خورش در يك ظرف است و بعد گفت : ((من حرامش نمى دانم ولى افتخار به فزونيهاى دنيوى و حساب فرداى قيامت را نمى پسندم و تواضع را دوست دارم ؛ زيرا هر كه براى خدا تواضع كند خداوند او را بلند گرداند.))(۴۹۹)

در خانه خودش از دختر بالغ با حياتر بود. از اهل خانه غذا نمى خواست و اظهار تمايل هم نمى كرد. اگر غذا مى آوردند، مى خورد و آنچه مى دادند قبول مى كرد و هر نوشيدنى كه بود مى نوشيد (۵۰۰) و چه بسا خود بلند مى شد و خوردنى و يا نوشيدنى اش را مى گرفت .(۵۰۱)



پاورقى ها :
۴۶۴- اين حديث در باب قبلى گذشت و در كتاب مكارم ، ص ۲۶ از كتاب (( مواليد الصادقين )) ثبت است .
۴۶۵- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۲۷ از مجموعه اى متعلق به پدرش به طور مرسل از امام صادق عليه السلام نقل كرده و طبرانى در (( الاوسط )) - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج ۵ / ۲۰ آمده - در دو روايت نقل كرده است .
۴۶۶- اين حديث را طبرانى در (( الكبير )) - به طورى كه در (( الجامع الصغير )) آمده است - از عامر بن ربيعه نقل كرده است .
۴۶۷- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۲۸. به طور مرسل نقل كرده است .
۴۶۸- اين حديث را ترمذى ، در ص ۱۰ (( الشمائل )) از قول سهل بن سعد نقل كرده است .
۴۶۹- اين حديث را بخارى در ج ۷، ص ۱۰۲ از حديث عبداللّه بن جعفر و ابن حبان از قول عايشه نقل كرده است ؛ (( (المغنى ) )) .
۴۷۰- اين حديث را ابونعيم - به طورى كه در (( الجامع الصغير )) آمده است - به سند ضعيف در (( الطب )) از معاوية بن يزيد عيسى نقل كرده است .
۴۷۱- اين حديث را برقى در محاسن ، ص ۵۵۷ از موسى بن جفعر عليه السلام و ترمذى و نسائى از حديث عايشه نقل كرده اند.
۴۷۲- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۲۸ مطابق متن نقل كرد، ولى عراقى مى گويد: استفاده پيامبر از هر دو دست را احمد از حديث عبداللّه بن جعفر نقل كرده مى گويد: آخرين بار كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ديدم در يك دستش خرما و در دست ديگرش خيار بود؛ از آن مى خورد و از اين دندان مى زد و اما داستان پيامبر با گوسفند را در فوائد ابى بكر شافعى به سند ضعيف از قول انس نقل كرديم .
۴۷۳- اين حديث را ابن عدى در (( الكامل )) نقل كرده است ؛ (( (المغنى ) )) .
۴۷۴- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۲۹ از حديث انس نقل كرده است .
۴۷۵- بخارى در ج ۷ / ۱۲۰ از قول عايشه نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله از دنيا رفت در حالى كه ما از خرما و آب سير مى شديم .
۴۷۶- مكارم ، ص ۳۰، اين حديث را احمد در مسند خود از قول اسماعيل بن ابى خالد به نقل از پدرش ‍ مى گويد: بر مردى وارد شدم ؛ ديدم شير و خرما را با هم مى خورد و گفت : بيا نزديك كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله اينها را دو پاكيزه ناميده است ؛ (به (( مجمع الزوائد، )) ج ۵ / ۴۰ مراجعه كنيد.)
۴۷۷- اين حديث را جايى نديدم جز اين كه ترمذى در (( الشمائل ، )) ص ۱۲ از حديث جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به منزل ما آمد، گوسفندى براى آن حضرت كشتيم ، فرمود: (( گويا اينها مى دانستند كه من گوشت را دوست دارم )) و ابن ماجه به شماره ۳۳۰۵ نقل كرده (( بالاترين خوراك مردم دنيا و اهل بهشت گوشت است .))
۴۷۸- اين حديث را مسلم در ج ۶، ص ۱۲۱ آورده است .
۴۷۹- نظير اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۳۰ نقل كرده و در ص ۲۰۱ از حديث على بن حسين عليه السلام به عبارت ديگرى آورده است و در صحيح مسلم ، ج ۶، ۱۲۱ آمده است كه حضرت كدوى حلوايى را دوست مى داشت .
۴۸۰- نظير اين حديث را برقى در محاسن ، ص ۵۲۱ و در مكارم ، ص ۳۰ با همين عبارت نقل كرده است .
۴۸۱- ترمذى از حديث انس ، حديث مرغ بريان را نقل كرده و در كتاب (( الشمائل )) ، ص ۱۲ مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله گوشت (پرنده اى به نام ) هوبره را ميل مى كرد و در سنن ج ۸، ص ۲۳ نيز چنين آمده است .
۴۸۲- عراقى گويد: ظاهر حال پيامبر صلى اللّه عليه و اله چنين بوده است ؛ زيرا كه خود فرمود: ((هر كس ‍ دنبال شكار برد در غفلت است .)) اين حديث را ابوداوود و نسائى و ترمذى از قول ابن عباس نقل كرده اند و اما حديث صفوان بن اميه : ((پيش از من پيامبران خدا همگى شكار مى كردند و به دنبال شكار مى رفتند)) به شدت ضعيف است و در (( مكارم الاخلاق )) طبرسى ، ص ۳۰ مطابق متن آمده است .
۴۸۳- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۳۱ با همين عبارت نقل كرده است و در بعضى نسخه ها (( (ينتهسه انتهاسا) )) - يعنى با جلو دندانهايش مى گرفت تا بخورد - آمده است و ترمذى در سنن ، ج ۸، ص ۳۱ از قول ابوهريره نقل كرده است : گوشتى آوردند؛ رانش را به آن حضرت دادند كه دوست مى داشت و او با دندانش از آن جدا مى كرد.
۴۸۴- عراقى گويد: مسلم و بخارى از قول ابوهريره نقل كرده اند كه گفت : جلو پيامبر صلى اللّه عليه و اله كاسه آبگوشتى با گوشت نهادند، ران را ميل كرد كه از همه اعضاى گوسفند بيشتر دوست داشت و ابوالشيخ از قول ابن عباس روايت كرده است (( بهترين گوشت نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله شانه بود)) ؛ سند حديث ضعيف است و از حديث ابوهريره نقل كرده (( جز شانه گوسفند را دوست نمى داشت )) ؛ و از ابوالشيخ از قول ابن عباس به سند ضعيف آمده است : (( بهترين خورش در نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله سركه بود)) و با همان اسناد نقل مى كند: (( بهترين خرما نزد آن حضرت ، عجوه بود.))
۴۸۵- اين حديث را بخارى در ج ۷، ص ۱۰۴ از قول سعد بن ابى وقاص نقل كرده و نسائى و ابن ماجه و ترمذى آورده اند: (( عجوه از بهشت است و شفابخش زهر است .))
۴۸۶- برقى در محاسن ، ص ۵۰۷ رواياتى درباره كاسنى و در ص ۵۱۳ راجع به خرفه نقل كرده و عراقى مى گويد: ابونعيم از قول ثوبر نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله كه در پايش زخمى بود با خرفه معالجه كرد و فرمود: خدا به تو بركت دهد، هر جا مى خواهى سبز شو! كه شفاى هفتاد درد هستى كه كوچكترينش درد سر است .
۴۸۷- اين حديث را ابن عدى و از طريق بيهقى از قول ابن عباس به اسناد ضعيف نقل كرده و نيز بيهقى از روايت مجاهد به طور مرسل روايت كرده است . (( (المغنى ). ))
۴۸۸- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۳۱ به طور مرسل نقل كرده است .
۴۸۹- اين حديث را بخارى در ج ۷، ص ۹۶ نقل كرده است . و درباره سوسمار فرمود: (( من نمى خورم و تحريم هم نمى كنم .)) اين را ترمذى در ج ۷، ص ۲۸۶ صحيح خود را روايت كرده و اسناد آن را صحيح دانسته است .
۴۹۰- اين حديث را بيهقى در (( الشعب )) از قول جابر چنين نقل كرده است : (( ظرف غذا را بر نمى داشتند تا بليسد چون آخر غذا با بركت است ، و طبرانى روايت كرده است : (( هر كه انگشتانش را بليسد در دنيا و آخرت خداوند او را سير گرداند.)) به (( مجمع الزوائد، )) ج ۶، ص ۲۸ مراجعه كنيد.
۴۹۱- اين حديث را بخارى در ج ۷، ص ۱۰۶ نقل كرده است و نظير آن را ترمذى در ج ۷، ص ۳۰۷ آورده است .
۴۹۲- اين حديث را احمد و بزاز با اين عبارت روايت كرده اند: (( هرگاه كسى از شما غذايى خورد، نبايد دستش را پاك كند تا انگشتانش را بليسد - در روايتى (آنها را بليسد) آمده است - زيرا پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: (( چه مى دانى كه در كدام غذايت بركت است )) مسلم در ج ۶، ص ۱۱۳ به نحوى از آنچه گذشت ، نقل كرده است به (( مجمع الزوائد، )) ج ۶، ص ۲۸ مراجعه كنيد.
۴۹۳- نظير اين حديث را ابن سنى در (( عمل اليوم و الليلة ، )) ص ۱۲۵ و ۱۲۶ نقل كرده است .
۴۹۴- نظير اين حديث را ابويعل - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - از حديث عبداللّه بن عمر به اسناد ضعيف نقل كرده است .
۴۹۵- اين حديث را مسلم در ج ۶، ص ۱۱۱ از قول انس و ابوداوود، در ج ۲، ص ۳۰۳ چنين آورده : (( در آب خوردن سه مرتبه نفس مى كشيد و مى گفت : اين طور گواراتر، سالم تر و بهتر است ...)) و ابن سنى در (( اليوم و الليله )) ص ۱۲۶ نظير آنچه در متن آمده ، نقل كرده است .
۴۹۶- اين حديث را طبرانى در (( الكبير )) از قول بهز نقل كرده نام ثبيت بن كثير كه ضعيف است در سند آن آمده است او از ام سلمه نقل است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله وقتى كه روزه دار بود اول آب مى خورد و يك باره نمى نوشيد، دو يا سه نوبت مى نوشيد. به (( مجمع الزوائد، )) ج ۵ / ۸۰ و (( مواهب قسطلانى ، )) ج ۱ / ۳۲۳ مراجعه كنيد.
۴۹۷- اين حديث را مسلم از قول انس ، در ج ۶، ص ۱۱۲ صحيح خود آورده است .
۴۹۸- اين حديث را مسلم در ج ۶، ص ۱۱۳ از قول سهل بن سعد نقل كرده است .
۴۹۹- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص ۳۳ به طور مرسل نقل كرده است .
۵۰۰- اين حديث را مسلم و بخارى از قول ابوسعيد چنين نقل كرده : (( از دختران حجله با حياتر بود.)) و اما غذا نمى خواست يعنى خوراك معينى را نمى طلبيد، اگر نه عايشه نقل كرده كه روزى پيامبر فرمود: (( عايشه ! آيا چيزى موجود است ...)) و در حديث نيامده است كه فرموده باشد: (( اگر از اين گوشت براى من مى پختيد)) و شايد آن سخن براى بيان حكم باشد و نه براى تمايل به خوردن ، غذا بهتر مى داند؛ (( (المغنى ) )) .
۵۰۱- احمد در مسند خود، ج ۶، ص ۳۶۴ حديثى به اين مضمون نقل كرده است .

آداب غذاخوردن از نظر اسلام

آداب غذاخوردن از نظر اسلام

غذا خوردن در اسلام

نخستين نکته براي رعايت دستورهاي بهداشتي درباره خوردن، توجه به اين حقيقت لازم است که در نظام آفرينش،«خوردن»، ابزاري براي زندگي است، نه آن که زندگي، ابزاري براي خوردن؛ چنان که در حکمتي منسوب به امام علي(ع) آمده است:

لا تطلبِ الحَياةَ لِتأکلَ، بَل اطلُبِ الاکل لِتحيا. (زندگي را براي خوردن مخواه، بلکه خوردن را براي زندگي بخواه).

بسياري از مردم ـ اگر نگوييم بيشتر آنهاـ سلامت، شادابي و زندگي خود را فداي شکم خود مي کنند.از اين رو، هيچ گاه به فکر اين نيستند که چه بخورند، چگونه بخورند و چه اندازه بخورند. پس، هر چه را مزه بهتري دارد، به هر اندازه که ميل دارند و به هر شکلي که پيش بيايد، مصرف مي کنند و بدين سان، گرفتار انواع بيماري ها مي شوند، چنان که امام علي(ع) مي فرمايد:

مَن غَرَسَ في نَفسِهِ مَحَبَة انواع الطعام، اجتَني ثِمارش فُنونِ الاسقام.

(هرکس در دل خود، درخت علاقه به انواع غذاها را بکارد، ميوه ي انواع بيماري ها را از آن مي چيند).

رهنمودهاي اسلام در اين زمينه، فوق العاده مهم و ارزشمندند و با در نظر گرفتن عصر صدور آنها، معجزه علمي پيشوايان دين، محسوب مي شوند. در اين باره، توجه به دو نکته، داراي اهميت است:

الف- رهنمودهاي اسلام درباره خوردن، تنها سلامت جسم را تضمين نمي کند، بلکه تضمين کننده سلامت جسم و روح انسان هاست.

ب- از آن جا که عقل و علم، به همه رازهاي آفرينش احاطه ندارند، چه بسا حکمت برخي از رهنمودهاي اسلام براي دانش امروز، مجهول باشد، ولي بي ترديد اين به معناي بي دليل بودن آن رهنمودها نيست، چنان که فلسفه تعدادي از احکام اسلام، در گذشته ناشناخته بود و امروزه علم به راز آنها پي برده است.

و اينک، اشاره اي کوتاه به آن رهنمودها:
1- حلال بودن غذا

نخستين و مهم ترين رهنمود اسلام درباره مواد غذايي مورد مصرف، اين است که «حلال» باشند، بدين معنا که:

اولا: آنچه انسان مصرف مي کند، بايد از راه مشروع تهيه شده باشد. غذايي که از راه نامشروع و تجاوز به حقوق ديگران تهيه گردد، هر چند ممکن است براي سلامت جسم، ضرر نداشته باشد، اما بي ترديد براي سلامت روان، زيانبار است.

ثانيا: غذاي انسان بايد ازطيبات(آنچه پاک است) تهيه شده باشد. بر اساس اين رهنمود، انسان نبايد غذاهايي را که طبع توده مردم از آن نفرت دارد، يا اسلام خوردن آن را ممنوع دانسته(مانند: گوشت مردار يا گوشت حيوانات حرام گوشت) مصرف کند، هر چند که تجاوز به حقوق ديگران نباشد.

ثالثا: غذا براي کسي که مصرف کننده است، نبايد زيانبار باشد. توضيح اين که ممکن است غذايي براي يک نفر مفيد باشد، اما براي ديگري به دليل آن که بيماراست، زيانبار باشد.

رابعا: غذا براي روح انسان يا جامعه مَفسده نداشته باشد. توضيح اين که ممکن است غذايي حلال باشد و براي جسم هم زيانبار نباشد، ليکن چگونگي مصرف آن، براي روح يا جامعه مفسده داشته باشد؛ مانند غذا خوردن در ظروف طلا و نقره، يا غذا خوردن از سفره اي که مشروبات الکلي در آن قرار دارد. خوردن اين گونه غذاها نيز در اسلام، ممنوع شناخته شده است.
2- دو وعده غذا خوردن در شبانه روز

در روايات اسلامي، براي تداوم سلامت و شادابي انسان، خوردن دو وعده غذا در صبح و شام توصيه شده است. اهل بهشت نيز که در دار السلام، جاويد هستند، در همين دو وعده غذا مي خورند: «وَلَهُم رِزقهُم فِيهَا بُکرَة وَ عَشِيا؛ و در بهشت، هر صبح و شام، روزي آنان آماده است»(مريم : آيه62)
3- توصيه به کم خوري

پيشوايان دين، ضمن تأکيد بر کم خوري، منافع فراواني براي آن ذکر کرده اند؛ مانند: تداوم سلامت بدن، صفاي انديشه، نورانيت دل، رهايي از دام شيطان، بهره گيري از ملکوت هستي، نزديکي به خداوند متعال و استفاده بهتر از عبادت پروردگار.
4- خطر پُرخوري

برعکس، پُرخوري از منظر احاديث، به شدت نکوهيده است. پُرخوري از سلامت مي کاهد، بدن را بدبو مي کند و زمينه را براي انواع بيماري هاي جسمي و روحي فراهم مي سازد. پُرخوري، جوهر نفس راتباه مي کند، به نيروي تقوا (پرهيزگاري) و ورع (خويشتن داري) ضربه مي زند، حجاب تيزهوشي است و دل را سخت و تاريک مي سازد.
5- مقدار غذاي مفيد

براي پيشگيري از زيان هاي پُرخوري و بهره گيري از منافع کم خوري، پيشوايان اسلام توصيه کرده اند که انسان تا زماني که احساس گرسنگي نکرده، چيزي نخورد و قبل از آن که کاملا سير شود، از خوردن غذا دست بکشد:«کُل وَ انتَ تشتهي، وَ امسِک وَ انتَ تَشتهي».
6- برترين خوراکي و بهترين سفره

از منظر روايات اسلامي، برترين غذاها، غذايي است که داراي چند ويژگي باشد:

اول آن که از دست رنج خودِ فرد تهيه شده باشد؛

دوم آن که خانواده ي او آن را دوست داشته باشند؛

سوم اين که بوي آن موجب آزار ديگران نباشد.

بهترين سفره ها نيز پاکيزه ترين، حلال ترين و ساده ترين آنهاست و انواع غذاهاي رنگارنگ و گران قيمت ـ که اهل بيت(ع) از مصرف آنها پرهيز مي کردند ـ بر آن چيده نشده باشد.
7- آداب سُفره

آدابي که پيشوايان اسلام براي حضور بر سفره غذا توصيه کرده اند، عبارت اند از :

بودن سبزيجات در سفره، شستن دست ها، نشستن بر سر سفره با فروتني، گرامي داشتن نان، سهيم کردن ناظر(اعم از انسان و حيوان) در غذا و آخرين ادب، صدقه دادن از آن غذا يا همانند آن.

بحث امام صادق با طبیب هندی

مجادله طبی خواندنی امام صادق

بحث امام صادق با طبیب هندی

ربيع حاجب مى گويد: روزى طبيبي هندى در مجلس منصور كتاب طب مى خواند، در حالى كه امام صادق عليه السّلام در آنجا حضور داشت. چون از قرائت مسائل طب فراغت يافت، به امام ششم عليه السّلام گفت: دوست دارى از دانش خود به تو بياموزم؟ حضرت فرمود: نه، زيرا آنچه من مى دانم از دانش تو بهتر است. طبيب پرسيد: تو از طب چه مى دانى؟ فرمود: من حرارت را با سردى، و سردى را با گرمى، رطوبت را با خشكى، و خشكى را با رطوبت درمان مى كنم، و مسأله تندرستى را به خدا وامى گذارم و براى تندرستى دستور پيامبر را به كار مى برم كه فرمود: «شكم خانه درد است، و پرهيز درمان هر دردى است، و تن را به آنچه خوى گرفته بايد عادت داد».

طبيب گفت: طب جز اين چيزى نيست. امام گفت: مى پندارى كه من اين دستورها را از كتاب هاى بهداشتى ياد گرفته ام؟ گفت: آرى، امام فرمود: من اين ها را از خدا فرا گرفته ام. تو بگو من از جهت بهداشت داناترم يا تو؟ طبيب گفت:البته من. امام عليه السّلام فرمود: اگر اين چنين است من از تو سؤالاتى مى پرسم، تو پاسخ بده. گفت: بپرس.

امام صادق(ع) سئوالات زير را از طبيب هندي پرسيدند:

"چرا جمجمه ي سر چند قطعه است؟

چرا موى سر بالاى آن است؟

چرا پيشانى مو ندارد؟

چرا در پيشانى خطوط و چين وجود دارد؟

چرا ابرو بالاى چشم است؟

چرا دو چشم مانند بادام است؟

چرا بينى ميان چشم هاست؟

چرا سوراخ بينى در زير آن است؟

چرا لب و سبيل بالاى دهان است؟

چرا مردان ريش دارند؟

چرا دندان پيشين، تيزتر و دندان آسياب، پهن و دندان بادام شكن بلند است؟

چرا كف دست ها مو ندارد؟

چرا ناخن و مو جان ندارند؟

چرا قلب مانند صنوبر است؟

چرا شُش دو تکه است و در جاى خود حركت مي كند؟

چرا کبد(جگر) خميده است؟

چرا كليه مثل دانه لوبياست؟

چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا مى گردند؟

چرا گام هاى پا ميان تهى است؟ "

طبيب هندي در پاسخ به تمامي سئوالات بالا گفت : نمي دانم.

امام فرمود: من علّت اينها را مى دانم. طبيب گفت: بيان كن.

امام فرمود:
*جمجمه به دليل اينکه ميان تهى است، از چند قطعه آفريده شده است و اگر قطعه قطعه نبود، ويران مى شد، لذا چون چند قطعه است، ديرتر مى شكند.
*موى در قسمت بالاي سر است، چون از ريشه ي آن روغن به مغز مى رسد و از سر موها كه سوراخ است، بخارات بيرون مى رود و سرما و گرمايى كه به مغز وارد مى شود، دفع مي شود.
*پيشانى مو ندارد، براى آنكه روشنايى به چشم برسد.
*خط و چين پيشاني نيز عرقي را از سر مي ريزد، نگه مي دارد تا وارد چشم ها نشود و انسان بتواند آن را پاك كند، مانند رودخانه ها كه آب هاي روى زمين را نگهدارى مى كنند.
ابروها بالاى دو چشم قرار دارند تا نور به اندازه ي کافي به آنها برسد. اى طبيب، نمى بينى وقتي شدت نور زياد است، دست خود را بالاى چشم ها مي گيري تا روشنى به مقدار کافي به چشم هايت برسد و از زيادى آن پيشگيرى كند؟!
*بينى بين دو چشم قرار دارد تا روشنايى را بين آنها به طور مساوي تقسيم كند.
*چشم ها شکل بادام هستند تا ميل دوا در آن فرو برود و بيرون آيد. اگر چشم چهار گوش يا گرد بود، ميل در آن به درستي وارد نمى شد و دوا به همه جاي آن نمى رسيد و بيماري چشم درمان نمى شد.
*خداوند سوارخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن پايين بيايد و بو از آن بالا رود. اگر سوراخ بيني در بالا بود، نه فضولات از آن پايين مى آمد و نه بوي چيزي را در مى يافت.
*سبيل و لب را بالاى دهان آفريد، تا فضولاتى را كه از مغز پايين مي آيد نگه دارد و خوراك و آشاميدنى به آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را از پاک کند.
*براى مردان محاسن(ريش) را آفريد تا نيازي به كشف عورت(پوشاندن سر) نداشته باشند و مرد و زن از يكديگر مشخص شوند.
*دندان هاى پيشين را تيز آفريد تا گزيدن آسان گردد، و دندان هاى آسياب را براى خرد كردن غذا پهن آفريد، و دندان نيش را بلند آفريد تا دندان هاى آسياب را مانند ستونى كه در بنا به كار مى رود، استوار كند.
*دو كف دست را بى مو آفريد تا سودن به آنها واقع گردد. اگر کف دست مو داشت، وقتي انسان به چيزي دست مي کشيد به خوبي آن را حس نمي کرد.
*مو و ناخن را بى جان آفريد، چون بلند شدن آنها زشت و کوتاه کردن آنها زيباست. اگر جان داشتند، بريدن آنها همراه با درد زيادي بود.
*قلب را مانند صنوبر ساخت، چون وارونه است. سر آن را باريك قرار داد تا در ريه ها در آيد و از باد زدن ريه خنك شود.
*كبد را خميده آفريد تا شكم را سنگين كند و آن را فشار دهد تا بخارهاى آن بيرون رود.
*كليه را مانند دانه لوبيا ساخت، زيرا منى قطره قطره در آن مى ريزد و از آن بيرون مى رود. اگر کليه چهار گوش يا گِرد بود، اولين قطره مى ماند تا قطره دوم در آن بريزد و آدمى از انزال لذت نمى برد. زماني که منى از محل خود كه در فقرات پشت است، به كليه مي ريزد، كليه چون كرم بسته و باز مى شود و کم کم مني را به مثانه مى رساند.
*خم شدن زانو را به طرف عقب قرار داد، تا انسان به جهت پيش روى خود راه رود، و به همين علت حركات وى ميانه است، و اگر چنين نبود در راه رفتن مى افتاد.
*پا را از سمت زير و دو سوى آن، ميان باريك ساخت، براى آنكه اگر همه پا بر روي زمين قرار مي گرفت، مانند سنگ آسياب سنگين مى شد. سنگ آسياب چون بر سر گردى خود باشد، كودكى آن را بر مى گرداند و هر گاه بر روى زمين بيفتد، مردي قوي به سختى مى تواند آن را بلند كند.
آن طبيب هندى گفت: اين ها را از كجا آموخته اى؟ فرمود: از پدرانم و ايشان از پيامبر و او از جبرئيل، امين وحى و او از پروردگار كه مصالح همه اجسام را داند. طبيب در آن وقت مسلمان شد و گفت: تو داناترين مردم روزگارى.
راستى چه شگفت انگيز است كه حضرت صادق عليه السّلام بدون در دست داشتن ابزار امروزى كه وسيله شناخت درون و برون انسانند، در گوشه اي از شهر مدينه براى يك طبيب هندى شگفتي هاى خلقت انسان را با دلايل محکم بيان مى فرمايد.

بحث امام صادق با طبیب هندی

مجادله طبی خواندنی امام صادق

بحث امام صادق با طبیب هندی

ربيع حاجب مى گويد: روزى طبيبي هندى در مجلس منصور كتاب طب مى خواند، در حالى كه امام صادق عليه السّلام در آنجا حضور داشت. چون از قرائت مسائل طب فراغت يافت، به امام ششم عليه السّلام گفت: دوست دارى از دانش خود به تو بياموزم؟ حضرت فرمود: نه، زيرا آنچه من مى دانم از دانش تو بهتر است. طبيب پرسيد: تو از طب چه مى دانى؟ فرمود: من حرارت را با سردى، و سردى را با گرمى، رطوبت را با خشكى، و خشكى را با رطوبت درمان مى كنم، و مسأله تندرستى را به خدا وامى گذارم و براى تندرستى دستور پيامبر را به كار مى برم كه فرمود: «شكم خانه درد است، و پرهيز درمان هر دردى است، و تن را به آنچه خوى گرفته بايد عادت داد».

طبيب گفت: طب جز اين چيزى نيست. امام گفت: مى پندارى كه من اين دستورها را از كتاب هاى بهداشتى ياد گرفته ام؟ گفت: آرى، امام فرمود: من اين ها را از خدا فرا گرفته ام. تو بگو من از جهت بهداشت داناترم يا تو؟ طبيب گفت:البته من. امام عليه السّلام فرمود: اگر اين چنين است من از تو سؤالاتى مى پرسم، تو پاسخ بده. گفت: بپرس.

امام صادق(ع) سئوالات زير را از طبيب هندي پرسيدند:

"چرا جمجمه ي سر چند قطعه است؟

چرا موى سر بالاى آن است؟

چرا پيشانى مو ندارد؟

چرا در پيشانى خطوط و چين وجود دارد؟

چرا ابرو بالاى چشم است؟

چرا دو چشم مانند بادام است؟

چرا بينى ميان چشم هاست؟

چرا سوراخ بينى در زير آن است؟

چرا لب و سبيل بالاى دهان است؟

چرا مردان ريش دارند؟

چرا دندان پيشين، تيزتر و دندان آسياب، پهن و دندان بادام شكن بلند است؟

چرا كف دست ها مو ندارد؟

چرا ناخن و مو جان ندارند؟

چرا قلب مانند صنوبر است؟

چرا شُش دو تکه است و در جاى خود حركت مي كند؟

چرا کبد(جگر) خميده است؟

چرا كليه مثل دانه لوبياست؟

چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا مى گردند؟

چرا گام هاى پا ميان تهى است؟ "

طبيب هندي در پاسخ به تمامي سئوالات بالا گفت : نمي دانم.

امام فرمود: من علّت اينها را مى دانم. طبيب گفت: بيان كن.

امام فرمود:
*جمجمه به دليل اينکه ميان تهى است، از چند قطعه آفريده شده است و اگر قطعه قطعه نبود، ويران مى شد، لذا چون چند قطعه است، ديرتر مى شكند.
*موى در قسمت بالاي سر است، چون از ريشه ي آن روغن به مغز مى رسد و از سر موها كه سوراخ است، بخارات بيرون مى رود و سرما و گرمايى كه به مغز وارد مى شود، دفع مي شود.
*پيشانى مو ندارد، براى آنكه روشنايى به چشم برسد.
*خط و چين پيشاني نيز عرقي را از سر مي ريزد، نگه مي دارد تا وارد چشم ها نشود و انسان بتواند آن را پاك كند، مانند رودخانه ها كه آب هاي روى زمين را نگهدارى مى كنند.
ابروها بالاى دو چشم قرار دارند تا نور به اندازه ي کافي به آنها برسد. اى طبيب، نمى بينى وقتي شدت نور زياد است، دست خود را بالاى چشم ها مي گيري تا روشنى به مقدار کافي به چشم هايت برسد و از زيادى آن پيشگيرى كند؟!
*بينى بين دو چشم قرار دارد تا روشنايى را بين آنها به طور مساوي تقسيم كند.
*چشم ها شکل بادام هستند تا ميل دوا در آن فرو برود و بيرون آيد. اگر چشم چهار گوش يا گرد بود، ميل در آن به درستي وارد نمى شد و دوا به همه جاي آن نمى رسيد و بيماري چشم درمان نمى شد.
*خداوند سوارخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن پايين بيايد و بو از آن بالا رود. اگر سوراخ بيني در بالا بود، نه فضولات از آن پايين مى آمد و نه بوي چيزي را در مى يافت.
*سبيل و لب را بالاى دهان آفريد، تا فضولاتى را كه از مغز پايين مي آيد نگه دارد و خوراك و آشاميدنى به آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را از پاک کند.
*براى مردان محاسن(ريش) را آفريد تا نيازي به كشف عورت(پوشاندن سر) نداشته باشند و مرد و زن از يكديگر مشخص شوند.
*دندان هاى پيشين را تيز آفريد تا گزيدن آسان گردد، و دندان هاى آسياب را براى خرد كردن غذا پهن آفريد، و دندان نيش را بلند آفريد تا دندان هاى آسياب را مانند ستونى كه در بنا به كار مى رود، استوار كند.
*دو كف دست را بى مو آفريد تا سودن به آنها واقع گردد. اگر کف دست مو داشت، وقتي انسان به چيزي دست مي کشيد به خوبي آن را حس نمي کرد.
*مو و ناخن را بى جان آفريد، چون بلند شدن آنها زشت و کوتاه کردن آنها زيباست. اگر جان داشتند، بريدن آنها همراه با درد زيادي بود.
*قلب را مانند صنوبر ساخت، چون وارونه است. سر آن را باريك قرار داد تا در ريه ها در آيد و از باد زدن ريه خنك شود.
*كبد را خميده آفريد تا شكم را سنگين كند و آن را فشار دهد تا بخارهاى آن بيرون رود.
*كليه را مانند دانه لوبيا ساخت، زيرا منى قطره قطره در آن مى ريزد و از آن بيرون مى رود. اگر کليه چهار گوش يا گِرد بود، اولين قطره مى ماند تا قطره دوم در آن بريزد و آدمى از انزال لذت نمى برد. زماني که منى از محل خود كه در فقرات پشت است، به كليه مي ريزد، كليه چون كرم بسته و باز مى شود و کم کم مني را به مثانه مى رساند.
*خم شدن زانو را به طرف عقب قرار داد، تا انسان به جهت پيش روى خود راه رود، و به همين علت حركات وى ميانه است، و اگر چنين نبود در راه رفتن مى افتاد.
*پا را از سمت زير و دو سوى آن، ميان باريك ساخت، براى آنكه اگر همه پا بر روي زمين قرار مي گرفت، مانند سنگ آسياب سنگين مى شد. سنگ آسياب چون بر سر گردى خود باشد، كودكى آن را بر مى گرداند و هر گاه بر روى زمين بيفتد، مردي قوي به سختى مى تواند آن را بلند كند.
آن طبيب هندى گفت: اين ها را از كجا آموخته اى؟ فرمود: از پدرانم و ايشان از پيامبر و او از جبرئيل، امين وحى و او از پروردگار كه مصالح همه اجسام را داند. طبيب در آن وقت مسلمان شد و گفت: تو داناترين مردم روزگارى.
راستى چه شگفت انگيز است كه حضرت صادق عليه السّلام بدون در دست داشتن ابزار امروزى كه وسيله شناخت درون و برون انسانند، در گوشه اي از شهر مدينه براى يك طبيب هندى شگفتي هاى خلقت انسان را با دلايل محکم بيان مى فرمايد.

با اصیل ترین نوع مسواک آشنا شوید !

با اصیل ترین نوع مسواک آشنا شوید ! نام علمی: Salvadora persica نام عمومی: Miswak, Meswak نام فرانسوی: Mesuak نام عربی: شجرة السواک، اراک حضرت رسول اکرم (ص): << دو رکعت نماز با مسواک بهتر از 70 رکعت نماز بدون مسواک است >> درخت مسواک درحقیقت درختچه ای است به ارتفاع متوسط 3 متر که شاخه‌های زیادی دارد. این گیاه همیشه سبز است. از مناطق مهم رویش این گیاه در جهان؛ جنوب آسیا، ایران، مصر، هندوستان و حبشه می‌باشد و مهمترین نواحی رویش آن در ایران؛ لار، بندرعباس، میناب، مکران و چاه بهار است. مهمترین ترکیبات ریشه، ساقه، برگ گیاه شامل فلاونوئیوها، ساپونین، تانن، ترکیبات گوگردی، بنزیل ایزوتیوسیاناید، ترکیبات کلراید، فلوراید، کلسیم و سیلیسیم می‌باشد. اثرات مهم این گیاه اثرات ضد میکروب قسمت‌های مختلف گیاه مسواک به علت دارا بودن تانن، ترکیبات گوگردی و ترکیبات ایزوتیوسیاناید، دارای اثر ضد میکروبی قوی و گسترده بر روی انواع میکرو ارگانیزمهاست. ده‌ها تحقیق در جهان نشان داده است که این اثرات به خصوص درموارد میکرو ارگانیزم‌های غیر هوازی که باعث پوسیدگی دندان می‌باشد، انتخابی ایده آل است. اثر ضد زخم اثر ضد زخم چوب مسواک، به دلیل فلاونوئیدها و تانن‌های موجود در آن، قوی می‌باشد. اثر دیگر... (پاک کنندگی و ضد جرم دندان) کلراید موجود در چوب مسواک، از ایجاد جرم بر روی دندانها جلوگیری می‌کند، به همین دلیل افرادی که به طور طولانی از چوب مسواک استفاده می‌کنند (بعضی از کشورهای عربی مانند عربستان سعودی)، اصولاً دندانهای سفیدی دارند. اثر ضد پوسیدگی دندان فلوراید قابل توجه، به همراه ترکیبات دیگر موجود در ساقه‌های گیاه مسواک باعث خاصیت قوی ضد پوسیدگی دندان‌های می‌شود. کلیه اثرات ذکر شده با مکانیسم‌های مربوط پس از تحقیقات زیادی که در نقاط مختلف جهان صورت گرفته تایید شده است. این بررسی‌ها نشان می‌دهد مصرف چوب مسواک به خصوص در طولانی مدت، می‌تواند در بهداشت دهان و دندان اثر ایده آلی داشته باشد. تحقیق دیگری درمورد اثر ضد میکروبی و ضد عفونی کننده چوب مسواک در مقایسه با خمیردندان‌های خوب دنیا انجام شد؛ نتایج آزمایش‌ها نشان داد که خاصیت ضد میکروبی چوب مسواک، از لحظه ورود به دهان شروع می‌شود و به مدت طولانی دوام دارد، درحالی که دوام خمیردندان‌ها بسیار کوتاه بوده و قابل مقایسه با چوب مسواک نیست. یکی از اعجاز درخت مسواک خاصیت ضدعفونی قوی آن است. تمامی تحقیقات از خواص منحصر به فرد بودن مواد و اثرات چوب مسواک خبر می‌دهند. پیغمبر عظیم الشان اسلام(ص) اولین معرف و توصیه کننده این چوب در جهت بهداشت دهان و دندان بوده‌اند، درحالی که قبل از آن مسواک وجود نداشته است. (برای توجه به این موضوع به ترجمه کامل صفحه 71 کتاب مصور تاریخ پنج هزار سال دندانپزشکی چاپ آمریکا، اشاره می‌شود.) طریقه مصرف در کشور عربستان و بعضی کشورهای عربی دیگر قطعات حدوداً 10 سانتیمتر با قطر حدود یک یا نیم سانتیمتر از ساقه‌های گیاه به صورت بسته‌های 50 تا 100 عددی به وفور بفروش می‌رسد که هر قطعه از آن به مدت یک روز در آب قرار گرفته و سپس پوست همان قسمت جدا می‌شود. به این ترتیب فیبرهای طول این ساقه به شکل مسواک در می‌آید که آن را به آرامی بر روی دندان‌ها می‌کشند؛ با این عمل ضمن مسواک شدن دندان‌ها مواد مختلف این چوب در بزاق حل شده و آثار مختلف آن در دهان، لثه و دندان‌ها اعمال می‌شود. همچنین از فیبرهای نازک ساقه جهت خلال کردن دندان‌ها استفاده می‌گردد. مطالعه گیاهانی که در گذشته برای دهان و دندان مصرف می‌شده اند، نشان داده است ممتازترین گیاه، درخت مسواک است که اولین بار توسط پیغمبر عظیم الشان اسلام در 1400 سال قبل به مسلمانان توصیه شده است.

برخی حکمتهای احکام اسلام

برخی حکمتهای احکام اسلام

بسیاری از آداب و بایدها و نبایدهای دینی ما گذشته از حلال و حرام و مستحب و مکروه بودن،دارای فایده‌ها و یا آسیب‌هایی از نظر علمی می‌باشند که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
چشم چرانی

نگاه‌های آلوده که در عرف ما از آن به «چشم چرانی» تعبیر می‌شود منشاء انحرافات مختلف جنسی می باشد. از این رو، برای پاکسازی دل،باید ابتدا دیده را از آلاینده‌ها زدود و در همین راستا می‌باشد که،قرآن کریم پیش از دعوت به عفت جنسی، به عفیف ساختن نگاه سفارش می کند و می فرماید: قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم… و قل للمؤمنات یغض من ابصارهن و یحفظن فروجهن…؛به مردان با ایمان بگو،عفت چشم و عفت جنسی را رعایت کنند… و به زنان با ایمان بگو عفت چشم و عفت جنسی را رعایت کنند….(سوره نور، ایه31 و32)

از پیامبر(ص) روایت شده است:«النظر مهم مسموم من سهام ابلیس؛ چشم دوختن (به نا محرم) تیر زهرآگینی از تیرهای شیطان است».(بحارالانوار،ج104،ص 38، چاپ بیروت)

نگاه آلوده آدمی را در دام عشق‌های نا پاک و انحرافات جنسی گرفتار می‌سازد، چنان که علی(ع) در این مورد فرموده‌اند:«چه بسا عشقی که با یک نگاه، بذرافشانی می‌گردد».(غررالحکم و دررالکلم،محمد تمیمی، دانشگاه تهران، حدیث 5314)

چشم چرانی در نتیجه محرومیت‌های جنسی، محیط نا مساعد و ضعف اراده و… به وجود می‌اید،عصب «لی بیدو» که در اعصاب چشم متمرکز است،با اعصاب جنسی متصل و مرتبط می‌باشد و از این روست که شخص با چشم چرانی لذت می برد.

خوب است در راستای بیان علت‌های نفی اسلام از این عمل ناپسند و منافی اخلاق،به ضررهای آن اشاره نماییم.

آسیب‌های چشم چرانی:چشم چرانی سبب درشتی چشم، ضعف اعصاب و روان، بی‌خوابی،کم خوابی،بی اشتهایی،خیال پردازی واهی، تشویش ذهن و اغتششات و بیماری‌هایی از این دست می‌گردد.(مسائل درمانی و طب درمانی، عبدالکریم بی‌آزار شیرازی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی،1374 ش،ج3، ص 258)

این رفتار ناپسند که بیشتر از مردها سر می‌زند،باعث بروز «سادیسم» در آنها می‌گردد و در زنها که بیشتر ناشی از خودنمایی است،بیماری «ماژوشیسم» را به وجود می‌آورد.(همان)
قاعده اعتدال در غذا خوردن

کلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین؛ بخورید و بیاشامید، [ولی] زیاده روی نکنید؛ چرا که خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.(سوره اعراف،ایه31)

خداوند در این ایه،یک چهار چوب کلی و اساسی را برای تغذیه ارائه می‌دهد و آن عبارت است از مصرف به اندازه غذا و جلوگیری از اسراف.

«اسراف» کلمه جامعی است که هر گونه زیاده روی در کمیت، کیفیت، بیهوده گرایی،اتلاف و مانند آن را شامل می‌گردد و مصادیق گوناگونی چون:پرخوری و پرآشامی،تندخوری،زیاده روی در خوردن یک نوع غذا و روی آوردن به غذاهای حرام را،افزون بر خوراکی‌های حلال شامل می‌گردد.
پیامدهای اسراف در غذا

1.سوء هاضمه،بزرگ شدن معده و شکم،2. بالا رفتن غلظت خون (تسلب شرایین)،3.پیچ خوردن معده،4. سوزش قلب،5.آثار روانی مثل کودنی و تنبلی و افزایش شهوت،6.پوسیدگی دندانها،7.دچار شدن به وبا، تیفوئید و…، 8.بیماری های مفصلی و سنگ کلیه (در نتیجه خوردن یک نوع غذا)،9.چاقی.
آداب غذا خوردن و دستور به خوردن نمک

در اسلام،دستورات زیادی در مورد خوردن نمک،به عنوان یک پیش غذا،وارد شده است. حضرت علی(ع) می‌فرمایند:«با نمک خوردن در اول غذا،خوردن را شروع کنید که اگر مردم بدانند چه خاصیتی در نمک است، هر اینه بر تریاق [بهترین دوای مؤثر] تجربه شده،آن را بر می‌گزینند».

امام صادق(ع) نیز فرموده‌اند:«رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود:ای علی،غذا را با نمک آغاز کن وبا آن به پایان رسان که هر کس چنین کند،از 72 نوع از انواع بلا در امان است که از آن جمله جنون و جذام و پیسی می‌باشد.و همچنین از ایشان روایت شده است:

«هر کس در اول و آخر غذا نمک بخورد، لکه های سیاه و سفید صورتش برطرف خواهد شد».در روایتی از پیامبر(ص) دردهای گلو،دندانها و دردهای شکم از جمله بیماری‌هایی دانسته شده‌اند که خوردن نمک از بروز آن جلوگیری می‌کند.

نمک از دریچه علم: نمک به دلیل داشتن «اسید» بهترین داروی ضد عفونی کننده است؛ چرا که هیچ نوع میکروبی نمی‌تواند در نمک رشد و نمو یا زندگی کند.

«دکتر تومانیانس» در کتاب خود به نام «Hygienic ruler in Islam» فایده‌های استعمال نمک را در پیش از غذا این گونه بر می‌شمارد:

1.بنابر یافته‌های علوم پزشکی،دهان محل تجمع انواع میکروبها می‌باشد که در اثر استعمال نمک در پیش از غذا، آنها بر طرف می‌گردند.

2.آب دهان (بزاق) از چشمه‌هایی به نام غدد بزاقی جاری می‌باشند که هرچه با غذا مخلوط شوند،غذا زودتر از گلو پایین می‌رود و زودتر هضم می‌شود.ورود نمک در دهان،غده‌های اطراف دهان را تحریک و به ترشح آنها سرعت می‌بخشد.از این رو،غذا را زودتر هضم و برای فرو بردن حاضر می‌سازد.

3.زمانی که نمک وارد معده خالی از غذا می‌گردد، غده معده را تحریک می‌کند و ترشحات زیادتری به وجود می‌آورد.پس «اسفیورت» نمک سبب زود فرو بردن و زود هضم شدن غذا می‌گردد.

4.از آنجا که نمک پیش از غذا تحریک کننده غده‌های هاضمه است،در اثر تحریک آنها،انسان میل به غذا خوردن می‌یابد،بنابراین،نمک سبب زیاد شدن اشتها می‌گردد.

5.چنانچه مواد شیمیایی،بیش از اندازه معمول در معده ترشح شود، موجب سوء هاضمه می‌گردد و نمک پیش از غذا،به دلیل دارا بودن اثر اسیدی،آن را خنثی و بی‌اثر می نماید و سوء هاضمه را برطرف می کند.

6.در بدن و خون و ساختمان جسم مقدار معینی نمک وجود دارد که اگر این مقدار کاهش یابد،موجب امراض مختلفی در اعضاء بدن می‌گردد،اما وقتی نمک پیش از غذا وارد معده گردد،مقدار مورد نیاز را برای کمبود خود نگه می‌دارد و در حقیقت،مقدار از دست رفته را جبران می‌سازد.

7.بدن انسان به منظور برطرف کردن نمک،به آب نیاز دارد و استعمال نمک، بیش از غذا،آدمی را به نوشیدن آب مجبور می سازد و این،خود،سبب افزایش«ادرار» و شستشوی کلیه و مثانه می‌شود.

8.در اثر نمک خوردن،مقداری از آب بدن از روزنه‌های پوست بیرون می‌اید و به این ترتیب، سوارخ‌های تنفسی پوستی،پاک و پاکیزه می‌گردند.

9.خوردن نمک در بعد از صرف غذا نیز،غدد بزاقی را تحریک می‌سازد و باعث زیاد شدن آب دهان می گردد.بنابراین،انسان ناگزیر به فرو بردن یا بیرون کردن آن از دهان می‌شود که در هر دو صورت،چربی یا غذای باقی مانده در دهان و بین دندان به همراه آب دهان برطرف می‌شود.

10.اگر آدمی غذایی بخورد که نمک آن کم باشد و یا در معده ترشحات مواد نمکی نباشد،غذا دیرتر هضم می‌شود و این،سبب بروز سوء هاضمه می شود.خوردن نمک، پیش از غذا،این آسیب را برطرف می‌سازد.
وضو و غسل

علاوه بر عبادی و معنوی وضو و غسل،این دو فریضه،از جنبه‌های بهداشتی و علمی مختلفی نیز برخوردارند که نه تنها امروزه بسیاری از صاحب نظران و پزشکان آن را ثابت نموده‌اند،بلکه حتی در برخی روایات هم این جنبه‌ها یادآوری گردیده و مورد توجه واقع شده است.از جمله امام رضا(ع) نقل شده است که در مورد وضو فرموده‌اند:«و}وضو{ برای این است که بنده در مقابل پروردگار خود پاکیزه باشد و قابل مذاکره و مکالمه گردد و اطاعت امر مولی نموده،از کثافات و نجاسات پاک گردد، کسالت تن او برطرف شود ـ و خواب از چشم او بیرون رود؛تا این معارف به پاکی قلب او در مقابل عظمت خالق منتهی شود ـ و سبب وجوب شستن صورت و دستها و مسح سر و پا آن است که این اعضا در نماز بیشتر به کار می‌اید؛زیرا نماز گزار با صورت سجده و خضوع می کند و با دست خود حاجات خویش را عرضه می دارد و با سر خویش جهت قبله را حفظ می‌نماید و با پاهایش قیام و قعود نماز را انجام می دهد».
حکمت‌های وضو در بیان اندیشمندان

1. دست و صورت که بیشتر در معرض میکروب‌های مختلف هستند،باید هر روز،چند مرتبه با عنوان وضو شسته شود ، به طوری که آب به پوست برسد و چربی و کثیفی هایش را برطرف سازد.اعضای غیر از وضو (که زیر لباس است) کمتر در معرض کثیفی و آلودگی های محیطی قرار دارد.(فلسفه احکام،ص 188)

2.تا مدت‌ها پیش گمان می‌کردند ورود میکروب به داخل بدن،منحصر به سوراخ‌های بدن (مثل دهان) می‌باشد،ولی اخیراً ثابت شده که ممکن است میکروب از سطح پوست نیز وارد بدن گردد و از آنجایی که دست و صورت، بیشتر در معرض آلودگی‌ها قرار می‌گیرد،دستور داده شده است که به مسح پا و سر به هنگام وضو شسته شود اکتفا گردیده است؛تا موجب سختی نشود.(همان)

3.احکام وضو این است که پیش از انجام آن،هر چیزی را که مانع از رسیدن آب به محل مسح سر و پا می‌شود،برطرف نماییم،به این،ترتیب،نظافت محل سر و پا نیز تحقق می‌یابد و این خود،یک نکته بهداشتی است.

4.ماساژ دادن به روش‌های مختلف فایده‌های فراوانی برای بدن دارد که وضو نیز همان خاصیت ماساژ را دارا می باشد؛زیرا وقتی آب سرد به سطح اعضای وضو، رسید و محل آن سرد گردید،برای حفظ درجه حرارت طبیعی بدن و جبران حرارت از دست رفته اعضای وضو، دستگاه گردش خون به فعالیت سریع مشغول می شود تا درجه حرارت بدن متعادل شود وبه این ترتیب نشاط و سلامتی و تعدیل در دستگاه گردش خون که مهمترین عنصر بدن است به وجود می اید و بهداشت بدن را تأمین می‌سازد. (همان،ص 190)

5.در مورد نوع آب وضو (سرد بودن، پاک و مطلق بودن) و استنشاق (آب در بینی کردن) مضمضمه (آب در دهان کردن) و مسواک قبل از وضو نیز،به مطالب بهداشتی جالبی در روایات و سخنان پزشکان اشاره شده است.(فلسفه احکام،ص 2 ـ 241 و 246)
غسل

فریضه غسل کردن، نه تنها یکی از واجبات دینی و از لحاظ عبادی بسیار مورد توجه می باشد، بلکه از نظر بهداشتی و علمی هم دارای امتیازات و فایده‌های زیادی می باشد،به عبارت دیگر، غسل نه تنها به روح آدمی طراوت و نشاط می بخشد و یک نورانیت معنوی ویژه‌ای در شخص ایجاد می کند،بلکه در سلامت جسم اثرات شایانی می‌گذارد.در احکام اسلامی غسل‌های مختلفی وجود دارد که هر یک می‌تواند در راستای فلسفه و علت‌های خاصی مستحب یا واجب شده باشند. به عنوان نمونه،یکی از علت‌هایی که سبب شده است غسل کردن در روز جمعه مستحب شود، این می باشد که معمولا در این روز اجتماعات زیادی از جمله نماز جمعه برپا می‌گردد و مردم دور و نزدیک در یک جا و در کنار هم گرد می‌ایند.بنابراین،شستشوی بدن به بهانه غسل،بهداشت و پاکیزگی جسم و محیط را تأمین و از طرفی با از بین بردن بوی عرق و… انس میان افراد را بیشتر می‌کند.(فلسفه احکام (اهتمام)، ص 209)

برخی پزشکان در مورد فایده های غسل جنابت چنین گفته اند:

1.سبب نشاط بخشی به بدن و ورزیده شدن آن از راه تحریک پایانه‌های عصبی موجود در پوست می‌گردد.

2.باعث احتقان خون در پوست و دستگاه تناسلی و دفع خون‌های جمع شده در این قسمت‌ها به سایر بخش‌های بدن،به ویژه،قلب و مغز می‌گردد.

3. تأمین سلامتی پوست به آدمی کمک می‌کند تا وظایف مختلف خود را که مهمترین آنها انتقال احساسات و تنظیم دمای بدن و حفظ سلامتی می باشد،بهتر انجام دهد.

4.در حقیقت غسل یک فعالیت عضلانی است که با ورزش ارادی بدن، نشاط قلب و حس جریان یافتن خون در بدن را در پی دارد.

5.همچنین سلول‌های مرده، مواد چربی زائد و گرد و غبار و دیگر آلودگی‌ها را از سطح پوست می‌زداید.(پژوهشی در اعجاز علمی قرآن،ج2،ص 358)

6.در روایتی آمده است:«در زمان جنابت، منی از تمام بدن بیرون می اید و به همین جهت لازم است، تمام بدن شسته شود».(بحار الانوار، ج81 ص21) دانشمندان، امروزه به این نتیجه رسیده‌اند که خارج شدن منی از بدن آدمی،مانند بول و سایر زواید، یک عمل موضعی نیست؛زیرا به هنگام خروج آن،اثرش در تمام بدن آشکار می‌شود و همه سلولهای تن،در یک حالت سستی خاصی فرو می‌روند. (تفسیر نمونه،ج 4،ص 284)

7.ترتیب غسل:در مورد ترتیب غسل (سر و گردن، سمت راست و سمت چپ) نیز نکته‌هایی بهداشتی ذکر شده است.به عنوان نمونه گفته شده:زمانی که آدمی با آب سرد به شستن یک عضو می‌پردازد، درجه حرارت آن با دیگر اعضا تفاوت می یابد، در نتیجه،گردش خون به سمت آن شدیدتر می‌گردد و به دنبال آن عمل حیاتی دوران خون شدت می یابد.چنانکه در وضو هم این عمل صورت می گیرد.عمل وضو حتی اگر با آب گرم هم انجام شود،باز این فرایند جریان می‌یابد. (فلسفه احکام،ص 206)

8.پوست انسان دارای تنفس می‌کند و به همین منظور نزدیک به دو میلیون منفذ جلدی بر روی پوست وجود دارد. این منافذ در اثر برخی رسوبات بسته و در نتیجه تنفس پوست کم یا قطع می‌شود. با کمک غسل، این روزنه ها باز و حیات و نشاط به آن بر می گردد.

آنچه گفته شد، تنها برخی فواید غسل و وضو بود که بخشی از آن آثار بهداشتی با شستن ساده بدن هم حاصل می‌گردد. بنابراین،معلوم می‌شود که هدف خداوند از قرار دادن این احکام،تنها ایجاد چنین آثاری نبوده است،بلکه این احکام فلسفه برتری دارند و نباید آنها را در حد یک عمل بهداشتی ساده بدانیم.

انگشتر

از عهد باستان به دليل اعتقاد مردم آن دوران به خواص ويژه خرافاتى و شايد ماوراءالطبيعه اين اجسام همواره مورد توجه بوده اند . انسان عهد باستان باور داشت اين جسم زيبا ويا هنر خلاقه طبيعت در درون خود خواصى پنهانى دارد كه انسانها را به سمت خود مى كشد .

از قديم الايام به فوائد سنگها و جواهرات و نيز به خواص مغناطيسى و درمانى آنها توجه داشته و در طب سنتى از آن بهره مى جستند.

گاهى شنيده مى شود فلانى با داشتن يك انگشتر خير و بركات فراوانى يافته و كارها مطابق ميل او پيش مى رود و ديگرى انگشترى دارد ولى هيچ كاربردى برايش ندارد. اين به جهت آن است كه بايد در انتخاب نوع نگين دقت لازم به عمل آيد و نگينى انتخاب شود كه با طبع و مزاج شخص موافق باشد و براى انتخاب جواهر موافق با مزاج و طبع هر شخس دو راه وجود دارد:
راه اول: توجه به روز تولد است . مثلاً اگر شخصى روز پنجشنبه تولد يافته، روز پنجشنبه به ستاره مشترى تعلق دارد، براى او سنگهايى كه متعلق به مشترى و موافق با آن است تجويز مى شود .
راه دوم: به ماه و برج تولد فرد توجه مى شود . سنگهاى موافق طبق ماه تولد اشخاص به عبارت زير است:
آداب انگشترى در روايات اسلامى:
نگين عقيق
الف) ايمنى دهنده در سفرها بوده و آدمى را از بدى ها حفظ مى كند(۱)
ب) با خير و نيكى روبه رو مى كند(۲)
ج) غم و غصه را رفع مى كند(۳)
ه) فقر را از بين مى برد(۵) و باعث گشايش رزق مى شود(۶)
و) كارها را به نيكى و خوبى تمام مى كند(۷)
ز) موجب اجابت دعا(۸) و برآورده شدن هر حاجتى مى شود(۹)
ح) موجب بركت و باعث ايمنى از بلا مى شود(۱۰)
ط) ايمنى از پادشاه ظالم(۱۱)
ى) همراه داشتن آن به هنگام نماز معادل هزار ركعت است(۱۲)
حضرت محمد (صلى الله عليه و آله) فرمودند: (يا على) همانا عقيق اولين كوهى است كه به ربوبيت خداى متعال و نبوت من و وصى بودن تو و امامت فرزندانت و اختصاص داشتن بهشت به پيروان تو و اختصاص آتش به دشمنان تو شهادت داده است.


انگشتر شرف شمس
شرف شمس در نوزده درجه حمل است و اين حروف عاليات كه هفت و سيزده اند، به همين اسم شريف شرف شمس شهرت دارد، برنگين انگشترى نقش كنند كه صورت صحيح آن اين است:

و اگر به اين اشكال ديده شود صحيح نيست و صورت صحيح آن همان است كه ذكر شد.
همگى آن را اسم اعظم دانسته اند و خاتم آن را كه اولين كلمه است، خاتم سليمانى گفته اندو آن را به عوالم خمسه كه حضرت خمس در اصطلاح عارفان است تفسير كرده اند و در صفحه ۹۲ و ۹۳ و ۲۲۲ و ۲۲۳ حظ و لذ در تأثير از جعفر خابيه امام صادق از اميرالمؤمنين عليهاالسلام امورى را برشمارد و انتساب آنها را به تورات و انجيل و قرآن ذكر كرده است و نيز بونى در كتاب شمس معارف كبرى جلد اول اوفاقى بسيار در خواص آن آورده است كه «ضحكه للمغفل و عبره للمحصل».
نگين فيروزه
الف) باعث بى نيازى و دورى فقر مى گردد.(۱۳)
ب) جهت ايجاد فرزند مؤثر است. (۱۴)
ج) در استجابت دعا مؤثر است.(۱۵)
د) عامل فتح و پيروزى است. (۱۶)
هـ) دور گرداننده دردها از ديدگان است.(۱۷)
و) موجب گشايش سينه مى گردد.(۱۸)
ز) قوت دل را زيادمى كند. (۱۹)
ح) باعث برآورده شدن حاجات مى شود.(۲۰)
يكى از خادمان امام هادى (عليه السلام) از آن حضرت جهت زيارت على بن موسى الرضا اجازه سفر به سرزمين توس گرفت. حضرت به او فرمودند: انگشترى با نگين عقيق زرد به همراه داشته باش كه بر روى آن حك شده باشد «ماشاءالله لاقوه الا بالله استغفرالله» و بر آن سوى نگين «محمد و على» حك كن.
خادم مى گويد: از نزد امام بيرون شدم و انگشترى را طبق دستور امام تهيه كردم و مجدداً براى خداحافظى به حضور امام رفتم. فرمودند: انگشترى ديگر با نگين فيروزه بايد همراهت نمايى كه در بين توس و نيشابور شيرى با تو روبه رو مى شود و قافله را از راه رفتن بازمى دارد، به سوى آن شير رفته و انگشتر را نشانش مى دهى، به او بگومولاى من مى گويد از راه كنار برو. بعد اضافه كرد، بايد نقش روى انگشتر (الملك لله» و سمت ديگر آن «الملك لله الواحد القهار» باشد كه انگشتر حضرت على (عليه السلام) اين نقش را داشته است. كه آن سپرى در برابر درندگان و عامل پيروزى در جنگهاست.
نگين ياقوت
الف) باعث از بين رفتن فقر مى شود.(۲۱)
ب) دارنده آن نجابت و بزرگى مى يابد.(۲۲)
ج) پريشانى را زايل مى كند.(۲۳)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) خطاب به امام حسين (عليه السلام) فرمودند:
فرزندم، انگشتر ياقوت و عقيق به دست كن كه فرخنده و مبارك است و هرگاه كسى به آنها نگاه كند نور صورتش زياد مى شود و يك ركعت نماز با آن دو، برابر با هفتاد ركعت نماز بدون آنهاست...
نگين زمرد
الف) سبب آسانى كارهاست.(۲۴)
ب) زايل كننده فقر است. (۲۵)
ج) فقر را به توانگرى مبدل مى كند.(۲۶)
از امام رضا (عليه السلام) درباره نگينى كه از سنگ زمرد ساخته مى شود، پرسيدند؟
امام فرمود: اشكالى ندارد اما به هنگام طهارت گرفتن (استنجار) آن را از دست درآورند.
نگين جزع يمانى
حضرت على (ع) فرمود: «انگشتر جزع يمانى در دست كنيد كه رد نمى كند مگر متمردان شياطين را»
نگين سنگ زمزم:
حسين بن عبدالله از امام على نقى (ع) سؤال كرد: «آيا خوب است از سنگ ريزه اى كه از چاه زمزم بيرون آرند، انگشترى سازند؟
فرمودند: بلى ، اما چون خواهد استنجاء كند، از دست بيرون آورد.»
نگين حديد چينى :
الف ) جهت نيرومندى نيك است . (۲۷)
ب ) باعث دورى اجانين و شياطين مى شود. (۲۸)
ج ) از شر هر موجودى در امان مى دارد.(۲۹)
د ) اثر چشم بد را از بين مى برد. (۳۰)
ه- ) باعث آسانى وضع حمل مى شود. (۳۱)
البته اين انگشتر به هيچ وجه به زنان باردار توصيه نمى شود چون براى جنين خطر دارد.
ژ ) براى اجابت حاجات دشوار نيك است . (۳۲)
ز ) باعث ايمنى از ترس مى شود . (۳۳)
ح ) همراه داشتن آن به هنگام نماز مكروه است (۳۴)
انگشتر در دست راست يا چپ:
از امام كاظم (ع) سؤال شد آيا انگشتر را بايد در دست راست كرد؟ فرمودند: هرطور كه مى خواهى، دست راست باشد يا چپ.
رسول خدا فرمود: يا على !انگشتر در دست راست كن كه اين عمل فضيلتى است از سوى خداى - عزوجل - براى آفريدگان مقربش.
ابوالعلاء از امام صادق (ع) در باره انگشتر به دست راست كردن سؤال كرد و گفت: من ديده ام بنى هاشم انگشترهاى خود را در دست راست مى نهند.
حضرت فرمود: پدرم امام محمدباقر (ع) در دست چپ انگشتر مى گذاشت و او (پدرم) افضل بنى هاشم و فقيه ترين آنها بود.
امام حسن عسكرى (ع) در سال دويست و شصت قمرى خطاب به شيعيان فرمودند: تاكنون امر ما اين بود كه انگشترتان را به دست راست بگذاريد. اين در حالى بود كه ما (اهل بيت) در ميان شما حاضر بوديم ولى اكنون امر مى كنيم انگشترى را به دست چپ كنيد به جهت آنكه ما از ميان شما غائب مى شويم تا زمانى كه پروردگار امرما و امر شما را ظاهر كند همانا اين بهترين دليل براى شما در ولايت ما اهل بيت است. همان لحظه شيعيان در حضور امام انگشترهاى خود را از دست بيرون كرده و در دست چپ شان قرار دادند و حضرت به آنان فرمودند: اين قضيه را براى شيعيان ما نقل كنيد.
رسول اكرم مى فرمايد: امتم را از دست كردن انگشتر در انگشت سبابه و وسط نهى مى كنم و در روايتى ديگر اين عمل (انگشتر در انگشت سبابه و وسط نمودن) را از افعال قوم لوط دانسته اند.

چند دستور طبی از ائمه (ع)

طب الائمه (عليهم السلام ) - به نقل از يونس بن يعقوب -: از امام صادق (ع) در اين باره پرسيدم كه كسى دارويى مى نوشد. شايد اين دارو او را بكشد و شايد هم از آن به سلامت مانَد، ولى بيشتر سالم مى ماند. (حكم چيست )؟
امام (ع) فرمود: ((خداوند، درد را فرو فرستاده و شفا را هم فرو فرستاده است . خداوند، هيچ دردى را نيافريده ، مگر اين كه برايش درمانى نيز قرار داده است . آن را بنوش و نام خداى تعالى را بر زبان آور)).

جايز بودن معالجه توسّط جنس مخالف در هنگام ضرورت
دعائم الاسلام : از امام صادق (ع) روايت شده كه از او در اين باره پرسيدند كه : اگر زنى به بيمارى جسمى مبتلا شود، آيا درست است كه مردى او را درمان كند؟ فرمود: ((اگر چاره اى جز اين نباشد، اشكالى ندارد)).

درمان با داروى حرام
امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا از مداوا كردن با داروى ناپاك ، نهى فرمود.
امام صادق عليه السلام : در هيچ حرامى شفايى نيست .
امام صادق عليه السلام : خداوند، در هيچ چيز از آنچه حرام كرده ، نه شفايى قرار داده است و نه دوايى .
امام صادق عليه السلام : در پاسخ به كسى كه درباره ى دارويى آميخته شده به شراب پرسيده بود -: نه به خداوند سوگند، دوست ندارم بدان بنگرم ؛ چه رسد كه با آن درمان كنم . آن به منزله ى پيه خوك يا گوشت خوك است . البته مردمى با آن ، دارو و درمان مى كنند.
تفسير العياشى :
از سيف بن عميره ، از پيرى از شيعيان ، از امام صادق (ع) روايت شده كه راوى گفته است نزد امام صادق (ع) بوديم كه پيرمردى پرسيد: دردى دارم و براى درمان آن شراب خرما مى نوشم . پير، آن گاه اين شراب را براى ايشان ، توصيف كرد.
امام به او فرمود: ((چه چيز تو را از ( نوشيدن ) آبى كه خداوند از آن هر چيز زنده اى را آفريده است ، باز مى دارد؟)).
گفت : با مزاجم سازگار نمى افتد.
امام (ع): پرسيد: ((چه چيز تو را از (خوردن ) عسل باز مى دارد، در حالى كه خداوند فرموده است : ((در آن براى مردم ، شفايى هست ؟)).
گفت : آن را نمى يابم .
فرمود: ((پس چه چيز تو را از شيرى كه گوشتت از آن روييده و استخوانت از آن استوارى يافته است ، باز مى دارد؟)).
گفت : با مزاجم سازگار نمى افتد.
امام صادق (ع) در اين هنگام به وى فرمود: ((آيا مى خواهى كه تو را به شراب نوشيدن امر كنم ؟ ! نه . به خداوند سوگند، تو را به اين كار امر نمى كنم )).

الكافى - به نقل از مفضّل بن عمرو -: به امام صادق (ع) گفتم : فدايت شوم ! مرا آگاه ساز كه چرا خداوند، شراب ، مردار، خون و گوشت خوك را حرام ساخته است ؟
فرمود: ((خداوند - سبحانه و تعالى - نه از سرِ علاقه اش به آنچه بر مردم حرام كرده ، و نه از سرِ بى رغبتى به آنچه بر آنان حلال ساخته ، اين چيزها را بر بندگان خويش حرام گردانده و جز آنها را حلال دانسته است ؛ بلكه او آفريدگان را آفريد و به آنچه تن آنان ، بدان برپاست و به كارشان مى آيد، آگاهى داشت و همين چيزها را از سرِ لطف و براى مصلحت بندگان خويش ، بر آنان حلال و مباح كرد و (از سويى ) از آنچه هم به ايشان زيان مى رساند، آگاه بوده و آنان را از آن كار نهى فرمود و آنها را بر ايشان حرام گرداند. سپس همين محرمات را براى هر فرد، ناچار و به هنگامى كه تن وى جز به آنها برپا نمى شود، مباح و حلال قرار داد و البته او را بدين نيز امر فرمود كه از آن ، به قدر نياز بردارد، نه بيش از آن ))

پرهيز از مراجعه به پزشك و مصرف بى رويه ى دارو
امام صادق عليه السلام : سه چيز، ناخوشايندى در پى مى آورد: ... و نوشيدن دارو بدون بيمارى ، هر چند شخص از آن دارو، جان به در بَرَد.
امام صادق عليه السلام : هر كس تندرستى اش بر بيمارى اش چيرگى داشته باشد و دارو بنوشد، به زيان خويش اقدام كرده است .
امام صادق عليه السلام : هر كس تندرستى اش بر بيمارى اش غلبه داشته باشد و خود را به چيزى درمانى كند و پس از آن بميرد، من در پيشگاه خداوند، از او بيزارى مى جويم .

عوامل شادابى و نشاط
امام صادق عليه السلام : هر كس كفش زرد بپوشد، تا هنگامى كه آن را كهنه كند، در شادمانى است .
امام صادق عليه السلام : سه چيز چاق مى كند و سه چيز ديگر، لاغر مى كند: آنچه چاق مى كند، عبارت است از: پيوسته حمام كردن ، استنشاق بوى خوش ، پوشيدن جامه ى نرم ... .

الكافى - به نقل از احمد بن محمد بن خالد، از يكى از يارانش -: امام صادق (ع) فرمود: ((سه چيز است كه خوردنى است كه خوردنى نيست ولى چاق مى كند؛ سه چيز است كه خوردنى است ولى لاغر مى كند؛ دو چيز است كه براى هر چيزى سودمند است و براى هر چيز، ضرر ندارد، و دو چيز است كه از هر جهت ، زيان دارد و براى هيچ چيز فايده ندارد. امّا آن سه چيز كه خوراكى نيست و چاق مى كند عبارت اند از: پوشيدن زيرپوش كتان ، بوى خوش ، و نوره كشيدن . آن سه چيز كه خوردنى است و لاغر مى كند، عبارت اند از گوشت خشك شده ، پنير و خرماى تازه به بار نشسته (و در حديثى ديگر آمده است : گوشت راسته ى شتر و لِرد روغن ).
آن دو چيزى هم كه براى هر چيزى سودمند است و براى هيچ چيز ضرر ندارد، عبارت اند از: آب نيمْگرم و انار. و آن دو چيزى هم كه براى هر چيز زيان دارند و براى هيچ چيز مفيد نيستند، عبارت اند از: گوشت خشك شده و پنير.

(راوى مى گويد:) گفتم فدايت شوم ! آن جا گفتى لاغر مى كنند و اين جا مى گويى زيان مى رسانند؟!
فرمود: ((آيا نمى دانى كه لاغرى ، خود از (مصداق هاى ) زيان ديدگى است ؟!))
امام صادق عليه السلام : تعويذ ( نشاط و شادى )، در ده چيز است : قدم زدن ، سوارى ، در آب غوطه خوردن ، به سبزه نگريستن ، خوردن و آشاميدن ، به زن خوش سيما نگاه كردن ، آميزش جنسى ، مسواك زدن ، سر را با خَطمى در حمّام و جز آن شستن ، و با مردم هم سخن شدن .

عوامل طول عمر
موجبات پيرى زودرس
امام صادق عليه السلام : دست هايتان را پيش و پس از غذا خوردن بشوييد، كه فقر را مى بَرَد و بر عمر مى افزايد.
امام صادق عليه السلام : چهار چيز (انسان را) پيش از فرا رسيدن هنگام پيرى پير مى كند: خوردن گوشت خشك شده ، نشستن بر جاى مرطوب ، بالا رفتن بر پلكان و آميزش با پيرزنان .

عوامل فرسودگى بدن
امام صادق عليه السلام : سه چيز، بدن را فرسوده مى كند و شايد هم (فرد را) بكُشد: حمام رفتن با شكم پُر، آميزش كردن با شكم پُر، و همبسترى با پيرزنان .

امام صادق عليه السلام : دو چيزِ مناسب اند كه به هيچ درون نادرستى در نيايند، مگر اين كه آن را به درستى آورند، و دو چيز نامناسب اند كه به هيچ درون سالمى درنيايند، مگر اين كه آن را نادرست (و ناسالم ) كنند. آن دو چيز مناسب ، عبارت اند از: انار و آب نيم گرم ؛ و آن دو چيز نامناسب نيز عبارت اند از: پنير و گوشت خشك شده .

خاصيت هاى بوى خوش
امام صادق عليه السلام : بوى خوش ، عقل را استوار مى كند و بر توان جنسى مى افزايد.
امام صادق عليه السلام : هر كس در آغاز روز بوى خوش استعمال كند، تا شب ، عقلش او را همراهى مى كند.
امام صادق عليه السلام : هر كس در حالى كه روزه است ، در آغاز روز، خوش بوكننده اى به كار ببرد، عقل خويش را از كف ندهد.

نقش كفش در سلامت
امام صادق عليه السلام : عادت به پوشيدن كفش ، از مرگ هاى بد، جلوگيرى مى كند.
امام صادق (ع)- هنگامى كه به يكى از اصحاب خود نگريست كه كفش سياه داشت -: تو را كفش مِشكى به چه كار؟! آيا نمى دانى كه اين كفش به چشم زيان مى رساند، آلتِ مردانگى را سست مى كند، از ديگر انواع ، گران تر است و هيچ كس آن را نمى پوشد، مگر اين كه با آن ، احساس نخوت مى كند؟!

حكمت بيمارى
ترديدى وجود ندارد كه در نظام هستى ، هيچ پديده اى بى حكمت نيست ، هر چند اين حكمت بر ما پوشيده مانده باشد. امام صادق (ع) درباره حكمت بيمارى فرموده است :
بيمارى بر چند گونه است : بيمارى آزمون ، بيمارى كيفر و بيمارى اى كه علت مرگ قرار داده شده است .
امام صادق (ع) در اين سخن ، سه حكمت براى بيمارى ذكر كرده و اين هر سه بر دانش طب ، ناشناخته است .

تربيت
حكايت جالبى از امام صادق (ع) نقل شده است كه امير مؤ منان به بيمارى اى گرفتار شد. جمعى ايشان را عيادت كردند و از حال وى پرسيدند و گفتند: اى امير مؤ منان ، به چه حالتى شب را به روز آوردى ؟
امام (ع) بر خلاف عادت متعارف فرمود:
اءصبَحتُ بِشَرّ: با بدى شب را به صبح آورده ام .
آنان از اين سخن ، شگفت زده شدند و گفتند: سبحان الله ! آيا اين ، سخن چون تويى است ؟
امام در پاسخ آنان فرمود: خداوند متعال مى فرمايد: ((و نَبلُوكُم بِالشَّرّ وَالخَيرِ و اِلَينَا تُرجَعونَ)) فالخَيرُ: الصِّحَّة وَالغِنى ، وَالشَّر: المَرَضُ وَالفَقرُ، ابتِلاء و اختِبارا يعنى در اين سخن خداوند، خير، همان تندرستى و بى نيازى و شر همان بيمارى و فقر است كه آزمون و امتحان هستند.

تعريف بيمارى
از بزرگترين گرفتارى ها
امام صادق عليه السلام : چهار چيز است كه اندكش هم بسيار است : آتش ، دشمنى ، تهى دستى و بيمارى .

شمارى از حكمت هاى نهفته در بيمارى ها
امام صادق (ع)- در پاسخ به مردى زنديق كه پرسيده بود: كودك خردسالى كه نه گناهى كرده و نه جرمى از او سر زده : به چه سبب ، مستحق دردها و بيمارى هايى شده است كه به وى مى رسد -: بيمارى بر چند گونه است : بيمارى آزمون ، بيمارى كيفر و بيمارى اى كه علت مرگ قرار داده شده است . امّا تو مدعى هستى كه آن از خوراك نامناسب ، نوشيدنى آلوده و بيمارى اى است كه در مادر وى وجود داشته است و گمان مى كنى كه هر كس ، بدن خويش را درست تدبير كند و در احوال خود، نيك بنگرد و در آنچه مى خورد، سودمند و زيان آور را از همديگر بازشناسد، بيمار نمى شود. تو در اين دعوى به (عقيده ) كسانى مى گرايى كه مى پندارند بيمارى و مرگ ، جز از خوردنى ها و نوشيدنى ها نيست . ارسطو، استاد طبيبان بود. افلاطون ، سرآمد حكيمان بود و جالينوس ، پير و پرتجربه بود؛ امّا نتوانست مرگ را آن گاه كه در آستانه ى وى فرود آمد، از خويش برانَد. همه مُردند، در حالى كه در حفظ خويش و در انديشيدن به آنچه با بدن سازگار است از هيچ كوششى فروگذار نكردند. چه بسيار بيمارى كه درمان كننده ى او را بيمارى افزوده است و چه بسيار طبيب داناى آشنا به دارو و درمان ، كه خود مرده و (در برابر) فردى ناآگاه به طب مدتى درازتر پس از او زنده مانده است و نه آن را پس از سرآمدن مدّت (زندگى ) و فرارسيدن اجلش ، آگاهى به طب ، سودى نبخشيده ، و نه اين را پيش از سرآمدن مدت (زندگى ) و به گاه دورتر بودن اجل ، ناآگاهى از طب ، زيانى رسانده است .

منافع بيمارى
تاءديب
امام صادق عليه السلام : اگر بنا بود هيچ درد و رنجى به انسان نرسد، به كدامين وسيله از زشتى ها دامن در مى كشيد و در برابر خداوند، فروتنى مى كرد و با مردم ، مهربانى مى ورزيد؟ آيا نمى بينى انسان ، آن هنگام كه دردى دامنگيرش مى شود، فروتن مى شود، و سرِ تسليم فرود مى آورد و بر درگاه پروردگار خويش ، عافيت مى جويد و دست به صدقه مى گشايد؟
امام صادق (ع)- در دعاى خويش آن هنگام كه بيمار شده بود -: خداوندا! اين را نه (نشان ) غضب ، بلكه (مايه ى ) ادب قرار ده .

پاداش
امام باقر (ع) يا امام صادق عليه السلام : بيدارى يك شب به علت بيمارى يا درد برتر و پُر پاداش تر از عبادت يك سال است .

پاداش دوران تندرستى
امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا، سرِ خود را به سوى آسمان بلند كرد و لبخند زد و پرسيدند: اى پيامبر خدا! ديديم سرِ خويش را به سوى آسمان بلند كردى و لبخند زدى .
فرمود: ((آرى ! از دو فرشته در شگفت شدم كه از آسمان به زمين آمدند و بنده ى مؤ من درستكارى را در جاى نماز خويش كه همواره در آن نماز مى گزارد، جستند تا براى وى ، عمل آن شب و روزش را بنويسند؛ امّا وى را در مصلاى خويش نيافتند. پس به آسمان بازگشتند و گفتند: پروردگارا! فلان بنده ى مؤ منت را در مكان نمازش جستيم تا براى وى عملش را در آن روز و شب بنويسيم ، ولى آن جا به او دست نيافتيم و او را در بندِ (بيمارى ) تو ديديم . پس خداوند (عزوجل ) (به آنان ) فرمود: تا زمانى كه بنده ام در بندِ من است ؛ براى او در هر شب و روز همانند آنچه در دوران تندرستى اش ‍ انجام مى داده است ، بنويسيد؛ چه بر من است هنگامى كه او را از آنچه در دوران تندرستى انجام مى داده ، بازداشته ام ، براى وى پاداش همان را بنويسم )).

امام صادق عليه السلام : چون در هر شامگاه ، دو فرشته ى بنده ى بيمار به آسمان مى روند، پروردگار - تبارك و تعالى - مى پرسد: ((براى بنده ام در بيمارى اش چه نوشته ايد؟)).

مى گويند: ناليدن .
پس خداوند مى فرمايد: ((با بنده ى خويش ، انصاف روا نداشته ام اگر او را در بازداشتى از بازداشت هاى خود بدارم آن گاه ، مانع ناليدن او شوم )).
پس (به فرشتگان ) مى فرمايد: ((براى بنده ام ، همانند آن كارهاى نيكى را كه در دوران تندرستى اش مى نوشتيد و هيچ گناهى بر او ننويسيد تا هنگامى كه وى را از بازداشت خويش ، آزاد كنم ؛ چرا كه او اكنون ، در زندانى از زندان هاى من است )).

وظايف بيماران : پنهان داشتن بيمارى
الكافى - به نقل از ابن ابى عمير، از يكى از ياران امام صادق (ع) -: امام صادق (ع) فرمود: ((هر كس سه روز بيمار باشد و آن را پنهان كند و هيچ كس را از آن آگاه نسازد، خداوند براى او گوشتى بهتر از آن گوشت (كه در بيمارى از دست رفته است )، خونى بهتر از خونش ، پوستى بهتر از پوست وى و مويى بهتر از موى وى ، جايگزين مى كند)).
پرسيدم : فدايت شوم ! چگونه جايگزين مى سازد؟
فرمود: ((براى او گوشت ، خون ، پوست و مويى را جايگزين مى كند كه با آنها گناه نكرده است )).

شكيبايى
امام صادق (ع)- هنگامى كه از ايشان درباره ى تعريف شِكوه از سوى بيمار پرسيده شد -: گاه شخص مى گويد: ((امروز تب دارم )) و ((ديشب ، بيدار ماندم )) اين سخن او راست است و شِكوه نيست . شِكوه تنها آن است كه بگويد: ((به چيزى مبتلا شدم كه هيچ كس ، بدان گرفتار نيامده است ))؛ و بگويد: چيزى دامنگيرم شده كه دامنگير هيچ كس نشده است ))؛ امّا شِكوه آن نيست كه بگويد: ((ديشب بيدار بودم )) و ((امروز تب دارم ))، يا سخنى ديگر از اين قبيل .

سپاسگزارى
الكافى - به نقل از عرزمى ، از پدرش ، از امام صادق (ع)-: ((هركسى شبى بيمار باشد و اين بيمارى را به جان بپذيرد و سپاس آن را به درگاه خداوند بگزارد، آن شب برايش همانند عبادت شصت سال است )).

از امام (ع) پرسيدم : پذيرفتن بيمارى چيست ؟
فرمود: ((بر آن شكيبايى كند، ديگران را از آنچه در اين شب بر او گذشته است خبر ندهد، و چون شب را به صبح آورد، خداوند را بر آنچه بوده است سپاس گويد)).

صدقه دادن
امام صادق عليه السلام : مستحب است بيمار به دست خود، صدقه اى به سائل بدهد و از او بخواهد براى وى دعا كند.

دعا كردن
امام صادق (ع)- دعاى ايشان به هنگام بيمارى -: خداوندا! تو خود كسانى را سرزنش كردى و فرمودى : ((بگو كسانى را كه به جاى خداوند به خدايى مى پنداشته ايد، فرا خوانيد تا ببينيد كه نه نمى توانند سختى اى از شما بگشايند، و نه شما را به حالتى ديگر در آورند.)) پس اى آن كه هيچ كس جز او نتواند سختى اى از من بگشايد و مرا به حالتى ديگر ببرد! بر محمد و خاندانش درود فرست ، و سختى را از من بگشاى و آن را به سوى كسانى ببر كه در كنار تو - كه خدايى جز تو نيست - خدايى ديگر را مى خوانند.

پادش پرستارى
امام صادق (ع)- در تفسير واژه ((احسان )) در اين سخن خداوند در سوره ى يوسف كه فرمود: (( ما را از تاءويل آن آگاه كن كه تو را از نيكو كاران مى بينم )) -: يوسف ، از بيماران ، پرستارى مى كرد.

آداب پرستارى
امام صادق عليه السلام : طايفه اى از دزدان را كه دليل بر ضدّشان اقامه شده بود و اقرار كرده بودند، نزد امير مؤ منان آوردند. پس دستان آنان را بريد و سپس ‍ فرمود: ((اى قنبر! آنان را نزد خود ببر، زخم هايشان را درمان ساز و به نيكى از آنان پرستارى كن )).

تشويق به عيادت
امام صادق عليه السلام : بر شما باد پاك دامنى و تلاش در انجام دادن وظايف دينى ! در تشييع جنازه ، حاضر شويد و به عيادت بيماران برويد.

پاداش عيادت
امام صادق عليه السلام : هر مؤمنى كه مؤمنى ديگر را در هنگام بيمارى اش براى خداوند (عزوجل ) عيادت كند، خداوند، فرشته اى از فرشتگان عيادت كننده را با او مى گمارد كه در قبرش از وى عيادت نمايد و تا روز قيامت براى وى آمرزش بطلبد.

امام صادق عليه السلام : هر مؤمنى كه مؤمن بيمار ديگرى را در زمان بيمارى اش ‍ به هنگام صبح عيادت كند، هفتاد هزار فرشته ، او را همراهى كنند و چون (در نزد) بنشيند، رحمت ، او را در ميان مى گيرد و فرشتگان براى او از خداوند (عزوجل ) آمرزش طلبند تا زمانى كه شامگاه فرا رسد؛ و اگر هم او را شامگاهان عيادت كند، او را پاداشى همانند باشد تا زمانى كه شب را به صبح برساند.

امام صادق عليه السلام : هر كس بيمارى از مسلمانان را عيادت كند، خداوند براى هميشه ، هفتاد هزار فرشته را با او مى گمارد كه به خانه ى او در مى آيند و در آن تا روز قيامت ، تسبيح و تقديس خداوند و ((لا اله الا الله )) و ((اللّه اكبر)) مى گويند و نيمى از نماز آنان براى عيادت كننده بيمار است .

الكافى - به نقل از عبداللّه بن سنان ، از امام صادق (ع) -: ((بايسته بيمار شما، برادران خويش را از بيمارى خود، آگاه سازد تا آنان ، به عيادت وى بروند و هم او به سبب كار آنان ، پاداشى يابد و هم آنان در برابر آنچه براى او كرده اند، پاداش بگيرند)).
در اين هنگام گفته شد: آرى (مى فهميم كه ) آنان با رفتن به عيادت بيمار، پاداش مى گيرند؛ امّا او چگونه به سبب كار آنان پاداش مى يابد؟
فرمود: ((به اين سبب كه واسطه ى كسب حَسَنات از سوى آنان شده است ، به سبب آنان پاداش مى يابد و بدين واسطه ، براى او ده حسنه نوشته مى شود، ده مرتبه مقامش بالاتر برده مى شود و بدين وسيله ، ده گناه از او محو مى گردد)).

آداب عيادت
هديه دادن به بيمار
الكافى - به نقل از يكى از وابستگان امام صادق (ع) -: يكى از وابستگان امام صادق (ع) بيمار شد و ما كه شمارى از وابستگان او بوديم ، روانه ى عيادت آن بيمار شديم . در ميانه ى راه ، امام صادق (ع) با ما رويارو شد و پرسيد: ((آهنگ كجا داريد؟)).
گفتيم : آهنگ فلان كس داريم تا از او عيادت كنيم .
فرمود: ((بِايستيد)).
ما ايستاديم . پس فرمود: ((آيا سيب ، بِه ، يا قطعه اى عود به همراه داريد؟)).
گفتيم : هيچ يك از اين چيزها را همراه نداريم .
فرمود: آيا نمى دانيد كه بيمار از آنچه نزد وى مى برند، احساس آرامش ‍ مى كند؟)).
امام صادق عليه السلام : هر كس بيمارى را براى خدا عيادت كند، آن بيمار براى عيادت كننده ، از خدا چيزى نخواهد مگر آن كه خداوند دعايش را استجابت كند.

امام صادق عليه السلام : در عيادت ، آن كس از شما بيشترين پاداش را مى برد كه كمتر از همه بنشيند.

امام صادق عليه السلام : در كمتر از سه روز، عيادتى نيست و آنگاه كه عيادت لازم شود، يك روز در ميان باشد. اگر هم بيمارى به درازا انجامد، بيمار به كسانش واگذارده مى شود.

اشاره به حكمت نهفته در دستگاه قلب
امام صادق (ع)- خطاب به طبيب هندى -: قلب ، به شكل دانه ى صنوبر است ؛ زيرا وارونه است و يك سرِ قلب باريك قرار داده شده است تا لا به لاى ريه برود و با سردى آن ، خودش را خُنك كند، مبادا مغز از گرماى آن بسوزد.
امام صادق (ع)- خطاب به مفضّل بن عمر -: اى مفضّل ! اكنون ، قلب را برايت وصف مى كنم : بدان كه در آن سوراخ هايى است ، سوداده شده به سمت سوراخ ‌هايى كه در ريه است ، و همين هاست كه قلب را خُنك مى كند، به گونه اى كه اگر اين سوراخ ‌ها با همديگر تفاوت مى يافتند و رو به روى هم نبودند، خُنكا به قلب نمى رسيد و انسان مى مُرد. اكنون آيا صاحبِ انديشه و تاءمل ، روا مى داند كه بگويد چنين پديده اى ، به اهمال پديد آمده است ، و در درون خويش ، گواهى نيابد كه او را از اين پندار، باز بدارند؟

امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا، در هر روز، سيصد و شصت بار، به شمار رگ هاى بدن ، خداوند را سپاس مى گفت و مى فرمود: ((پروردگار جهانيان را به فراوانى و در هر حال ، سپاس !))

امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا فرموده است : ((در بدن آدميزاد، سيصد و شصت رگ است : صد و هشتاد تاى آن متحرّك ، و صد و هشتاد تاى ديگر، ساكن اند. اگر رگ هاى متحرك ، ساكن بودند، انسان نمى خفت ، و اگر آن رگ هاى ساكن ، متحرك بودند نيز انسان نمى خفت )). پيامبر خدا، هر روز صبح ، سيصد و شصت بار مى گفت : ((خداوندِ جهانيان را به فراوانى و در هر حال ، سپاس !)) و شامگاهان نيز چنين مى گفت .

براى سلامت قلب و تقويت آن
سيب : امام صادق عليه السلام : اگر مردم مى دانستند در سيب چيست ، بيمارانشان را جز به آن درمان نمى كردند. بدانيد كه سيب ، بويژه ، سودمندترين چيز براى قلب و مايه ى شست و شوى آن است .

سركه : امام صادق عليه السلام : سركه ، قلب را روشن مى كند. (به ويژه سركه ى سيب طبيعى كه كاهنده چربى ها و كلسترول اضافى و تعديل و تعادل اندام است )

انار : امام صادق عليه السلام : هر كس ناشتا انار بخورد، (آن انار)، قلبش را چهل روز روشن مى كند.
گلابى : امام صادق عليه السلام : گلابى بخوريد، كه به اذن خداوند متعال ، دل را جلا مى دهد و دردهاى درون را تسكين مى بخشد.
تلبينه : امام صادق عليه السلام : تلبينه ، دل اندوهگين را جلا مى بخشد، چنان كه انگشتان ، عرق را از پيشانى مى زدايند. (تلبينه نوعى آش است كه از سبوس ‍ و شيره عسل ، تهيه مى شود).

براى سلامتى رگ ها
بادنجان
امام صادق عليه السلام : در هنگام خرماچينى ، فراوان بادنجان ( بادمجان ) بخوريد؛ چرا كه شفاى هر درد است ، بر روشنىِ چهره مى افزايد، رگ ها را نرم مى كند و آب كمر (نيروى جنسى ) را افزون مى سازد.

هفت روش درمانی در طب اسلامی

هفت روش درمانی در طب اسلامی

هفت روش درمانی در طب اسلامی

هفت روش درمانی در طب اسلامی

۱) تغذیه درمانی
تغذیه درمانی و نگاه به نوع تغذیه، اساس و اصل تمام مکاتب پزشکی جهان، از جمله مکتب پزشکی جامع اسلامی است.
این بحث در طب جامع اسلامی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است که به بحث اطعمه و اشربه معروف است.
بحث اطعمه و اشربه، توجه خاصی به نوع، کیفیت و زمان مصرف غذا دارد.
طب جامع اسلامی تغذیه سالم و صحیح را ضامن سلامتی انسان می داند و به همین علت اولین شیوه از هفت شیوه درمان جسمانی را به این امر مهم اختصاص داده است.
درنظر گرفتن حلال و حرام بودن غذاها و نوشیدنی ها، و چگونگی حلال شدن و حرام بودن آنها را فقط در تحقیق قواعد تغذیه ای اسلامی می توان به این سادگی و جامعی یافت و این بحث در سایر مکاتب تغذیه ای و درمانی یا مفقود یا به صورت ناقص و طبق اعتقادات خرافی موجود است.
۲) گیاه درمانی
در طب جامع اسلامی در مورد گیاه درمانی و کیفیت استفاده ازگیاهان در شفابخشی تمام بیماری ها بحث مفصلی شده است.
آیات و روایات و تحقیقات دانشمندان طب جامع اسلامی در این زمینه بسیار گسترده و کامل است. به طوری که اگر کسی فقط در این روش از درمان موفق به کسب تبحر و تجربه شود، می تواند بسیاری از بیماری ها را درمان کند و در حرفه خود کامل شود.
۳) حجامت درمانی
طب جامع اسلامی، حجامت را سومین ستون طب جسمانی قرار داده است و در مورد حجامت که قدمت ۵۰۰۰ ساله یا بیشتر دارد، نظریه های نوینی را ارائه می دهد. از جمله این که:
- طب جامع اسلامی اصول سری این شیوه از طب را توضیح داده است.
- روابط مختلف بین بدن و جهان هستی در طی استفاده ازاین شیوه
- روابط بین مایعات درون اعضاء و اجزاء رئیسه بدن نسبت به ظاهر بدن و محیط اطراف
- توجه به دفع شر موجودات غیر ارگانیک (امواج منفی) در طی انجام حجامت که با قرائت آیات و دعاهای خاصی انجام می شود.
- شناسایی بی سابقه قسمت های حجامت بر روی بدن انسان
- مشخص نمودن رابطه بین حجامت در قسمت های مختلف بدن و درمان های خاص
- معرفی زمان های مختلف (مفید یا مضر) از نظر انتخاب روز و ساعت و ماه و سال و حالت های مختلف فلکی و نجومی.
۴) فصد درمانی
فصد درمانی (رگ زدن) همانند حجامت درمانی است که با تمام فصد درمانی های قبل از اسلام، هفت خصیصه متفاوت دارد.
همچنین بیش از صدها خصیصه متفاوت با گرفتن خون وریدی که توسط سازمان انتقال خون در طب جامع اسلامی معرفی شده است، دارد.
۵) سنگ درمانی
سنگ های موجود در طبیعت همانند گیاهان و حیوانات دارای خواص مهم طبی و غیرطبی هستند. دانشمندان امروزه به خوبی متقاعد شده اند که سنگ بر ماده اثرگذار است.
سنگ هم امواج را دگرگون می کند و هم امواجی را از خود ساطع می کند؛ در طب جامع اسلامی هر سنگی، هم به تنهایی معرفی شده و هم در زیر مجموعه سنگ های هم خانواده خود تعریف شده است.
حکمای اسلامی با استفاده از هزاران حدیث و روایت درباره خواص سنگ ها که از چهارده معصوم (ع) روایت شده است، راجع به سنگ شناسی و کیفیت استفاده از سنگ ها براساس شناخت طبیعت آنها، تالیفات و تحقیقات گرانقدری دارند. نقش نگین معصومین در این زمینه قابل اشاره است.
۶) عطر درمانی
در هیچ مکتب درمانی قبل یا بعد از اسلام، و حتی در هیچ مذهبی به اندازه تعالیم مذهب اسلام، در مورد عطرهای مختلف نظری ارائه نشده است.
البته با مراجعه به کتب تدوین شده در مورد عطر درمانی در طب جامع اسلامی، می توان با روحیات و علایم ظاهری و باطنی بیماری ها و کیفیت تاثیر مواد لطیف بر بدن آشنا و متوجه طبیعت مختلف عطرها و رایحه های گوناگون و آثار آنها شد.
عطرها معمولا به طور بسیار ظریف بر محرک های درونی بدن تاثیر می گذارند و موجب درمان می شوند.
طب جامع اسلامی علاوه بر شناسایی طبیعت عطرها، این محرک های درونی را نیز معرفی می کند.
۷) رنگ درمانی
در رنگ درمانی اسلامی اعتقاد بر این است که بسیاری از بیماری ها را می توان فقط با استفاده از رنگ، درمان کرد. البته این درمان باید با مراعات تمام قواعد و اصول رنگ درمانی اسلامی انجام شود.
شیوه استنشاق رنگ که با استفاده از فن تجسم خلاق اعمال می شود، یا به کار بردن مایعات رنگین یا استفاده از لباس ها، وسایل و سنگ ها با رنگی خاص که حالت تعادل را ایجاد می کنند، در درمان بیماری ها موثر است.
البته امروزه تاثیرات انرژیک نامحسوس رنگ بر روی روح و جسم به اثبات رسیده است.
در رنگ درمانی اسلامی اعتقاد بر این است که هر یک از رنگ ها دارای طیفی خاص است که با ردیفی از طول موج ها ارتباط دارد، یعنی صدها اختلاف رنگ جزیی و نامحسوس وجود دارد که حضرت علی (ع) در نهج البلاغه به آنها اشاره نموده است و در آیات و روایات در به کارگیری صحیح آنها توصیه شده است.
از آنجا که میزان ارتعاش رنگ ها یکسان و بسیار شبیه به هم است همه آنها برای چشم انسان قابل رویت نیستند.
کلمه (نور) که در برگیرنده انواع رنگ هاست، در آیات و روایات بسیار آمده است و در ابعاد مختلف رنگ درمانی با استفاده از منابع دینی و دستورات پایه ای طب جامع اسلامی این درمان صورت می گیرد.
طول موج رنگ بنفش کوتاه ترین طول موج است و از ۳۸۰ تا ۴۵۰ نانومتر برد دارد. رنگ قرمز دارای بلندترین طول موج و برد آن از ۶۳۰ تا ۷۳۰ نانومتر است.
رنگ ها به شیوه های مختلفی بر ذهن و روح و جسم انسان تاثیر می گذارند که تمام این تاثیرات و کیفیت حصول آنها در رنگ درمانی طب جامع اسلامی بحث شده است.

همه چیز درباره حجامت

همه چیز درباره حجامت

تاريخچه :
حجامت نام يک روش درماني پيچيده است که بر اساس قديمي ترين سند موجود از 3300 سال قبل از ميلاد مسيح درمقدونيه انجام مي شده و بعدها به يونان رخنه کرده است و در آن زمان شاخص پزشک بودن ، حجامت کردن و داشتن ابزار آن بوده است .

اوراق پاپيروس که از عصر باستان بدست آمده نيز نشان مي دهد که حدود 2200 سال قبل از ميلاد مسيح ،حجامت امري رايج بوده است .

بقراط که حدود 400 سال قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است با روشهاي مختلف حجامت آشنا بوده است و در آثار خود به موارد استفاده و منع آن اشاره کرده است.

در آثار جالينوس نيز مطالب متنوعي در مورد حجامت بر جا مانده است .

تعريف حجامت در واقع اعمال يک استرس فوري به سيستم ساکن دفاع عمومي بدن است تا آن را برعليه کليه عوامل دروني و بيروني هشيار و فعال نمايد.

بيشترين کاربرد حجامت در بعد پيشگيري است و با مکانيسمهاي مختلفي از جمله تنظيم سيستم ايمني ، تنظيم ترکيبات شيميايي و هورموني خون و تنظيم سيستم اعصاب خودکاربدن ازابتلا به انواع بيماريها پيشگيري مي کند .علاوه براين حجامت کاربرد هاي در ماني نيز دارد به نحوي که در در مان برخي بيماريها مانند سردردهاي عصبي وميگرني ، چربي ، قند و اوره خون ،سنگهاي کليوي و کيسه صفرا موثر است

انواع حجامت :
در کشور هاي غربي حجامت تقريبا به ده روش انجام مي شود ولي درطب سنتي ايران حجامت بطور کلي به دو دسته تقسيم مي شود :

حجامت خشک :
که در فرهنگ عامه به ليوان گذاري معروف است به شيوه خلا گرمايی و از طریق گذاشتن پنبه در حال سوختن در ته لیوان و گذاشتن لیوان در موضع انجام می شود

حجامت تر:
در این روش پس از اینکه پزشک موضع حجامت را ضد عفونی نمود ،با استفاده از یک لیوان یکبار مصرف مخصوص حجامت وبا دستکاه مکش ، عمل بادکشی را انجام میدهد . خلا ایجاد شده در لیوان باعث تجمع مواد سبک خون مویرگی در موضع حجامت می شود .سپس پزشک لیوان را از موضع جدا نموده و با یک تیغ یکبار مصرف چند خراش سطحی به عمق نیم تا یک میلی متربه صورت مایل ایجاد می کند. سپس دوباره لیوان را گذاشته و عمل مکش را انجام می دهد.این عمل سه تا پنج مرتبه انجام می شود و در مجموع حداکثر 50 تا 75 میلی لیتر خون از بدن شخص خارج می شود .البته بدن در مدت زمان بسیار کوتاهی قادر به باز سازی این مقدار خون است .

توصیه های قبل از حجامت :
بهتر است با شکم خالی حجامت انجام نشود . بنابراین یکساعت قبل از حجامت (ترجیحا شربت عسل ) یا آب انار یا ماءالشعیر لیمویی میل نمایید.
مصرف سیگار در روزی که قصد حجامت دارید ممنوع است.
تا 12 ساعت قبل و بعد از حجامت مقاربت جنسی انجام نشود.
قبل از حجامت حتما عینک را از چشم بردارید.

توصیه ها ی بعد از حجامت :
تا 24 ساعت پس از حجامت از مصرف سیگار بپرهیزید.
تا 12 ساعت پس از حجامت از خوردن ترشی ،لبنیات ،ماهی و غذاهای شور بپرهیزید.
تا 24 ساعت پس از حجامت از انجام کارهای سنگین و نیز مقاربت جنسی اجتناب کنید.
برای جبران ضعف احتمالی ،توصیه می شود بعد از حجامت یک لیوان شربت عسل یا ماءالشعیر لیمویی و یا یک عدد انار میل کنید.
جهت جلوگیری از عفونت زخم ،حداقل تا12 ساعت پس از حجامت استحمام نکنید.
صبح روز پس ازحجامت می توان استحمام کرد ،اما موضع حجامت را فقط با آب خالی (بدون استفاده از لیف و صابون ) بشویید.

در چه افرادی نباید حجامت انجام شود :
زنان باردارتا پایان ماه چهارم نباید حجامت نمایند.
افراد دچار مشکلات انعقادی مثل کمبود پلاکت و بیماران هموفیلی
حجامت زنان در ایام قاعدگی بویژه اواخر این دوره ممنوع است.
ادامه نوشته

به جاي آدامس كندر بجويد

به جاي آدامس كندر بجويد

به جاي آدامس كندر بجويد

کندر صمغ درخت خاردار با ارتفاع تقریبی 2 متر است که در نواحی نسبتا گرم زمین رشد می‌کند. بهترین نوع کندر، کندری است که خالص، تازه، نرم و ظاهرش سفید باشد، خیلی زود شکسته نشود و وقتی آن را می‌شکنیم داخلش یک حالت چسبنده و زرد و طلایی رنگ باشد.

با شكافی كه در تنه درختچه كندر ایجاد می‌شود شیرابه سفیدرنگی كه همان صمغ كندر است از آن خارج شده و این شیرابه در مجاورت هوا به تدریج سفت شده و به صورت كندر در بازار عرضه می‌شود. كندر دارای طعمی تلخ و معطر و كمی گس است.

خواص کندر

اگر کندر را با آب سرد بخورید، اسهال را بند و استفراغ را قطع می‌کند و یکی از مهم‌ترین خواص بسیار مفید و جالب توجه آن، تقویت حافظه و مرتفع‌کننده فراموشی و ضعف حافظه است که به راستی تاثیر بسزایی دارد.

جویدن کندر مانند آدامس لثه را محکم می‌کند و بوی دهان را می‌زداید و روایت شده برای قطع ادرار و بلغم می‌توانید از آن مصرف کنید. مصرف کندر بویژه در زنان باردار و تأثیر آن روی حافظه نوزاد از قدیم الایام مورد تأکید بوده است.

با توجه به تحقیقاتی که روی بیش از 100 نفر از مادرانی که قبل از زایمان به مدت طولانی (3 الی 4 ماه) از کندر استفاده کرده‌اند معلوم شد که مصرف بیش از حد آن موجب بیش‌فعالی کودکان آنها شده اما مادرانی که به مدت یک ماه یا کمتر از کندر استفاده کرده‌اند کودکانشان بیش‌فعال نشده و همچنین از هوش بالایی برخوردارند.

نحوه استفاده

آن را کوبیده و هر روز صبح ناشتا یک قاشق مربا خوری از آن‌را در یک استکان آب حل کرده و مصرف کنید. می‌توانید آن را در دهان گذاشته و به صورت آدامس از آن استفاده کنید، البته در این حالت کندر کمی تلخ است.

از نظر حكمای طب سنتی كندر گرم و خشك است و از نظر خواص آن معتقدند كه خشك‌كننده و قابض و بندآورنده خون است،گازها را تحلیل می‌برد و در تقویت حافظه بسیار موثر است، از خونریزی‌های خارجی و خونروی از سینه جلوگیری می‌كند و اگر با صمغ خورده شود برای رفع بدبویی بینی و تنگی نفس و سرفه مزمن رطوبتی موثر است.
همچنین اگر با عسل خورده شود برای رفع فراموشی مفید است. اگر تا چند روز هر روز 3 گرم آن را در آب بخیسانید و ناشتا بخورید برای رفع فراموشی و زیادی بلغم مفید است.

از علی برایم بگو!

از علی برایم بگو!

(اصرار عجیب معاویه برای شنیدن فضایل امیرالمومنین علیه السلام)


مرحوم کراجکی (1) از درخشان‏ترین چهره‏هاى علمى شیعه در قرن پنجم هجری، در کتاب وزین خود به نام « كنز الفوائد» (2)  گزارش ملاقاتی را نقل می کند که بین دو نفر واقع شده است. در یک طرف این دیدار، معاویة بن ابی سفیان قرار دارد و در طرف دیگر ضِرار بن ضَمرَة لیثی چون گوهری تابناک می درخشد.


كنز الفوائد ضرار کتاب

«ضِرار» کسی است که در مکتب امیرالمومنین علیه السلام پرورش یافته و به آن حضرت ارادت فراوان دارد. او پس از آنکه امیرالمومنین علیه السلام به فیض شهادت نائل شد سفری به شام می کند شامی که پادشاه وقتش معاویه پسر ابوسفیان بود. معاویه که می دانست ضرار یکی از دلباختگان امیرالمومنین علی علیه السلام است او را به نزد خود فراخوانده و دیداری بین آن یار دیرین و این دشمن پر کین صورت می پذیرد. دیداری که در آن سخنانی شنیدنی بین طرفین رد و بدل می شود.

ابتدا معاویه از ضرار می خواهد که از علی علیه السلام برای او بگوید و آن حضرت را برایش توصیف کند. (صِفْ لِی عَلِیّاً)

ضرار که این کار را خارج از توان خود می بیند در همان اول کار از معاویه می خواهد که او را از این کار معاف بدارد؛ اما معاویه که مشتاق شنیدن فضایل و کمالات علی علیه السلام از زبان چنین شاهد نزدیکی است تقاضای او را نمی پذیرد و منتظر می ماند تا ضرار لب به سخن بگشاید.

ضرار که می بیند معاویه عذرش را نمی پذیرد رو به او کرده و می گوید حال که اصرار بر شنیدن داری پس بشنو تا برایت بگویم. اینجاست که شاگرد مکتب علی علیه السلام به خروش می آید و علی علیه السلام را اینگونه توصیف می کند:

به خدا قسم که او دور اندیش بود و سخت نیرومند. گفتارش قاطع بود و قضاوتش عادلانه. علم از چشمه پرفیض وجودش مى‏جوشید و حکمت از ابعاد وجودیش به سخن درمیآ­آمد. از دنیای فریبنده وحشت داشت و از شکوفهآ­های بی ثمرش برحذر بود؛ در عوض با شب و تنهائیش مونس بود و دمساز.

به خدا سوگند اشک فراوان می ریخت و در تفکر و اندیشه، ید طولایی داشت. دست، پشت دست میآ­کوبید و با خودش نجوا می کرد و با خدایش خلوت کرده و به مناجات او می پرداخت. لباس زبر و خشن او اعجاب برانگیز بود و غذای بی خورش و ساده اش شگفتآ­آور.

قسم به خدا که همانند ما بود و مثل ما زندگی می کرد. هرگاه که به محضرش شرفیاب می شدیم به ما نزدیک می شد و در حلقه ما می نشست؛ سوالاتمان را پاسخ می گفت و درخواستهای ما را اجابت می کرد. با اینکه به ما نزدیک بود و ما هم دمخور او بودیم؛ با این حال، در برابر هیبت علوی اش توان حرف زدن نداشتیم و عظمت شخصیتی اش ما را از نگاه مستقیم به جمالش باز می داشت.

اى دنیای پست! آیا خودت را بر شخصى مانند من عرضه مى‏دارى یا نسبت به من اظهار علاقه مى‏كنى؟ هیهات! هیهات! برو غیر مرا فریب بده؛ من هیچ نیازى به تو ندارم. من تو را سه مرتبه طلاق داده‏ام كه بعد از آن دیگر، رجوع جایز نیست. عمر تو كوتاه است و ارزشت کم و امید داشتن به تو تنها ذلت است و خوارى. آه! آه! از كمى زاد و توشه و دورى سفر و تنهایی و وحشت راه و عظمت آنچه بر ما وارد خواهد شد
هرگاه لبخندی بر چهره دلربایش می نشست تو گویی مرواریدهای منظمی را بین دولب مطهرش مشاهده می کنی.

اهل دین را بسیار احترام می کرد و نسبت به درماندگان و بیچارگان، محبت فراوانی آ­داشت. قدرتمندان جامعه، امیدی نداشتند که بتوانند به ناحق از او بهره ببرند و قشر ضعیف همواره به عدالتش امیدوار بودند.

خدا را شاهد می گیرم در نیمه‏ شبى كه تاریكى همه جا را فرا گرفته بود و ستارگان هم به غروب خود نزدیك مى‏شدند و از پایان شب خبر مى‏دادند او را دیدم كه در محرابش ایستاده، محاسن مبارك را در دست گرفته و چون مار گزیده‏اى به خود مى‏پیچد و صداى گریه و ناله ای جانسوز از او بلند است؛ صدای آسمانیش هنوز در گوشم است كه مى‏گفت:

« یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا أَ بِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی لَا حَاجَةَ لِی فِیكِ قَدْ بَتَتُّكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ لِی فِیهَا فَعُمُرُكِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُكِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِیرٌ آهِ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّرِیقِ وَ عِظَمِ الْمَوْرِدِ»

یعنى: «اى دنیای پست! آیا خودت را بر شخصى مانند من عرضه مى‏دارى یا نسبت به من اظهار علاقه مى‏كنى؟ هیهات! هیهات! برو غیر مرا فریب بده؛ من هیچ نیازى به تو ندارم. من تو را سه مرتبه طلاق داده‏ام كه بعد از آن دیگر، رجوع جایز نیست. عمر تو كوتاه است و ارزشت کم و امید داشتن به تو تنها ذلت است و خوارى. آه! آه! از كمى زاد و توشه و دورى سفر و تنهایی و وحشت راه و عظمت آنچه بر ما وارد خواهد شد».

فراق دوری غم اندوه

وقتی سخنان ضرار به اینجا رسید «فَوَكَفَتْ دُمُوعُ مُعَاوِیَةَ عَلَى لِحْیَتِهِ»؛ قطرات اشک از چشمان معاویه بر ریشش جارى شد «فَنَشَفَهَا بِكُمِّهِ»؛ و او با آستینش آنها را خشك می كرد. اطرافیان نیز تحت تاثیر این سخنان، گریه گلوگیرشان شد.

آنگاه معاویه گفت: به خدا سوگند! كه ابو الحسن همین گونه بود كه تو مى‏گویى. فقط بگو بدانم که چقدر او را دوست دارى؟

ضرار گفت: آن طور كه مادر موسى علیهما السّلام او را دوست مى‏داشت؛ هر چند مى‏دانم كه حق آن حضرت بیش از این حرفهاست از این رو عذر تقصیر به درگاه الهى مى‏برم.

معاویه گفت: اى ضرار! چگونه در فراق او صبر مى‏كنى؟

ضرار پاسخ داد: همانند مادرى كه فرزندش را بر روى سینه‏اش سر بریده باشند كه چنین مادرى هرگز اشكش خشك نخواهد شد و حرارتش آرام نخواهد گرفت.

در اینجا ضرار برخاست و در حالى كه گریه مى‏كرد از مجلس خارج شد. (3)

در حالی که بغض و کینه معاویه نسبت به علی علیه السلام از مسلمات تاریخی است. پسر هند جگرخوار نه تنها ذرهآ­ای محبت و ارادت به علی علیه السلام نداشت بلکه سینه جهنمی او همواره از دشمنی با آن امام بی همتا شعله ور بود و تنوره می کشید

مطلبی در خصوص اشک معاویه

شاید در نگاه اول این اشکی که معاویه در اثر شنیدن فضایل علی علیه السلام می ریزد اشکی ممدوح به نظر رسد که گویای صفای باطن صاحب گریه است اما این تلقی، تلقی درستی نیست؛ زیرا تاثیری مورد تعریف و تمجید دین است که اولا برخاسته از یک علاقه و محبت الهی باشد و دیگر اینکه در صورت امکان، اثر عملی مناسب با آن را نیز در پی داشته باشد.

در حالی که بغض و کینه معاویه نسبت به علی علیه السلام از مسلمات تاریخی است. پسر هند جگرخوار نه تنها ذره­ای محبت و ارادت به علی علیه السلام نداشت بلکه سینه جهنمی او همواره از دشمنی با آن امام بی همتا شعله ور بود و تنوره می کشید.

در اینجا سوالی پیش می آید که پس علت این تاثر روحی که از برخی ظالمان و خونخواران تاریخ شنیده می شود چیست؟

پاسخ این است که آن فطرت الهی (4) و همگانی (5) که در اینها زیر خروارها غرض و مرض، شهوت و غضب دفن شده است (6) فرصتی می یابد تا به صورت بسیار کوتاه و موقت سری برآورد و ابراز وجودی کند. همانند آن مشرکینی که سوار بر کشتی بودند که ناگهان طوفانی در گرفت و اینها مرگ در یک قدمی خود دیدند. چون در آن شرایط که شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، از همه چیز و همه کس دل بریدند؛ آن فطرت الهی شان، فرصت نفس کشیدن پیدا کرد و خدا را خالصانه صدا زد. هر چند این مدت اندک بود و چون به ساحل امن قدم گذاشتند روز از نو، روزی از نو؛ (7) اما چنین وقایعی گویای این حقیقت است که حتی بدترین افراد هم در شرایطی بر اساس آن فطرت الهی حرف می زنند، عمل می کنند و ابراز احساسات می کنند. جریان معاویه در این داستان و نیز گریه مروان بن حکم آن حاکم جنایتکار اموی در مرثیه سرایی ام البنین (8) همه بر این اساس است که بیان شد.

پیشگامى در اسلام

پیشگامى در اسلام


بخش دوم از زندگانى حضرت على -علیه السلام را دوران پس از بعثت و قبل از هجرت تشكیل مى‏دهد. این دوره از سیزده سال تجاوز نمى‏كند و حضرت على -علیه السلام- در تمام این مدت در محضر پیامبر بود و تكالیفى را بر عهده داشت.

نقاط جالب و حساس این دوره، یك رشته افتخارات است كه نصیب امام شد افتخاراتى كه در طول تاریخ نصیبب كسى جز حضرت على -علیه السلام نشده و احدى بر آنها دست نیافته است.

نخستین افتخار وى در این بخش از زندگى، پیشگام بودن وى در پذیرفتن اسلام، و به عبارت صحیحتر، ابراز و اظهار اسلام دیرینه خویش بود. (1)

پیشقدم بودن در پذیرفتن اسلام و گرویدن به آیین توحید از امورى است كه قرآن مجید بر آن تكیه كرده، صریحاً اعلام مى‏دارد كسانى كه در گرایش به اسلام پیشگام بوده‏اند، در كسب رضاى حق و نیل به رحمت الهى نیز پیشقدم هستند. (2)

توجه خاص قرآن به موضوع «سبقت در اسلام‏» به حدى است كه حتى كسانى را كه پیش از فتح مكه ایمان آورده و جان و مال خود را در راه خدا ایثار كرده‏اند بر افرادى كه پس از پیروزى بر مكیان ایمان آورده و جهاد كرده‏اند برترى داده است (3) ; چه رسد به مسلمانان صدر اسلام و گرایش به اسلام پیش ازمهاجرت به مدینه.

توضیح اینكه: فتح مكه در سال هشتم هجرت انجام گرفت و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هجده سال پس از بعثت دژ محكم بت پرستان را گشود. علت‏برترى ایمان مسلمانان پیش از فتح مكه این است كه آنان در زمانى ایمان آوردند كه اسلام در شبه جزیره به قدرت و حكومت نرسیده بود و هنوز پایگاه بت پرستان به صورت یك دژ شكست ناپذیر باقى بود و جان ومال مسلمانان را خطرات بسیار تهدید مى‏كرد. اگر چه مسلمانان، بر اثر مهاجرت پیامبر از مكه و گرایش اوس و خزرج و قبایل مجاور مدینه به اسلام، از یك قدرت نسبى برخوردار بودند و در بسیارى از برخوردهاى نظامى پیروز مى‏شدند، ولى خطر به كلى مرتفع نشده بود.

در موقعیتى كه گرویدن به اسلام و بذل جان و مال از ارزش خاصى برخوردار باشد، قطعاً ابراز ایمان و تظاهر به اسلام در آغاز كار كه قدرتى جز قدرت قریش و نیرویى جز نیروى دشمن نبود باید ارزش بالاتر و بیشترى داشته باشد. از این نظر، سبقت ‏به اسلام در مكه و میان یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از افتخاراتى محسوب مى‏شد كه هیچ فضیلتى با آن برابرى نمى‏كرد.

عمر در یكى از ایام خلافت‏خود از خباب، ششمین مسلمان زجر كشیده صدر اسلام، پرسید كه رفتار مشركان مكه با او چگونه بود. وى پیراهن خود را از تن بیرون كرد و آثار زجر و سوختگى پشت‏ خود را به خلیفه نشان داد و گفت:بارها زره آهنى بر او مى‏پوشاندند و ساعتها در زیر آفتاب سوزان مكه نگاهش مى‏داشتند; و گاه آتشى بر مى‏افروختند و او را به روى آتش مى‏افكندند و مى‏كشیدند تا آتش خاموش شود. (4)

بارى، مسلماً فضیلت‏بزرگ و برترى معنوى از آن افرادى است كه در راه اسلام هر زجر و شكنجه‏اى را به جان مى‏خریدند و از صمیم دل مى‏پذیرفتند.

كسى پیشگام تر از حضرت على نبود

بسیارى از محدثان و تاریخ نویسان نقل مى‏كنند كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم روز دو شنبه به رسالت مبعوث شد و حضرت على علیه السلام فرداى آن روز ایمان آورد. (5) پیش از همه، رسول اكرم، خود به سبقت‏حضرت على علیه السلام در اسلام تصریح كرد و در مجمع عمومى صحابه چنین فرمود:

نخستین كسى كه در روز رستاخیز با من در حوض (كوثر) ملاقات مى‏كند پیشقدمترین شما در اسلام، على بن ابى طالب، است. (6)

احادیث و روایات منقول از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و امیر مؤمنان علیه السلام و پیشوایان بزرگ ما، و نیز آراء محدثان ومورخان در باره سبقت امام علیه السلام بر دیگران به اندازه‏اى زیاد است كه صفحات كتاب ما گنجایش نقل همه آنها را ندارد. (7) از این نظر، تنها به سخنان خود امام و نقل یك داستان تاریخى در این زمینه اكتفا مى‏كنیم.

امیر مؤمنان مى‏فرماید:

«انا عبد الله و اخو رسول الله‏و انا الصدیق الاكبر، لا یقولها بعدی الا كاذب مفتری ولقد صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین و انا اول من صلى معه‏». (8)

من بنده خدا و برادر پیامبر و صدیق بزرگم; این سخن را پس از من جز دروغگویى افترا ساز نمى‏گوید. من با رسول خدا هفت‏سال پیش از مردم نماز گزارده ام و اولین كسى هستم كه با او نماز گزارد.

امام در یكى از سخنان دیگر خود مى‏فرماید:

در آن روز، اسلام جز به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وخدیجه راه نیافته بود و من سومین شخص این خانواده بودم. (9)

در جاى دیگر، امام -علیه السلام سبقت‏خود را به اسلام چنین بیان كرده است:

«اللهم انی اول من اناب وسمع و اجاب، لم یسبقنی الا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بالصلاة‏». (10)

خدایا، من نخستین كسى هستم كه به سوى تو بازگشت و پیام تو را شنید و به دعوت پیامبر تو پاسخ گفت، و پیش از من جز پیامبر خدا كسى نماز نگزارد.

نقل عفیف كندى

عفیف كندى مى‏گوید:

در یكى از روزها براى خرید لباس و عطر وارد مكه شدم و در مسجد الحرام در كنار عباس بن عبدالمطلب نشستم. وقتى كه خورشید به اوج بلندى رسید، ناگهان دیدم مردى آمد و نگاهى به آسمان كرد و سپس رو به كعبه ایستاد. چیزى نگذشت كه نوجوانى به وى ملحق شد و در سمت راست او ایستاد. سپس زنى وارد مسجد شد و در پشت‏سر آن دو قرار گرفت. آنگاه هر سه با هم مشغول عبادت و نماز شدند. من از دیدن این منظره كه در میان بت پرستان مكه سه نفر حساب خود را از جامعه جدا كرده و خدایى جز خداى مردم مكه را مى‏پرستند در شگفت ماندم. رو به عباس كردم و گفتم:«امر عظیم!» او نیز همین جمله را تكرار كرد و سپس افزود: آیا این سه نفر را مى‏شناسى؟ گفتم: نه. گفت: نخستین كسى كه وارد شد و جلوتر از دو نفر دیگر ایستاد برادر زاده من محمد بن عبدالله است و دومین نفر برادر زاده دیگر من على بن ابى طالب است و سومین شخص همسر محمد است. و او مدعى است كه آیین وى از جانب خداوند بر او نازل شده است و اكنون در زیر آسمان خدا كسى جز این سه از این دین پیروى نمى‏كند. (11)

در اینجا ممكن است پرسیده شود كه: اگر حضرت على علیه السلام نخستین كسى بود كه پس از بعثت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم به او ایمان آورد، در این صورت وضع حضرت على پیش از بعثت چگونه بوده است؟

پاسخ این سؤال، با توجه به نكته‏اى كه در آغاز بحث‏بیان شد، روشن است و آن اینكه مقصود از ایمان در اینجا همان ابراز ایمان دیرینه‏اى است كه پیش از بعثت جان حضرت على علیه السلام از آن لبریز بوده و لحظه‏اى از آن جدا نمى‏شده است. زیرا بر اثر مراقبت هاى ممتد و مستمر پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم از حضرت على -علیه السلام ریشه‏هاى ایمان به خداى یگانه در اعماق روح و روان او جاى گرفته، وجود او سراپا ایمان و اخلاص بود.

از آنجا كه پیامبر تا آن روز به مقام رسالت نرسیده بود، لازم بود حضرت على علیه السلام پس از ارتقاى رسول خدا به این مقام، پیوند خود را با رسول خدا استوارتر سازد و ایمان دیرینه خود را به ضمیمه پذیرش رسالت وى ابراز و اظهار نماید.

در قرآن مجید ایمان و اسلام به معنى اظهار عقیده دیرینه بسیار به كار رفته است. مثلاً آنجا كه خداوند به ابراهیم دستور مى‏دهد كه اسلام بیاورد او نیز مى‏گوید:«براى پروردگار جهانیان تسلیم هستم‏». (12)

در قرآن كریم از قول پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم در باره خود چنین آمده است:

و امرت ان اسلم لرب العالمین .(مؤمن:66)

«به من امر شده است كه در برابر پروردگار جهانیان تسلیم گردم‏».

مسلماً مقصود از اسلام در این موارد و مشابه آنها، اظهار تسلیم و ابراز ایمانى است كه در جان شخص جایگزین بوده است، و هرگز مقصود از آن تحصیل ابتدایى ایمان نیست. زیرا پیامبر اسلام پیش از نزول این آیه و حتى پیش از بعثت، یك فرد موحد و پیوسته تسلیم درگاه الهى بوده است. بنابر این باید گفت ایمان دو معنى دارد:

1) اظهار ایمان درونى كه قبلاً در روح و روان شخص جایگزین بوده است.مقصود از ایمان آوردن على -علیه السلام در روز دوم بعثت همین است و بس.

2) تحصیل ایمان و گرایش ابتدایى به اسلام. ایمان بسیارى از صحابه و یاران پیامبر از این دست‏ بوده است.

مناظره مامون با اسحاق

مامون در دوران خلافت‏خود، بنا به مصالح سیاسى و یا شاید از روى عقیده، به تشیع خود و قبول برترى حضرت على -علیه السلام تظاهر مى‏كرد. روزى در یك انجمن علمى كه چهل تن از دانشمندان عصر خود و از آن جمله اسحاق را گرد آورده بود، رو به آنان كرد و گفت:

روزى كه پیامبر خدا مبعوث به رسالت ‏شد بهترین عمل چه بود؟

اسحاق در پاسخ گفت: ایمان به خدا و رسالت پیامبر او.

مامون مجدداً پرسید: آیا سبقت‏ به اسلام در عداد بهترین عمل نبود؟

اسحاق گفت:چرا؛ در قرآن مجید مى‏خوانیم:

و السابقون السابقون اولئك المقربون

و مقصود از سبقت در آیه همان پیشقدمى در پذیرش اسلام است.

مامون باز پرسید:آیا كسى بر على در پذیرش اسلام سبقت جسته است ‏یا اینكه على نخستین كس از مردان است كه به پیامبر ایمان آورده است؟

اسحاق گفت: على نخستین فردى است كه به پیامبر ایمان آورد، اما روزى كه او ایمان آورد كودكى بیش نبود و نمى‏توان براى چنین اسلامى ارزش قائل شد; اما ابوبكر، اگر چه بعدها ایمان آورد، ولى روزى كه به صف خداپرستان پیوست فرد كاملى بود و لذا ایمان و اعتقاد او در آن سن ارزش دیگرى داشت.

مامون پرسید:على چگونه ایمان آورد؟ آیا پیامبر او را به اسلام دعوت كرد یا اینكه از طرف خدا به او الهام شد كه آیین توحید و روش اسلام را بپذیرد؟ هرگز نمى‏توان گفت كه اسلام حضرت على علیه السلام از طریق الهام از جانب خدا بوده است، زیرا لازمه این فرض این است كه ایمان وى بر ایمان پیامبر برترى داشته باشد، به دلیل اینكه گرویدن پیامبر به توسط جبرئیل و راهنمایى او بوده است نه اینكه از جانب خدا به وى الهام شده باشد.

حال،چنانچه ایمان حضرت على علیه السلام در پرتو دعوت پیامبر بوده، آیا پیامبر از پیش خود این كار را انجام داده یا به دستور خدا بوده است؟ هرگز نمى‏توان گفت كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم حضرت على -علیه السلام را بدون امر و اذن خدا به اسلام دعوت كرده است و قطعاً باید گفت كه دعوت حضرت على علیه السلام به اسلام از جانب پیامبر به فرمان خدا بوده است. آیا خداى حكیم دستور مى‏دهد كه پیامبرش كودك غیر مستعدى كه ایمان و عدم ایمان او یكسان است دعوت به اسلام كند؟ لذا باید گفت كه شعور و درك امام در دوران كودكى به حدى بوده كه ایمان وى با ایمان بزرگسالان برابرى مى‏كرده است. (13)

جا داشت كه مامون در این باره پاسخ دیگرى نیز بگوید. این پاسخ براى كسانى مناسب است كه در بحثهاى ولایت و امامت اطلاعات گسترده‏اى داشته باشند و خلاصه آن این است:

هرگز نباید به اولیاى الهى از دید یك فرد عادى نگریست و دوران صباوت آنان را همانند دوران كودكى دیگران دانست و از نظر درك و فهم یكسان انگاشت. در میان پیامبران نیز كسانى بودند كه در كودكى به عالیترین درجه از فهم و كمال و درك حقایق رسیده بودند و در همان ایام صباوت شایستگى داشتند كه خداوند سبحان سخنان حكیمانه و معارف بلند الهى را به آنان بیاموزد. در باره حضرت یحیى -علیه السلام، قرآن كریم چنین آورده است:

یا یحیى خذ الكتاب بقوة و آتیناه الحكم صبیا .(مریم:12)

اى یحیى! كتاب را با كمال قدرت(كنایه از عمل به تمام محتویات آن) بگیر; و ما به او حكمت دادیم در حالى كه كودك بود.

برخى مى‏گویند كه مقصود از حكمت در این آیه‏«نبوت‏» است و برخى دیگر احتمال مى‏دهند كه مقصود از آن معارف الهى است.در هر صورت، مفاد آیه حاكى است كه انبیا و اولیاى الهى با یك رشته استعدادهاى خاص و قابلیتهاى فوق العاده آفریده مى‏شوند و حساب دوران كودكى آنان با كودكان دیگر جداست.

حضرت مسیح علیه السلام در نخستین روزهاى تولد خود، به امر الهى، زبان به سخن گشود و گفت:

من بنده خدا هستم; به من كتاب داده شده و پیامبر الهى شده‏ام. (14)

در حالات پیشوایان معصوم نیز مى‏خوانیم كه آنان در دوران كودكى پیچیده ترین مسائل عقلى و فلسفى و فقهى را پاسخ مى‏گفتند. (15) بارى، كار نیكان را نباید با كار خود قیاس كنیم و میزان درك و فهم كودكان خود را مقیاس ادراك دوران كودكى پیامبران و پیشوایان الهى قرار دهیم. (16)

پیمان برادری

پیمان برادری

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای هر یک از افرادی که در مسجد النبی حاضر بودند برادری معین کرد. علی علیه السلام در آن میان تنها ماند وبرای او برادری تعیین نشد. در این هنگام علی علیه السلام با دیدگان اشک آلود به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و گفت:

برای هر یک از یاران خویش برادری تعیین کردی ولی میان من وکسی پیوند اخوت برقرار نفرمودی!

در این لحظه پیامبر اکرم کلام تاریخی خود که را که مبین مقام وموقعیت علی علیه السلام از حیث قرب ومنزلت او نسبت به پیامبر است خطاب به او فرمود:

«انت اخی فی الدنیا و الآخرة و الذی بعثنی بالحق ما اخرتک الا لنفسی. انت اخی فی الدنیا و الآخرة ». (1)

تو برادر من در این جهان وسرای دیگر هستی. به خدایی که مرا به حق برانگیخته است من کار برادری تو را به عقب انداختم که تو را برادر خود انتخاب کنم، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان را فرا گیرد.

- آیه لیلة المبیت

آیات ولایت و خلافت

آیه لیلة المبیت

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤوف بالعباد» (بقره: 207) .

«برخی از مردم جان خود را برای تحصیل رضای خداوند می فروشند خداوند به بندگان خود رؤوف و مهربان است » .

جانبازی و فداکاری از نشانه های افراد با ایمان است، اعمال و رفتار هر فردی زائیده طرز تفکر و عقیده اوست و اگر انسان در راه عقیده خود از جان و مال بگذرد - این کار - حاکی از آن است که ایمان وی به هدف، در درجه بسیار بالا است.

قرآن مجید این حقیقت را در آیه ای منعکس کرده و می فرماید:

«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون » (حجرات: 15) .

«افراد با ایمان کسانی هستند که خدا و پیامبر او را باور نموده و در آن تردید نمی کنند و با مال و جان خود در راه خدا جهاد می کنند آنان به راستی افراد با ایمان هستند» .

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در سال دهم بعثت حامی و مدافع خویش یعنی حضرت ابوطالب را از دست داده هنوز داغ عمو را بر دل داشت، حامی دیگر یعنی همسر گرامی خود را نیز از دست داد. از این جهت مشرکان قریش تصمیم گرفتند به هر قیمتی شده، ندای توحید را در محیط شرک خاموش سازند و او را زندانی یا تبعید و یا به قتل برسانند.

خدا رسول گرامی را از نقشه قریش آگاه ساخت و وحی الهی به نحو زیر نازل شد:

«و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین » (انفال: 30) .

«به یاد آور هنگامی که کافران از در مکر وارد شده و تصمیم گرفتند که تو را زندانی کنند و یا بکشند و یا تبعید نمایند، آنان مکر می ورزند خدا نیز مکر آنان را خنثی می سازد خداوند از همه چاره جوتر است » .

در میان این پیشنهادهای سه گانه، نقشه قتل پیامبر تصویب گشت و قرار شد از هر قبیله ای فردی انتخاب گردد و در نیمه شب وارد خانه پیامبر شوند و او را قطعه قطعه کنند و خون او در میان قبائل عرب پخش گردد تا خاندان هاشم را یارای نبرد با قبائل که در ریختن خون وی شرکت کرده اند، نباشد.

فرشته وحی، پیامبر را از نقشه قریش آگاه کرد او از شیوه غافل گیری بهره گرفت و خانه را ترک نمود. ولی برای این که اطمینان افراد مسلح را نسبت به ماندن خود در خانه جلب کند، لازم دید که کسی در بستر پیامبر بخوابد و این شخص فداکار جز علی علیه السلام نبود واز این نظر پیامبر رو به علی علیه السلام کرد و فرمود: مشرکان قریش امشب نقشه قتل مرا کشیده اند و تصمیم گرفته اند که به طور دسته جمعی به خانه من بریزند و مرا در میان بسترم بکشند، از این جهت از طرف خدا مامورم که مکه را به سوی نقطه ای ترک کنم، هم اکنون لازم است امشب در فراش من بخوابی و آن «برد» سبز را به خود بپیچی تا آنان تصور کنند که من هنوز در بسترم آرمیده ام و مرا تعقیب نکنند.

در چنین شرائط وحی الهی درباره ستایش ایمان علی علیه السلام بر قلب پیامبر فرود آمد، و ایمان و وفای علی را ستود و فرمود:

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤوف بالعباد» .

علی علیه السلام از آغاز شب در بستر پیامبر آرمید و چهل نفر تروریست اطراف خانه را محاصره کرده و از شکاف در به داخل خانه می نگریستند و وضع خانه را عادی می دیدند و گمان می کردند که پیامبرصلی الله علیه وآله در بستر خود آرمیده است. همه آنان سراپا یک تن، حس و مراقبت بودند دلها بیدار و چشمها تیز و سینه ها پر از کینه بود. و آنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند که جنبش موری از نظر آنان مخفی نبود.

یورش به خانه وحی

ماموران قریش که دست های آنان روی قبضه شمشیر بود، منتظر فرمانی بودند که به خانه وحی یورش ببرند. از شکاف در به خوابگاه پیامبر می نگریسته اند و تصور می کردند وی در بستر خود آرمیده و روانداز سبز رنگی را به روی خود افکنده است، ولی نمی دانستند او علی علیه السلام است که با قلبی مطمئن و آرام در خوابگاه پیامبر آرمیده است.

فرمان یورش صادر شد ماموران با شمشیرهای برهنه به طور دسته جمعی به خانه پیامبر هجوم آوردند، و ناگهان دیدند که تیر آنان به سنگ خورده و پیامبر مکه را ترک گفته است. و علی علیه السلام در خوابگاه او خوابیده است. و آیه یاد شده در آغاز در این سبب فرود آمد.

3- آیه مودت و دوستی اهل بیت علیهم السلام

«ذلک الذی یبشر الله عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور» (شوری: 23) .

«این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آورده و عمل صالح را انجام داده اند، به آن نوید می دهد بگو: من هیچ پاداشی از شما درباره رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم و هرکس کار نیکی انجام دهد، بر نیکیش می افزایم چرا که خداوند آمرزنده و سپاسگزار است » .

مفسران عالیقدر و محدثان اسلامی و همچنین شعرا و ادباء همگی اتفاق نظر دارند که این آیه درباره اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است و امام شافعی (150- 204) ایمان خود را به مضمون این آیه در قالب شعر ریخته و می گوید:

یا اهل بیت رسول الله حبکم

فرض من الله فی القرآن انزله

کفاکم من عظیم القدر انکم

من لم یصل علیکم لا صلاة له (1)

«ای خاندان رسالت، دوستی شما از واجباتی است که خدا آن را در قرآن فرو فرستاده است، در عظمت مقام شما این بس که هرکس در نماز بر شما درود نفرستد، نماز او صحیح نیست » .

پیش از امام شافعی شاعر عصر امام صادق علیه السلام سفیان بن مصعب عبدی کوفی در قصیده خود چنین می گوید:

فولائکم فرض من الر

حمان فی القران انزله (2)

ابن حجر در صواعق می گوید: شیخ شمس الدین ابن العربی مضمون آیه را در قالب شعر ریخته و چنین می گوید:

رایت ولائی آل طه فریضة

علی رغم اهل البعد یورثنی القربی (3)

فما طلب المبعوث اجرا علی الهدی

بتبلیغه الا المودة فی القربی (4)

«من دوستی اولاد طه را واجب می دانم برخلاف گمان گروهی که از آنان دوری می جویند دوستی آنان مایه نزدیکی به خدا است » .

پیامبر برانگیخته خدا برای کار خود اجر و پاداش نخواست جز مودت در قربی.

و همچنین شعرای دیگر در قصاید خود مضمون آیه را در قالب شعر ریخته و از این طریق ولای خود را به اهل بیت علیهم السلام روشن ساخته اند.

ابن صباغ در کتاب فصول مهمه دو شعر یاد شده در زیر را نقل می کند و در این دو شعر جایگاه آیات نازله درباره اهل بیت علیهم السلام وارد شده است:

هم العروة الوثقی لمعتصم بها

مناقبهم جاءت بوحی و انزال

مناقب فی شوری و سورة هل اتی

و فی سورة الاحزاب یعرفها التالی (5)

آنان دستگیره های محکم و استواری هستند برای کسی که به آن چنگ بزند و فضائل آنان از طریق وحی و قرآن به ثبوت رسیده است.

فضائل آنان در سوره های سه گانه است:

الف) شوری: مقصود همین آیه مورد بحث است.

ب) هل اتی: آیاتی که مربوط به روزه گرفتن خاندان علی و دادن افطار خود به فقیر که از آیه «یوفون بالنذر» شروع می شود و در آیه 17 به پایان می رسد.

ج) سوره احزاب: آیه «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت » می باشد.

ما به همین مقدار از اشعار بسنده می کنیم و به تفسیر آیه می پردازیم:

«قربی » بر وزن «زلفی » و «بشری » به معنی قرابت و نزدیکی است. اهل قربی یعنی اهل قرابت است (6).

بنابراین مقصود از اهل قربی کسانی که با پیامبر پیوند خویشاوندی دارند، نه خویشاوند هرکسی نسبت به خود، به گواه فعل متقدم یعنی «لا اسالکم » . این فعل گواه بر این است که مقصود از «خویشاوندان » ، اقوام خود سؤال کننده است و در آیات دیگری که این کلمه وارد شده است، مقصود از آن پیوند خویشاوندی است.

ممکن است گفته شود سوره ای که در این آیه وارد شده است، از سوره های مکی است در آن روز هنوز علی علیه السلام با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وصلت نکرده و فرزندی نداشت، ولی باید توجه نمود که سوره «شوری » هرچند در مکه نازل شده، اما این آیه به تصریح مفسران در مدینه نازل شده است.

برهان الدین بقاعی در کتاب «نظم الدرر و تناسق الآیات و السور» می نویسد:

سوره شوری مکی است، مگر آیات شماره 23 و 24 و 25 و 27 (7).

البته مفسران دیگر نیز مانند نیشابوری در تفسیر خود می گویند: سوره شوری مکی است ولی این آیه در مدینه نازل شده است (8).

راه دور نرویم قرآن هایی که زیر نظر محققان دانشگاه «الازهر» چاپ شده است، بالای سوره می نویسند:

«سوره شوری مکیة الآیات الا 23، 42، 25، 27 فمدنیة » .

و این اختصاص به سوره شوری ندارد بلکه قسمت اعظم سوره های مکی آمیخته با مدنی یا بالعکس می باشند.

و اما مدرک نزول این آیه در حق خاندان رسالت کافی است که مدارک یادشده در زیر را مراجعه بفرمائید (9).

پاسخ یک سؤال

ممکن است گفته شود شعار تمام پیامبران شعار «پاداش نخواهی » است چنان که می فرماید:

«و ما اسالکم علیه من اجر ان اجری الا علی رب العالمین » (شعراء: 109) .

«من در برابر تبلیغ رسالت خویش هیچ نوع پاداش نمی خواهم و اجر من با خداست » .

اصولا یکی از نشانه های پیامبران این است که برای دعوت خود مزد و پاداش نمی طلبند و لذا فردی با ایمان از همین طریق به فرستاده های مسیح ایمان آورد، زیرا دید آنان در تبلیغ خود خواهان پاداش نیستند و لذا رو به مردم کرد و گفت:

«اتبعوا من لا یسالکم و هم مهتدون » (یس: 21) .

روی این اساس چگونه پیامبر پاداشی به نام دوستی خاندان خود می خواهد درحالی که خود او نیز مانند دیگر پیامبران این شعار را سر می داد و می فرمود:

«قل لا اسالکم علیه اجرا ان هو الا ذکری للعالمین » (انعام : 90) .

پاسخ اجر، پاداشی است که سود و نفع آن به درخواست کننده برگردد و پیامبر از روز نخست به این نوع پاداشها پشت پا زده و هرگز برای خود پاداش نطلبیده، و اصولا مردان الهی باید چنین باشند، یعنی صادقانه و بدون چشم داشت به هدایتگری جامعه بپردازد.

درخواست دوستی خاندانش چیزی نیست که سود آن عائد پیامبر گردد، بلکه خودمردم از آن منتفع می شوند، زیرا دوست داشتن گروهی که جانشین پیامبر و بازگو کنندگان احکام الهی و مربی جامعه اسلامی می باشند، ما به آگاهی انسان از حقیقت دین و گرایش انسان به فضائل و مناقب است، و در حقیقت خود انسان از این دوستی منتفع می گردد.

مضمون آیه شبیه گفتار پزشکی است که بیماری را به طور رایگان معالجه کند و نسخه بلند و بالائی بنویسد و اظهار دارد که من از تو چیزی نمی خواهم جز این که به این نسخه عمل کنی.

این پزشک به ظاهر مزد و پاداش خواسته، ولی در باطن چیزی جز خیرخواهی طرف نخواسته است و لذا در آیه دیگر می فرماید:

«قل ما سالتکم من اجر فهو لکم » (سبا: 47)

«پاداشی که خواستم به نفع خود شماست » .

در آیه سوم پاداش خود را راه جوئی افراد مؤمن به سوی خدا قرار داده است. چنان که می فرماید:

«ما اسالکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا» (فرقان: 57) .

«من از شما اجری نمی خواهم مگر کسی را که به سوی پروردگار خود راهی اتخاذ کند یعنی به شریعت من عمل نماید» .

در هر حال هر سه آیه که پیرامون مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شده، بر یک معنی منطبق می باشند و آن عمل به متن شریعت است گاهی این مطلب به طور مستقیم درخواست شده و گاهی از طریق درخواست مودت اهل بیت علیهم السلام که سبب می شود انسان ظاهرا و باطنا شبیه آنان گردد و در نتیجه به شریعت عمل کنند.

پاسخ به سؤال دیگر

ممکن است گفته شود که مقصود دوستی و مودت مسلمانان به یکدیگر است یعنی مسلمانان همدیگر را دوست بدارند و طبرسی نیز این احتمال را ذکر کرده است این که فرموده است:

«لا اسالکم فی تبلیغ الرسالة اجرا الا التودد و التحابب فیما یقرب الی الله تعالی » .

«من در تبلیغ رسالت از شما اجری نمی خواهم جز این که به چیزی که انسان را به خدا نزدیک کند، دست محبت و مودت بهم بدهید» .

پاسخ: تفسیر مودت در آیه به دوستی یکدیگر صحیح نیست، زیرا دوست داشتن یکدیگر هرچند یک اصل اسلامی است، ولی به حکم این که استثناء، پس از جمله :

«قل لا اسالکم »

وارد شده است، باید که مقصود قربای همان سؤال کننده باشد و اگر مقصود این بود که مسلمانان همدیگر را دوست بدارند، دیگر لزومی نداشت این تعبیر را به کار ببرد کافی بود که بفرماید:

«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض » (توبه: 71) .

خلاصه; پیرامون آیه برخی از پیش داوران اشکالات غیر صحیحی را مطرح کرده اند که با دقت مختصری پاسخ همه روشن می گردد. ما در اینجا دامن سخن را درباره بحث امامت به پایان می رسانیم، امید است خدا این خدمت ناچیز را از ما بپذیرد.

جایگاه علی علیه السلام در میان اصحاب

جایگاه علی علیه السلام در میان اصحاب

پدید آورنده : غلامحسن محرمی ، صفحه

ءاول مظلوم تاریخ است، بزرگترین محبوبیتها و بیشترین دوستداران را داشته است; چه انسانهایی که در طول تاریخ به جرم محبت و عشق او انواع اذیت ها و آزارها رامتحمل شده اند، حتی جان خود را در این راه از کف داده اند.اکنون بر آن هستیم که موقعیت او را میان معاصران به ویژه اصحاب پیامبر که نخستین مسلمانان بودند، بررسی کنیم. البته تنها به جنبه سیاسی این مسئله پرداختیم.

جایگاه علی علیه السلام

امیرمؤمنان علی علیه السلام در میان صحابه پیامبر دارای موقعیت و جایگاه خاصی بود;چنانکه مسعودی گوید: «از تمام فضایل ومناقبی که اصحاب پیامبر دارا بودند چون:سبقت در اسلام، هجرت، نصرت پیامبر،خویشی با آن حضرت، قناعت، ایثار، آگاهی ازکتاب خدا، جهاد، ورع، زهد، قضاوت، فقه و ...علی علیه السلام بهره ای کامل و حظی وافر داشت. به علاوه فضائلی تنها در او بود مثل: اخوت باپیامبر، فرمایش پیامبر در باره او که تو از من به منزله هارون از موسی هستی و نیز فرمایش پیامبر به او که هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست; بار خدایا دوستش رادوست و دشمنش را دشمن بدار، همچنین دعای پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد ایشان، آن هنگام که انس پرنده پخته ای را خدمت حضرت رسول آورد، حضرت فرمود: بار خدایا!محبوب ترین خلقت را وارد کن که با من هم غذا شود. که سایر اصحاب پیامبر از این فضایل بی بهره بودند» (1)

ویژگی علی علیه السلام در میان بنی هاشم

بنی هاشم یعنی فرزندان هاشم، جد دوم پیامبر، طایفه آن حضرت و نزدیک ترین مردم به ایشان بودند. هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مبعوث شد، چهار تن از عموهای پیامبر: ابوطالب، ابو لهب، عباس و حمزه در قید حیات بودند و جز ابولهب بقیه مسلمان شدند. باوجود عموهای پیامبر در میان بنی هاشم،علی علیه السلام نزدیک ترین شخص به پیامبر بود; ازخردسالی در خانه پیامبر و با تربیت آن حضرت رشد یافته بود. (2) شب هجرت به جای پیامبر خوابید و ودایع و امانتهای آن جناب را به مردم بر گرداند و در مدینه به پیامبر ملحق شد. (3)

مهمتر از همه، جایگاه علی علیه السلام در اسلام بود; رسول اکرم صلی الله علیه وآله جایگاه علی علیه السلام را دراسلام از همان اوایل بعثت تعیین فرمود;آنگاه که به فرمان خدا مامور شد عشیره خویش را انذار کند و در آن جلسه تنها کسی که حاضر به یاری و موازرت نبی اکرم صلی الله علیه وآله شد، علی علیه السلام بود. با اینکه سن آن جناب ازهمه حاضران کمتر بود، رسول اکرم در میان بزرگان و پیر مردان خاندانش اعلام کرد که علی وزیر، خلیفه و جانشین اوست.(4)

مقابله پیامبر با بدخواهان علی علیه السلام

بعد از اینکه اسلام گسترش یافت و تقریبااکثر مناطق جزیرة العرب را گرفت و افرادزیادی با انگیزه های مختلف به سلک مسلمانان در آمدند، حتی عده کثیری از آنهادر مدینه ساکن شدند، در حالی که به گواهی قرآن ایمان در قلوبشان جاگیر نشده بود; به ویژه عده ای از قریشیان که علاوه بر این مطلب پیوسته بر بنی هاشم حسدمی ورزیدند، به خصوص علی علیه السلام به خاطرسابقه و جهادش بیشتر از همه مورد حسدآنان بود. از این رو پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مواظب رفتار اصحابش با علی علیه السلام بود و درمناسبتهای مختلف، مقام و موقعیت آن جناب را به آنان گوشزد می کرد و بر جایگاه علی علیه السلام تاکید می نمود; ابن شهر آشوب ازعمر بن خطاب نقل کرده که من علی را اذیت می کردم، پیامبرصلی الله علیه وآله مرا ملاقات کرد و فرمود:«تو مرا آزردی ای عمر! گفتم: پناه بر خدا ازاذیت رسول خدا.»، فرمود: «تو علی را آزردی وهر کس علی را بیازارد، مرا آزرده است »;مصعب بن سعد از پدرش سعد بن ابی وقاص نقل کرده که او گفته است: «من و مرد دیگری در مسجد بودیم و به علی بد می گفتیم، پیامبربا حالت غضب به سوی ما آمد و فرمود: چرا مرامی آزارید هر کس علی را بیازارد، مرا آزرده است » (5) .

ابن شهر آشوب از محدثان اهل سنت چون: ترمذی، ابو نعیم، بخاری و موصلی نقل می کند: عمران بن حصین و ابن عباس و بریده گفته اند، که: «علی علیه السلام از میان غنائم جنگی،خواست کنیزی را بخرد، حاطب بن ابی بلتعه و بریده اسلمی با او رقابت کردند و قیمت کنیزرا بالا بردند و علی علیه السلام با آن قیمت کنیز راخرید، وقتی که برگشتند، بریده مقابل پیامبرایستاد و از علی علیه السلام شکایت کرد، پیامبرصورتش را از او برگرداند، از راست و چپ وپشت سر آمد و شکایت خود را تکرار کرد،آنگاه حضرت رو کرد به او و رنگش تغییر نمودو صورت مبارکش سرخ شد و فرمود:ای بریده!چه شده، تا امروز رسول خدا را اذیت نکرده بودی؟! مگر نشنیدی خدای تعالی می فرماید:«ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخرة و اعد لهم عذابامهینا»؟! مگر نمی دانی که علی از من است ومن از علی؟! هر کس او را بیازارد، مرا آزرده وهر کس مرا بیازارد، خدا را آزرده است و هرکس خدا را بیازارد، خدا حق دارد که او را با سخت ترین عذابش در آتش جهنم بیازارد!ای بریده! تو آگاهی یا خدا؟ تو آگاهی یاصاحبان لوح محفوظ آگاهند؟ تو آگاهی یافرشته رحمها آگاه است؟ ای بریده! تو آگاهی یا فرشتگان مواظب علی بن ابی طالب؟ گفتم:بلکه فرشتگان حافظ او. حضرت فرمود:جبرئیل به من خبر داد از فرشتگان مواظب علی، که آنان از روز تولدش، حتی یک خطابرای او ننوشته اند; فرشته رحمها و فرشتگان صاحب لوح محفوظ نیز همین طور. بعد سه بار فرمود: از علی چه می خواهید؟ او از من است و من از او، او ولی هر مؤمنی بعد از من است.»(6)

علی علیه السلام میزان ایمان و نفاق

بیان مناقب امیر المؤمنین توسط پیامبراکرم صلی الله علیه وآله موجب افزایش محبوبیت آن جناب در میان صحابه شده بود، به حدی که با وجودپیامبرصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام سمبل و معیار حق وایمان شده بود; چنانکه انس بن مالک نقل کرده: «ما در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اگرمی خواستیم بفهمیم کسی زنازاده است بابغض علی بن ابی طالب می فهمیدیم; بعد ازجنگ خیبر مردی بچه خود را به آغوش گرفته و می رفت، در راه که علی را دید; باءدستش او را به بچه نشان داد; از طفل پرسید:این مرد را دوست داری؟ اگر می گفت: آری، اورا می بوسید و اگر می گفت: نه، او را به زمین می انداخت و می گفت: نزد مادرت برو».

عبادة بن صامت نیز می گوید: «ما اولاد وفرزندانمان را با حب علی بن ابی طالب می آزمودیم; اگر می دیدیم که یکی از آنها او رادوست ندارد، می دانستیم که او را رستگارنخواهد شد.» (7)

درباره شناختن مؤمن و منافق با حب وبغض علی علیه السلام می توان به حدیث ابن عباس هم اشاره کرد... .

اعلام جانشینی علی علیه السلام

اگر چه از اوایل بعثت، جانشینی علی علیه السلام مطرح شده بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در میان خویشان نزدیکش آن جناب را وزیر وجانشین خود اعلام کرده بود، ولی این مطلب در میان عده خاصی بود. اما با گذشت سالهای آخر عمر پیامبر، مساله جانشینی علی علیه السلام عمومی تر می شد، به حدی که لقب «وصی » ازالقاب شایع آن حضرت گشت که دوست ودشمن آن را قبول داشتند، به خصوص بعد اززمانی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرمود:«انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » که این قضیه پیش از رفتن به جنگ تبوک بود.

بالاخص در جریان حجة الوداع در منی وعرفات، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در سخنرانی های خود به مردم گوشزد می کرد که دوازده نفرجانشین او خواهند شد که همه از بنی هاشم هستند. بالاخره در باز گشت از مکه، در غدیرخم از سوی خدا مامور می شود که جانشینی علی علیه السلام را به تمام مسلمانان ابلاغ کند.رسول اکرم صلی الله علیه وآله نیز به مسلمانان دستور دادکه توقف کنند و آنگاه بر منبری از جهازشتران رفت و فرمود: «... من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عادمن عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله » بعد به مردم فرمود، که با آن جناب بیعت کنند. بدین ترتیب رسول خداصلی الله علیه وآله به مسلمانان اعلام کرد که چه کسی جانشین اوست; از این رو عموم مردم بر این باور بودندکه بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام خلیفه او خواهد شد; چنان که زبیر بن بکار - که ازخاندان زبیر و از مخالفان علی علیه السلام است. -می نویسد: «عموم مهاجران و همه انصار شک نداشتند که علی علیه السلام خلیفه و صاحب امر بعداز رسول خداصلی الله علیه وآله است.» (8) . همچنین این مطالب از اشعاری که از جریان سقیفه بر جای مانده، به خوبی مشهود است; زیرا تحریف کمتر به شعر راه یافته است (9) . این مطلب به قدری روشن بود که دشمنی چون معاویه نیزبه آن اقرار کرده است; چنان که در جواب نامه محمد بن ابی بکر نوشته است: «ما و پدرت درعصر رسول خداصلی الله علیه وآله اطاعت پسر ابی طالب را بر خود لازم می دیدیم و فضلش را برخودمان آشکار، بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله پدرت و عمر نخستین کسانی بودن که منزلت او را پایین آوردند و به یعت خودشان فراخواندند.» (10) بدین جهت آنان که درماههای آخر عمر پیامبر در مدینه نبودند و ازبعضی توطئه ها خبر نداشتند، بعد از رحلت پیامبر که به مدینه برگشتند و مشاهده کردندکه ابو بکر به جای پیامبر نشسته و خود راخلیفه پیامبر معرفی می کند، سخت برآشفتند; مثل خالد بن سعید (11) ، حتی ابوسفیان وقتی که از سفر برگشت و وضع راچنین دید، خدمت عباس بن عبد المطلب وعلی علیه السلام آمد و از آنان خواست که برای استیفای حق خویش قیام کنند، ولی آنان پیشنهاد او را نپذیرفتند. (12)

اما این که چگونه ورق برگشت و ابوبکر برمسند خلافت نشست و از این جهت بامخالفت جدی روبرو نشد؟ باید در نفوذسیاسی و نقش تبلیغاتی قریش و نوبنیادبودن جامعه اسلامی جستجو کرد.

پی نوشتها:

1 - مسعودی، علی بن الحسین: مروج الذهب،منشورات موسسة الاعلمی المطبوعات، بیروت،1411 ه .ق، ج 2، ص 446.

2 - ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، 1416 ه .ق، ص 41.

3 - مروج الذهب، ص 294.

4 - رجوع شود به: یوسفی غروی، محمد هادی،موسوعة التاریخ الاسلامی، مجمع الفکر الاسلامی،قم، ط اول، 1417 ه .ق، الجزء الاول، ص 410.

5 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ج 3، ص 211.

6 - همان، ص 211 و 212.

7 - همان، ص 207.

8 - زبیر بن بکار: اخبار الموفقیات، منشورات الشریف الرضی، قم، 1416 ه .ق، ص 580.

9 - رجوع شود به همان منبع، ص 579، 581 و 592;ابن واضح، تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1414 ه .ق، ج 2، ص 128 - 126 و مغنیه;محمد جواد، الشیعة فی المیزان، منشورات الشریف الرضی، قم، ص 20.

10 - بلاذری، احمد بن جابر انساب الاشراف،منشورات مؤسسه الاعلمی المطبوعات، بیروت،1394 ه .ق، ج 2، ص 296.

11 و 12 - تاریخ یعقوبی، ص 126.

قسیم النار والجنه

قسیم النار والجنه

اصل احادیث از منابع شیعه

قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) : ... معاشر الناس ، إن علیا قسیم النار ، لا یدخل النار ولی له ، ولا ینجو منها عدو له ، إنه قسیم الجنه ، لا یدخلها عدو له ، ولا یزحزح عنها ولی له .
امالی شیخ صدوق ص ۸۳ ، به سند
دیگر خصال ، شیخ صدوق ، ص ۴۹۶
روایت از منابع اهل سنت
عن عبایه عن علی قال : أنا قسیم النار ، إذا کان یوم القیامه قلت هذا لک وهذا لی .
البدایه و النهایه ج ۷ ص ۳۹۲ ، النهایه فی غریب الحدیث ، ابن ثیر ، ج ۴ ، ص ۶۱ ،.
علت نامگذاری
علت نامگذاری در بیان امام رضا (علیه السلام)

قال المأمون لعلیّ الرضا: بأیّ وجهٍ جدّک علیّ بن أبی طالب قسیم الجنّه والنار؟ فقال: یا أمیرالمؤمنین، ألم ترو عن أبیک عن عبد اللّه بن عبّاس قال: سمعت رسول اللّه : حبّ علیّ إیمان وبغضه کفر؟ فقال: بلى. قال الرضا: فقسمه الجنّه والنّار على حبّه. 
جواهر العقدین ۲ ق ۲: ۴۲۹ ، در منابع شیعه علل الشرایع ج ۱ ص ۱۶۲، عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۹۲.
علت نامگذاری از نظر احمد بن حنبل
وما تنکرون من هذا الحدیث ؟ ! ألیس روینا أنّ النبی ( ص ) قال لعلی : لا یحبّک إلّا مؤمن ولا یبغضک إلّا منافق ؟ قلنا : بلى . قال : فأین المنافق ؟ قلنا : فی النار . قال : فعلی قسیم النار !!
کفایه الطالب ، ص ۷۲ . همچنین ابویعلی حنبلی در طبقات الحنابله ج ۱ ص ۳۲۰  چاپ دارالمعرفه‌ .
احتجاج امیرالمومنین به این حدیث
إنّ علیّاً قال للستّه الذین جعل عمر الأمر شورى بینهم کلاماً طویلاً من جملته: اُنْشِدُکُم باللّه، هل فیکم أحد قال له رسول اللّه: یا علی، أنت قسیم النّار والجنّه یوم القیامه، غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا.
الصواعق المحرقه ۲: ۳۶۹ ، سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی ، دارالکتب العلمیه ، ج ۳   ص ۶۳ .
تفسیر آیه و القیا فی جهنم به حضرت علی(علیه السلام)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تعالى لمحمد وعلی : أدخلا الجنه من أحبکما ، وأدخلا النار من أبغضکما ، فیجلس علی على شفیر جهنم فیقول لها : هذا لی وهذا لک ! وهو قوله : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید.
شواهد التنزیل ، ج ۲ ص ۲۶۴ ، الأمالی للطوسی ص ۲۹۰ ح ۵۶۳، مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۲۰.
جواب تفصیلی
این عبارت در احادیث زیادی از وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شان حضرت علی علیه السلام نقل شده است :
اصل احادیث از منابع شیعه
عن عبد الله بن عباس قال : قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) : ... معاشر الناس ، إن علیا قسیم النار ، لا یدخل النار ولی له ، ولا ینجو منها عدو له ، إنه قسیم الجنه ، لا یدخلها عدو له ، ولا یزحزح عنها ولی له .
امالی شیخ صدوق ص ۸۳ ، به سند دیگر خصال ، شیخ صدوق ، ص ۴۹۶
از عبدالله بن عباس نقل شده است که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : ... ای گروه مردم ! همانا علی تقسیم کننده جهنم (نار) است کسی که یاور و دوست او باشد وارد آتش نخواهد شد و کسی که دشمن او باشد از آن نجات نخواهد یافت . همانا او تقسیم کننده بهشت است کسی که دشمن او باشد وارد آن نخواهد شد و کسی که دوست او باشد از آن محروم نخواهد شد.
قال(علی ابن موسی الرضا) قال رسول الله " ص " یا علی انک قسیم الجنه والنار .عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۳۰
حضرت علی بن موسی الرضا فرمودند : رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند :
ای علی ! همانا تو تفسیم کننده بهشت و جهنم هستی .
عن سلیمان بن خالد ، عن أبی عبد الله جعفر بن محمد الصادق ، عن آبائه علیهم السلام قال : قال رسول الله صلى الله علیه وآله لعلی علیه السلام : ... یا علی أنت قسیم الجنه والنار ، لا یدخل الجنه إلا من عرفک وعرفته ، ولا یدخل النار إلا من أنکرک وأنکرته . امالی شیخ مفید ص ۲۱۳
از سلیمان بن خالد از امام صادق علیه السلام از پدرانشان از رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم به حضرت علی علیه السلام فرمودند : ... ای علی تو قسمت کننده بهشت و دوزخی وارد بهشت نمی شود مگر کسی که او تو را و تو او را بشناسی (جزء شیعیان واقعی تو باشد) و وارد دوزخ نمی شود مگر کسی که تو را انکار کند و تو او را انکار کنی.
این روایت به چند صورت قسیم النار والجنه، قسیم النار ، قسیم الجنه و النار ، السلام علیک یا قسیم النار و الجنه، در منابع ذیل آمده است:
الکافی کلینی ج ۴ ص ۵۷۰، معانی الاخبار شیخ صدوق ص ۲۰۶، تهذیب الاحکام شیخ طوسی ج ۶ ص ۲۹، روضه الواعظین فتال نیشابوری ص ۱۰۰و ۱۱۸، المسترشد طبری شیعی ص ۲۶۴، امالی شیخ مفید ص ۲۱۳، امالی شیخ طوسی ص ۳۰۵ و ۶۲۹، احتجاج طبرسی ج ۱ ص ۲۰۹و ۳۴۱،مناقب ابن شهر آشوب ج ۲ ص ۸ و ج ۳ ص ۲۸، الطرائف سید بن طاووس ص ۷۶، مدینه المعاجز ج ۱ ص ۲۸۰
روایت از منابع اهل سنت
این روایت در بسیاری از منابع اهل سنت نقل شده است و اگر چه برخی از متعصبین سعی در تضعیف این روایت کرده اند اما جایی که این روایت در کتب لغت نیز راه پیدا می کند و به اسناد متعدد در کتب معتبر اهل سنت نقل می شود دیگر اشکال بهانه جویان جایی ندارد اکنون به برخی از نقلها در منابع اهل سنت اشاره می کنیم:
عن علی رضی الله تعالى عنه أنا قسیم النار .
الفایق فی غریب الحدیث جارالله زمخشری ج ۳ ص ۹۷
از حضرت علی علیه السلام فرمودند : من تقسیم کننده دوزخ هستم .
وروى أیضا عن الأعمش عن موسى بن طریف ، عن عبایه ، قال سمعت علیا ( ع ) ، وهو یقول : أنا قسیم النار .
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۲۶۰ و  ج ۱۹ ص ۱۴۰.
و همچنین روایت شده است از اعمش از موسی بن طریف از عبایه که گفت از علی علیه السلام شنیدم در حالی که می فرمود: من تقسیم کننده دوزخ هستم .
عن عبایه عن علی قال : أنا قسیم النار ، إذا کان یوم القیامه قلت هذا لک وهذا لی .
البدایه و النهایه ج ۷ ص ۳۹۲
از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که فرمودند : من قسمت کننده دوزخم زمانی که روز قیامت فرا رسد می گویم (به آتش ) این (شخص) برای تو و این (شخص) برای من .
همچنین غریب الحدیث ، ابن قتیبه ، ج ۱ ، ص ۳۷۷ ، النهایه فی غریب الحدیث ، ابن ثیر ، ج ۴ ، ص ۶۱ و المناقب ، خوارزمی ، ص ۴۱ و کنزالعمال متقی هندی ج ۱۳ ص ۱۵۲، تاریخ مدینه دمشق ج ۴۲ ص ۲۹۸ ، الشفا بتعریف حقوق المصطفى ، ج ۱ ، ۳۳۸ ، تاج العروس، زبیدی ، ج ۱۷، ص ۵۶۹. لسان العرب، ابن المنظور ، ج ۱۲، ص  ۴۷۹ ، ینابیع الموده لذوی القربى، القندوزی: ج ۱، ص ۲۴۹ ، المعرفه و التاریخ ، الفسوی ج ۳ ص ۸۴ ، امالی ، شجری جرجانی ، ج ۱ ، ص ۱۷۷ ، اساس البلاغه ،‌زمخشری ، ج ۱ ، ص ۵۰۷ ، چاپ دارالفکر ، النهایه فی غریب الاثر ، ج ۴ ، ص ۶۱ ، چاپ مکتبه العلمیه ، غریب الحدیث ، ابن الجوزی ، ج ۲ ، ص ۲۴۳.
هارون بن یزید خلال از علمای قرن چهارم (م ۳۱۱ق) بعد از نقل این روایت می نویسد:
قلت لخالد حدثکم به أبو عوانه عن الأعمش قال نعم إسناده صحیح
السنه ، خلال ، ج ۳ ، ص ۵۱۰.
دلیل این نامگذاری
علت قسیم النار در بیان امام رضا (ع)
برخی از روایات علت این نامگذاری را ذکر کرده اند که به دو روایت اکتفا می شود:
۱ - حدثنا أحمد بن الحسن القطان قال : حدثنا أحمد بن یحیى بن زکریا أبو العباس القطان قال : حدثنا محمد بن إسماعیل البرمکی قال : حدثنا عبد الله بن داهر قال : حدثنا أبی ، عن محمد بن سنان عن المفضل بن عمر قال : قلت لأبی عبد الله جعفر بن محمد الصادق " ع " لم صار أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب قسیم الجنه والنار ؟ قال : لان حبه إیمان وبغضه کفر ، وإنما خلقت الجنه لأهل الایمان ، وخلقت النار لأهل الکفر ، فهو علیه السلام قسیم الجنه والنار ، لهذه العله فالجنه لا یدخلها إلا أهل محبته ، والنار لا یدخلها إلا أهل بغضه .
علل الشرایع ج ۱ ص ۱۶۲
از مفضل بن عمر نقل شده است که گفت به امام صادق علیه السلام عرض کردم به چه علت امیرالمومنین علی بن ابی طالب قسیم الجنه و النار گفته شده است ؟ حضرت فرمودند : به خاطر اینکه دوست داشتن او ایمان و دشمن داشتن او کفر است ، و همانا بهشت برای اهل ایمان آفریده شده است و  نار برای اهل کفر خلق شده است بنابر این حضرت علی علیه السلام به این علت قسیم الجنه و النار است بنابر این در بهشت وارد نمی شود مگر اهل محبت و دوستی با او و وارد آتش نمی شود مگر اهل دشمنی با او .
همچنین در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام آمده است :
حدثنا تمیم بن عبد الله بن تمیم القرشی قال : حدثنی أبی عن أحمد بن علی الأنصاری عن أبی الصلت الهروی قال : قال المأمون یوما للرضا علیه السلام یا أبا الحسن أخبرنی عن جدک أمیر المؤمنین بأی وجه هو قسیم الجنه والنار وبأی معنى فقد کثر فکری فی ذلک ؟ فقال له الرضا علیه السلام : یا أمیر المؤمنین ألم ترو عن أبیک عن آبائه عن عبد الله بن عباس أنه قال : سمعت رسول الله ( ص ) یقول : حب علی إیمان وبغضه کفر ؟ فقال : بلى فقال الرضا علیه السلام : فقسمه الجنه والنار إذا کانت على حبه وبغضه فهو قسیم الجنه والنار
عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۹۲.
ابا صلت هروی نقل کرده است که روزی مامون به امام رضا علیه السلام گفت : یا اباالحسن ما را از پدرت امیرالمومنین آگاه ساز که به چه علت قسیم الجنه و النار خوانده شده است و این به چه معنا است که این مطلب فکر مرا مشغول ساخته است پس امام رضا علیه السلام به او فرمودند ای مامون آیا تو از پدرت و او از پدرانش از ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردید که گفت از رسول خدا شنیدم می فرمایند: حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است ؟ پس مامون پاسخ داد آری پس حضرت فرمودند : پس تقسیم می کند بهشت و دوزخ را زمانی که ایمان و کفر بر اساس حب و بغض او باشد پس بنابر این او قسیم الجنه و النار است.
همچنین سمهودی  از علمای اهل سنت می نویسد :
قال الجمال الزرندی: قال المأمون لعلیّ الرضا: بأیّ وجهٍ جدّک علیّ بن أبی طالب قسیم الجنّه والنار؟ فقال: یا أمیرالمؤمنین، ألم ترو عن أبیک عن عبد اللّه بن عبّاس قال: سمعت رسول اللّه : حبّ علیّ إیمان وبغضه کفر؟ فقال: بلى. قال الرضا: فقسمه الجنّه والنّار على حبّه. فقال المأمون: لا أبقانی اللّه بعدک یا أباالحسن، أشهد أنّک وارث علم رسول اللّه. قال أبوالصّلت عبدالسلام بن صالح الهروی: فلمّا رجع الرضا إلى بیته، قلت له: یا ابن رسول اللّه، ما أحسن ما أجبت به أمیرالمؤمنین؟ فقال: یا أباالصلت، إنّما کلّمته من حیث هو، ولقد سمعت أبی یحدّث عن أبیه عن علیّ قال قال رسول اللّه: أنت قسیم الجنّه والنّار، فیوم القیامه تقول للنّار هذا لی وهذا لک .
جواهر العقدین ۲ ق ۲: ۴۲۹ ، به این مضمون أبو سعد آبی ، نثر الدرر ، ج ۱ ، ص ۲۵۲.
جمال زرندی نقل کرده است که روزی مامون به امام رضا علیه السلام گفت : به چه علت قسیم الجنه و النار خوانده شده است پس امام رضا علیه السلام به او فرمودند ای مامون آیا تو از پدرت از ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردید که گفت از رسول خدا شنیدم می فرمایند: حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است ؟ پس مامون پاسخ داد : آری پس حضرت فرمودند : پس بهشت و دوزخ را بر اساس حبش تقسیم می کند پس مامون گفت خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد ای اباالحسن شهادت می دهم که تو وارث علم رسول الله هستی پس ابوصلت هروی می گوید :‌پس زمانی که امام رضا علیه السلام به منزل برگشتند به او گفتم :‌ ای پسر رسول خدا چه نیکو جواب مامون را دادی پس حضرت فرمودند :‌ای اباصلت من همانگونه که بود پاسخ دادم و شنیدم از پدرم که از پدرش از علی نقل می کرد که رسول خدا می فرمود : تو تقسیم کننده بهشت و جهنم هستی پس روز قیامت به آتش می گوید این (شخص ) برای من و این برای تو.
علت نامگذاری از نظر احمد بن حنبل
کنجی شافعی می نویسد :
فإن قیل : هذا سند ضعیف : قلت : قال محمد بن منصور الطوسی : کنّا عند أحمد بن حنبل ، فقال له رجل : ما تقول فی هذا الحدیث الذی یروى أنّ علیّاً قال : أنا قسیم النار ؟ فقال أحمد : وما تنکرون من هذا الحدیث ؟ ! ألیس روینا أنّ النبی ( ص ) قال لعلی : لا یحبّک إلّا مؤمن ولا یبغضک إلّا منافق ؟ قلنا : بلى . قال : فأین المنافق ؟ قلنا : فی النار . قال : فعلی قسیم النار !!
کفایه الطالب ، ص ۷۲ . همچنین ابویعلی حنبلی در طبقات الحنابله ج ۱ ص ۳۲۰  چاپ دارالمعرفه‌ ، بیروت  ، امالی ، شجری جرجانی (م ۴۹۹ق) ،  چاپ دارالکتب العلمیه ، بیروت ، ۱۴۲۲ ق.
پس اگر گفته شود این روایت ضعیف است می گویم : محمد بن منصور طوسی گفت : ما نزد احمد بن حنبل بودیم پس شخصی به او گفت : چه می گویی درباره این حدیث که روایت شده است که حضرت علی (ع) گفته است : من تقسیم کننده آتش هستم ؟‌ پس احمد گفت : چه اشکالی از این حدیث دیدید آیا ما روایت نکردیم که رسول خدا به پیامبر فرمود : تو را جز مومن دوست نمی دارد و جز منافق دشمن نمی دارد ؟ گفتند : بله پس گفت : پس منافق کجاست ؟ گفتند :‌ در آتش پس گفت :‌ پس علی قسیم النار است.
همچنین رجوع کنید  تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۰۱، امالی ، شجری جرجانی ، ج ۱ ، ص ۱۷۷ ، کنز العمال ۱۳: ۱۵۱ ح ۳۶۴۷۵، جواهر العقدین للسمهودی، ۲ ق ۲: ۴۲۹، المناقب للموفق الخوارزمی - ص ۲۹۴، ینابیع الموده لذوی القربى، القندوزی: ج ۱، ص ۲۴۹، حلیه الأولیاء ، ج ۱ : ص ۶۶ ، وتاریخ بغداد ، ج ۱۲ : ص ۹۹، زین الفتى بتفسیر سوره هل أتى ۲: ۵۲۷/۴۰۴.
علت نامگذاری به نظر اعمش
قال أبو معاویه قال الأعمش وإنما یعنی بقوله أنا قسیم النار أن من کان معی فهو على الحق ومن کان مع معاویه فهو على الباطل
بغیه الطلب فی تاریخ حلب ، ابن ابی جراده ، ج ۱ ،‌ ص ۲۸۹ چاپ دارالفکر.
ابومعاویه از اعمش نقل می کند که همانا حضرت علی علیه السلام از کلامش انا قسیم النار اراده کرده است که هر کس با من است پس او بر طریق حق و هر کس با معاویه است پس او بر باطل است.
احتجاج امیرالمومنین به این حدیث
ابن حجر مکی نقل می کند :
أخرج الدارقطنی: إنّ علیّاً قال للستّه الذین جعل عمر الأمر شورى بینهم کلاماً طویلاً من جملته: اُنْشِدُکُم باللّه، هل فیکم أحد قال له رسول اللّه: یا علی، أنت قسیم النّار والجنّه یوم القیامه، غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا. ومعناه ما رواه غیره عن علیّ الرضا أنّه قال له: أنت قسیم الجنّه والنّار، فیوم القیامه تقول للنار: هذا لی وهذا لک .
الصواعق المحرقه ۲: ۳۶۹ ، سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی ، دارالکتب العلمیه ، ج ۳   ص ۶۳ .
دارقطنی روایت کرده است که  حضرت علی علیه السلام به شش نفری که عمر آنها را در شوری قرار داده بود سخنان زیادی گفت که مقداری از آن این است : شما را به خدا قسم می دهم آیا در  بین شما کسی است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به او گفته باشد : ای علی تو در روز قیامت تقسیم کننده جهنم و بهشتی ، غیر از من ؟ همه گفتند : خدا را شاهد می گیریم که نه . و در معنای این روایت روایتی است که دیگران از امام رضا علیه السلام نقل کرده اند که رسول خدا به حضرت علی علیه السلام گفت : تو تقسیم کننده بهشت و جهنمی پس روز قیامت به آتش می گویی این (شخص) برای من و این (شخص) برای تو .
معنای حدیث از نظر ابن اثیر
ابن اثیر می گوید‌ :
وفی حدیث علی رضی اللّه عنه: أنا قسیم النّار والجنّه. أراد: إنّ الناس فریقان، فریق معی، فهم على هدى، وفریق علیَّ، فهم على ضلال، فنصف معی فی الجنّه، ونصف علیَّ فی النار.
النهایه فی غریب الحدیث والأثر: ۵۴/۴، مادّه: قسم .
و درباره حدیث حضرت علی علیه السلام : من تقسیم کننده جهنم و بهشت هستم ، منظورش این است : که مردم دو گروه هستند گروهی با من پس آنها بر مسیر هدایت هستند و گروهی بر علیه من هستند پس ایشان بر گمراهی هستند پس نصف آنها (مردم) همراه من در بهشت هستند و نصف آنها بر علیه من و در آتش هستند .
تلاش بر عدم نقل این حدیث
عقیلی نقل می کند :
حدثنا محمد بن إسماعیل قال حدثنا الحسن بن على الحلوانی حدثنا محمد بن داود الحدانی قال سمعت عیسى بن یونس یقول ما رأیت الأعمش خضع إلا مره واحده فإنه حدثنا بهذا الحدیث قال علی أنا قسیم النار فبلغ ذلک أهل السنه فجاءوا إلیه فقالوا أتحدث بأحادیث تقوی بها الروافضه والزیدیه والشیعه فقال سمعته فحدثت به فقالوا فکل شیء سمعته تحدث به قال فرأیته خضع ذلک الیوم.
الضعفاء ، عقیلی ، ج ۳ ، ص ۴۱۶ ، تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۲۹۹.
... محمد بن داود حدانی نقل می کند از عیسی بن یونس شنیدم می گوید : جز یک بار ندیدم که اعمش سرافکنده (خجل) شود جز یک بار پس زمانی بود که او این حدیث را نقل کرد که من تقسیم کننده بهشت و جهنم هستم پس این خبر به اهل سنت رسید پس نزد وی آمدند و به او گفتند آیا احادیث روایت می کند که به وسیله آنها روافض و شیعه و زیدیه تقویت می شود پس اعمش گفت : این حدیث را شنیده بودم پس آن را روایت کردم ، پس به او گفتند : پس هر روایتی را که بشنوی آن را نقل می کنی می گوید : پس آن روز دیدم که او سرافکنده (خجل) شد.
این روایت به خوبی نشان می دهد که اعمش با آن جلالت قدر بعد از نقل این روایت مورد مؤاخذه قرار می گیرد که اگر این شخص کسی جز اعمش بود او را تضعیف می کردند و کذاب و وضاع لقب می دادند!!
تفسیر آیه والقیا فی جهنم به حضرت علی (علیه السلام)
در بعضی از تفاسیر اهل سنت و بسیاری از تفاسیر شیعه منظور دو نفر در آیه شریفه 
«أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ» (ق : ۲۴) (شما دو نفر در جهنم بیندازید هر کافر معاند را) رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام می باشند:
عن جعفر الصادق ، عن آبائه ، عن علی علیه السلام ، عن النبی صلى الله علیه وآله وسلم ، قال : ( إذا جمع الناس فی صعید واحد کنت أنا وأنت ، یا علی ، یومئذ عن یمین العرش ، ثمّ یقول ربنا لی ولک : ألقیا فی جهنم ومن أبغضکما وکذبکما.
ینابیع الموده ، قندوزی حنفی ، ج ۱ ،‌ ص ۲۵۲ .
از امام صادق علیه السلام  از پدرانش از حضرت علی علیه السلام از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود :‌ زمانی که مردم در یک زمین جمع شوند (صحرای محشر) من و تو یا علی در آن روز در جانب راست عرش هستیم سپس خدا به من و تو می گوید : هر کس که دشمن شما بوده و شما دو نفر را تکذیب کرده است در جهنم بیندازید.
حافظ حسکانی در تفسیر آیه از ابی سعید خدری نقل کرده است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تعالى لمحمد وعلی : أدخلا الجنه من أحبکما ، وأدخلا النار من أبغضکما ، فیجلس علی على شفیر جهنم فیقول لها : هذا لی وهذا لک ! وهو قوله : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید.
شواهد التنزیل ، ج ۲ ص ۲۶۴ ، الأمالی للطوسی ص ۲۹۰ ح ۵۶۳، مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۲۰، تفسیر نور الثقلین ، ج ۵ ص ۱۱۳ ، تأویل الآیات لشرف الدین الحسینی، ج ۲، ص ۶۱۲.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : زمانی که روز قیامت فرا رسد خدای تعالی به محمد و علی می گوید :‌ هر کس که شما را دوست داشته وارد بهشت کنید و هر کس که با شما دشمن بوده است وارد جهنم کنید پس علی بر در جهنم نشیند پس به جهنم می گوید : این (شخص) برای من و این (شخص) برای تو و این قول خدای عزوجل است که در جهنم بیندازید (شما دو نفر) هر کافر معاندی را.
رواه الخوارزمی فی جامع مسانید أبی حنیفه، ج ۲، ص ۲۸۴، کما فی هامش مناقب علی بن أبی طالب لابن مردویه ۳۲۵.
همچنین کلابی به اسناد خود از ابی سعید خدری نقل کرده است :
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تبارک وتعالى لی ولعلی : ألقیا فی النار من أبغضکما ، وأدخلا فی الجنه من أحبکما ، فذلک قوله تعالى : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید .
مناقب علی بن أبی طالب للکلابی ، ج ۳ ، ص ۴۲۷ ، شواهد التنزیل ، ج ۲  ص ۲۶۲ ، مناقب أبی حنیفه ، ج ۲ ص ۲۸۷ ؛ بشاره المصطفى : ۴۹ همچنین رجوع کنید به  أمالی ، لطوسی  ص ۶۲۸ / ۱۲۹۴ و المناقب ابن شهر آشوب ج ۲ ص ۱۵۷ . همچنین به این مضمون ینابیع المودّه ، ج ۱ ، ص ۲۵۱ ، الباب الخامس عشر، عن فرائد السمطین، ج ۱، ص ۱۰۶ ح ۷۶،
آخرین کلام اعمش به ابوحنیفه قبل از وفات
عن شریک بن عبد الله قال کنا عند الأعمش فی مرضه الذی توفی فیه فدخل علیه أبو حنیفه وابن أبی لیلى وابن شبرمه وکان الإمام أکبرهم فبدأ بالکلام وقال اتق الله فانک فی أول یوم من الآخره وقد کنت تحدث عن علی رضی الله عنه بأحادیث لو أمسکتها لکان خیرا لک فقال الأعمش اسندنی لمثلی یقال هذا حدثنی أبو المتوکل الناجی عن أبی سعید الخدری قال قال رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم إذا کان یوم القیام قال تعالى لی ولعلی بن أبی طالب أدخلا الجنه من أحبکما وأدخلا النار من أبغضکما وذلک قول الله تعالى « القیا فی جهنم کل کفار عنید » . قال الإمام قوموا حتى لا یجیء بأطم من هذا قال فوا الله ما جزنا الباب حتى مات .
الجواهر المضیه فی طبقات الحنفیه ،‌ ج ۲ ، ص ۵۰۱ .
از شریک بن عبدالله نقل شده است که ما هنگام مریضی اعمش که در آن وفات کرد نزد او بودیم پس ابوحنیفه و ابن ابی لیلی و ابن شبرمه به عیادت او آمدند پس ابوحنیفه که بزرگ آنها بود شروع به سخن گفتن کرد و گفت : تقوای الهی پیشه گیر که تو در اولین روز از آخرت هستی (یعنی نزدیک وفات هستی) در حالیکه تو از حضرت علی علیه السلام احادیثی نقل کردی که اگر نقل نمی کردی برای تو بهتر بود پس اعمش گفت : مرا بنشانید به مثل من (دوستدار علی) اینچنین گفته می شود از ابوالمتوکل ناجی از ابوسعید خدری شنیدم که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : زمانی که روز قیامت شود خدای متعال به من و علی ابن ابیطالب می گوید کسانی که شما را دوست داشتند وارد بهشت کنید و کسانی که با شما دشمن بودند وارد جهنم کنید و این قول خدای عزوجل است که (شما دو نفر در جهنم بیندازید هر کافر معاند را). ابوحنیفه گفت : بلند شوید تا بیشتر از این نشنوید گفت به خدا قسم به در خانه نرسیده بودیم که اعمش از دنیا رفت.
قسیم الجنه و النار در شعر شاعران
شاعران زیادی در طول قرون متمادی از این روایت در شعر خود استفاده کرده اند که به برخی اشاره می شود:

قسیم النار ذو خیر وخیر***یخلصنا الغداه من السعیر
فکان محمد فی الدین شمسا***علی بعد کالبدر المنیر

خاتمه المستدرک میرزای نوری ج ۳ ص ۸۰،
علی علیه السلام تقسیم کننده دوزخ صاحب خیر است و چه خوب است که فردای قیامت از جهنم نجات می یابیم.
پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در دین خورد است و بعد از آن علی مثل ماه درخشنده است .
قال البشنوی:

فمدینه العلم التی هو بابها***أضحى قسیم النار یوم مآبه               
فعدوه أشقى البریه فی لضى ***وولیه المحبوب یوم حسابه

مناقب ابن شهر آشوب ج ۱ ص ۳۱۴،
پس شهر علمی که او در آن است روشن است که تفسیم کننده دوزخ روز بازگشتش او خواهد بود.
پس دشمن او شقی ترین خلق در قیامت است و دوست او مورد محبت در روز حسابرسی است .
قال عمار بن تغلبه :

علی حبه جنه ***قسیم النار والجنه
وصی المصطفى حقا ***مام الانس والجنه .

حدیث «علی مع الحق»

حدیث «علی مع الحق»


حدیث علی مع الحق، حق، از نامهای خدا و از صفات او و به معنی درست و واقع و کامل و عدل و به معنی قرآن و اسلام و ملک و مال و شایسته و واجب و لازم و ثابت و راست و نقیض باطل و استواری و بهره و نصیب و مرگ است. همچنین به معنی ایجاد کننده چیزی است به اقتضای حکمت یا چیزی است که به اقتضای حکمت ایجاد شده است یا اعتقاد به واقعیت و حقیقت امر و یا قول و فعلی است که بر حسب آن چه واجب است، در وقتی که واجب است و به اندازه ای که واجب است صادر شود. این کلمه در اصل لغت مصدر است به معنی در جای خود قرار گرفتن و مطابقت و موافقت (مفردات، راغب، 125؛ قاموس، فیروزآبادی، 429؛ مجمع البحرین، طریحی، 393) .

احادیثی به طرق معتبر شیعی و سنی روایت شده که رسول الله (ص) در مناسبت های مختلف فرموده است: علی (ع) و اصحاب او بر حقند و حق با علی است و هر جا علی باشد حق نیز آن جا است که در همه آنها حق را به معانی مذکور در فوق می توان تعبیر نمود. این احادیث دلائل ولایت و تقدم امیرالمؤمنین (ع) بر سایر صحابه و اسناد شایستگی بیشتر او برای خلافت از دیگران است. چند نمونه آنها ذیلا نقل می شود:

1) محمد بن عیسی ترمذی در جامع صحیح (2/298) به

177


اسناد خود از امیرالمؤمنین (ع) روایت کرده است که رسول الله (ص) فرمود: «رحم الله علیا. اللهم أدر الحق معه حیث دار» یعنی : خدای رحمت کند علی را. خدایا حق را با علی بگردان آن جا که او می گردد. این حدیث را حاکم نیشابوری نیز در المستدرک علی الصحیحین، 3/124) و فخر رازی در تفسیر کبیر (به نقل از فضائل الخمسة من الصحاح الستة، فیروز آبادی، 2/108) روایت کرده اند. فخر رازی گفته است: به استناد این حدیث هر کس علی را امام و پیشوای دین خود قرار دهد به دستاویز محکمی (عروة الوثقی) چنگ زده است؛ 2) نیشابوری در المستدرک (3/119) به سند خویش از عمره دختر عبدالرحمن چنین روایت کرده است: وقتی علی (ع) عازم بصره گردید برای تودیع به خانه ام سلمه همسر رسول الله (ص) رفت. ام سلمه او را گفت: «سر فی حفظ الله و فی کنفه فو الله انک لعلی الحق و الحق معک. و لولا انی اکره أن أعصی الله و رسوله فانا امرنا أن نفر فی بیوتنا لسرت معک. و لکن والله لارسلن معک من هو افضل عندی و اعز علی نفسی، ابنی» یعنی: برو در حفظ و پناه الهی. قسم به خدای که تو بر حقی و حق با تو است. اگر نبود که نمی خواهم خدای و رسول او را نافرمانی کنم زیرا رسول الله (ص) به ما امر کرده است در خانه خود بمانیم از آمدن با تو درنگ نمی کردم. لیکن کسی را با تو خواهم فرستاد که به خدا سوگند از جانم بهتر و عزیزتر است. او پسر من است. حاکم این حدیث و حدیث قبلی را صحیح دانسته است؛ 3) خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (14/321)، به سند خود از ابوثابت مولای ابوذر چنین آورده است: روزی به خانه ام سلمه رفتم. دیدم می گرید و از علی (ع) یاد می کند و می گوید: از رسول الله (ص) چنین شنیدم که «علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامة» یعنی: علی با حق است و حق با علی است. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا بر سر حوض (کوثر) در روز قیامت بر من وارد شوند؛ 4) ابوالحسن نورالدین الهیثمی در مجمع الزوائد و منبع الفوائد (7/235)، به سند خویش از محمد بن ابراهیم تیمی چنین روایت کرده است: چون معاویه در سفر حج به مدینه آمد مردم به سلام او رفتند. سعد بن ابی وقاص از آن جمله بود. معاویه چون او را دید گفت: این است آن که ما را در حقمان علیه باطل غیر ما یاری نکرد (سعد در جنگ صفین بی طرف بود) سعد سکوت کرد و چیزی نگفت. معاویه گفت: چرا حرفی نمی زنی؟ گفت: فتنه و ظلمتی برانگیخته شده بود و من به حکم خدای به شترم گفتم: «اخ اخ» و او را تا رفع فتنه بر جای خواباندم. مردی گفت: من کتاب خدای را از اول تا آخر خوانده ام در آن «اخ اخ» ندیده ام. سعد گفت: این سخن که گفتم از آن است که از رسول الله (ص) شنیدم: «علی مع الحق او الحق مع علی حیث کان» علی با حق است یا حق با علی است هر جا باشد. گفت: چه کسی این حدیث را شنیده است؟ سعد گفت: رسول الله (ص) این سخن را در خانه ام سلمه فرمود. معاویه کسی را به خانه ام سلمه فرستاد و در این باره پرسش نمود. ام سلمه گفت: به تحقیق که این سخن را رسول الله (ص) در خانه من فرمود. آن مرد به سعد گفت: هرگز مانند این ساعت نزد من لئیم جلوه نکرده ای! سعد گفت: چرا؟ گفت: اگر چنین سخنی را من از رسول الله (ص) شنیده بودم تا دم مرگ خادم علی باقی می ماندم؛ 5) هیثمی در جای دیگر از آن کتاب (9/134) به روایت طبرانی از ام سلمه آورده است که می گفت: کان علی علیه السلام علی الحق. من اتبعه اتبع الحق و من ترکه ترک الحق. عهد معهود قبل یومه هذا» یعنی: علی علیه السلام بر حق بود. هر که از او پیروی کند از حق پیروی کرده و هر که او را ترک گوید حق را ترک گفته است. این پیمانی است که قبل از امروز او (جنگ جمل) بسته شده است؛ 6) همچنین در مجمع الزوائد (7/234) به روایت ابویعلی و سعید بن منصور از ابوسعید خدری آمده است که: «کنا عند بیت النبی صلی اله علیه و سلم فی نفر من المهاجرین و الانصار... (الی ان قال) و مر علی بن ابی طالب علیه السلام: فقال: الحق مع ذا. الحق مع ذا» یعنی: نزد خانه رسول الله (ص) بودیم ... علی بن ابی طالب (ع) از آن جا گذشت. پس پیغمبر فرمود: حق با این مرد است. حق با این مرد است. این حدیث را با همین لفظ و سند علی متقی هندی نیز در کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال (12/1258) روایت کرده است؛ 7) در حدیث دیگر در کنز العمال (12/1256) به روایت طبرانی در المعجم الکبیر از کعب بن عجره چنین آمده است که رسول الله (ص) فرمود: تکون بین الناس فرقة و اختلاف فیکون هذا و اصحابه علی الحق» یعنی: بین مردم جدائی و اختلاف خواهد افتاد. پس علی و اصحاب او بر حقند.

در احادیث بسیار دیگر که رسول الله (ص) امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان شایسته ترین مرد برای خلافت و امامت و راهنمایی به صراط مستقیم و هادی و مهدی و عادل ترین و ماهرترین قاضی و حجت خدا و حجت پیغمبر او بر خلق معرفی نموده همه مؤید بر حق بودن و با حق بودن آن حضرت است. عمار بن یاسر و ابوایوب انصاری در این باب حدیثی از رسول الله (ص) روایت کرده اند به شرح ذیل: «یا عمار ان رأیت علیا قد سلک وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی ودع الناس انه لن یدلک علی ردی و لن یخرجک من الهدی» . یعنی: ای عمار اگر دیدی علی از راهی می رود و همه مردم از راه دیگر. تو با علی برو و سایر مردم را رها کن. یقین بدان او هرگز ترا به راه هلاک نمی برد و از شاهراه رستگاری خارج نمی سازد (کنزالعمال، 12/1212، 1293 به بعد؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 2/88؛ ریاض النضرة، طبری، 2/193؛ کنوز الحقایق، مناوی، 43) .

حدیث رایت(خیبر)

حدیث رایت(خیبر)

رایت در لغت به معنی درفش فرماندهی کل و بزرگترین پرچم است. آن را ام الحرب یعنی مرکز و اصل و اساس جنگ گفته اند زیرا تا در میدان برافراشته است بدان معنی است که فرمانده در مرکز ستاد باقی است و جنگ ادامه دارد. هر واحد رزمی نیز جداگانه پرچمی دارد که لواء گفته می شود و رتبت آن از رایت پائین تر است. معمولا رایت به سرداری سپرده می شود که استعداد نظامی و نیروی بدنی و هوش و استقامت و سرعت عمل و معنویات او از دیگران بیشتر باشد و تا آخرین نفس برای بر پا داشتن آن مقاومت و فداکاری نماید.

رایت رسول الله (ص) در همه غزوات به دست علی (ع) بود (اعیان الشیعة، 1/337) انس بن مالک و جابر بن عبدالله انصاری از رسول الله (ص) روایت کرده اند که «علی پسر عم و حامل رایت من است» علی متقی از طبرانی از بریدة بن الحصیب آورده است که از رسول الله (ص) پرسیدند : روز قیامت چه کسی رایت ترا در دست خواهد داشت؟ فرمود چه کسی بهتر از آن که آن را در دنیا در دست دارد علی بن ابی طالب (ع) (کنز العمال، 12/1301، 15/342) . عبدالله بن احمد بن حنبل به اسناد خود از ابن عباس روایت کرده است که «در روز بدر علی (ع) رایت رسول الله (ص) را در دست داشت. حکم راوی این حدیث علاوه نموده که او در روز بدر و در همه غزوات علمدار پیغمبر (ص) بود» (مناقب ابن حنبل، نسخه خطی کتابخانه مرعشی، 92 به بعد) . میر حامد حسین لکنهوئی نیشابوری جلد نهم از منهج دوم کتاب عبقات الانوار (الذریعة، 15/214 215) را به ذکر طرق اسناد و ادله تواتر از مآخذ اهل سنت اختصاص داده است. حدیث پیروزی معجزه آسای علی (ع) در جنگ خیبر سخنانی است که در فضائل آن حضرت به آن مناسبت بر زبان رسول الله (ص) جاری شده است خیبر کلمه ای است عبرانی (خبر«~ kheber) ~»یعنی طایفه و جماعت یا قلعه و پادگان. لغت نویسان عرب آن را عالم به احکام خدا یا کشاورز ... معنی کرده اند (تاریخ العرب قبل الاسلام، دکتر جواد علی، 6/159، 1376 ق) . واحه خیبر در دویست و پنجاه کیلومتری شمال مدینه در راه تبوک و شام واقع است. این دشت سرسبز از دیر باز مسکن دسته ای از یهودیان بوده که خود را از نسل رکاب (تورات، سفر ملوک، فصل نوزدهم، آیه 15) می دانستند و می گفتند بازماندگان جندب (یونادب«~ junadeb) ~»پسر رکابند و بعد

163


 از ویران شدن هیکل و قتل عام اورشلیم به خیبر مهاجرت کرده اند. مردانی ثروتمند و ملاک و رباخوار ولی شجاع و پرکار بودند. به زبان عربی با لهجه یهودی حرف می زدند و از بین ایشان شاعران به نامی برخاسته بودند. واحه خیبر به نام سه دژ بزرگ آن به سه منطقه تقسیم و هر منطقه شامل چند قلعه بزرگ و کوچک بود و باغها و مزارع سرسبز داشت. یکی از آنها منطقه دژ نطاة (یعنی تاج خوشه خرما) دویمی منطقه دژ شق (برادر) و سیمی منطقه دژ کتیبه (بر وزن سفینه یعنی دسته ای از لشکریان) نام داشت. قلاع صعب بن معاذ و ناعم و زبیر (بر وزن امیر نامی است عبری) در منطقه نطاة و قلعه های ابی و نزار در منطقه شق و قلاع قموص (بر وزن چموش و به همان معنی) و وطیح (گلی که به سم حیوانات و چنگال مرغان می چسبد) و سلالم (شاید به معنی نردبان) در منطقه کتیبه واقع بود. این قلاع استوار مأمن خیبریان و مخزن اموال و انبار اسلحه و غلات و علوفه بود و هنگام بروز خطر احشام خود را به داخل آنها برده آماده دفاع می شدند. بعد از آن که قبایل یهود مدینه از آن شهر تار و مار شدند بقیة السیف ایشان به خیبر پناه بردند و در آنجا به تحریک و تفتین پرداختند . رسول الله (ص) که بعد از صلح حدیبیه در صدد فتح مکه بود و می بایست قبلا خاطر خود را از یهود عربستان شمالی آسوده سازد حدود سه هفته بعد از بازگشت از حدیبیه در اواخر ذی حجه سال ششم هجری عازم خیبر شد و راه مدینه خیبر را که هشت منزل بود چهارده روز پیمود و شبانگاهی به کنار قلاع خیبر رسید. یهودیان که از این لشکرکشی خبر شده بودند قبلا مردان جنگی را در دو قلعه نطاة و قموص و زنان و کودکان را در دژ کتیبه جای دادند. سلاح و تدارکات را در دژ شق جمع آوردند و علوفه را در قلعه صعب بن معاذ انباشتند. از آن سو مواد غذائی در سپاه اسلام اندک بود و مسلمانان ناچار شکم خود را با گوشت خران بارکش و خرمای نارس سیر می کردند. معذلک محاصره و جنگ ادامه داشت. ابتدا قلعه ناعم گشوده شد. بعد قلاع نطاة و شق و قموص به دست مسلمانان افتاد و آن گاه وطیح و سلالم فتح شد ولی تا فتح قلعه صعب بن معاذ مسلمانان همچنان دچار عسرت و بی غذایی بودند.

مقاومت قموص که امرا و اشراف یهود در آن بودند از همه بیشتر بود. بزرگان صحابه چون ابوبکر و عمر از فتح آن عاجز بودند تا این که رسول الله (ص) علی (ع) را مأمور فتح آن نمود و او حماسه ای چنان بزرگ آفرید که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. علی با کشتن سردار قهرمان یهود مرحب حمیری و برادرش یاسر و چند پهلوان دیگر یهود و با نمایش قدرت فوق بشری خود در پرش از روی خندق قموص و کندن در سنگی قلعه و به کار بردن آن به جای سپر و هجوم برق آسا به داخل قلعه و نابود کردن فوری همه مقاومتها و اسیر گرفتن همه زنان و کودکان از جمله صفیه دختر حیی بن اخطب (بانوی اول یهود) که به همسری رسول خدا درآمد چنان رعب و هیبتی در دل خیبریان افکند که قدرت هر گونه دفاع را از آنان سلب نمود و ناچار بدون قید و شرط تسلیم گشتند. بعد از این فتح بود که ثروت بی کران و ملک و برده و سلاح و ستور بسیار به دست دولت اسلام افتاد و مسلمانان یک باره از حالت پریشانی به درآمدند . عمر می گفت بعد از این فتح توانستیم غذای سیر بخوریم و عایشه می گفت حالا می توانیم هر چه بخواهیم خرما بخوریم (السیرة النبویة، ابن هشام، 2/316) . به علاوه روحیه مسلمانان چنان قوی گردید که سال بعد توانستند مکه را فتح کنند و اسلام را بر سراسر جزیرة العرب مسلط سازند.

احادیثی که درباره قدرت نمایی و شجاعت و معجزات و مناقب علی (ع) در روز خیبر روایت شده بی شمار است. ابن اسحاق سیره نویس و مورخ قدیم اسلام حدیث ذیل را از سلمة بن عمر و الاکوع صحابی رسول الله (ص) روایت کرده است: «پیغمبر رایت خویش را به ابوبکر صدیق داد و او را به یکی از قلاع خیبر فرستاد. او برفت و منتهای کوشش را به کار برد اما توفیقی به دست نیاورد و فتح ناکرده بازگشت. روز دیگر عمر بن الخطاب را فرستاد. او هم برفت و جهد بسیار کرد اما کاری از پیش نبرد و برگشت. آن گاه رسول الله (ص) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله (و یحبه الله و رسوله) یفتح الله علی یدیه لیس بفرار، همانا فردا این رایت را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد (در بعض روایات : و خدا و رسول او هم او را دوست دارند) خدا خیبر را به دست او می گشاید. او هرگز نمی گریزد پس علی رضوان الله علیه را بخواند و او به درد چشم مبتلی بود پس رشحه ای از آب دهان در چشم او چکانید و گفت: «خذ هذه الرایة فامض بها حتی یفتح الله علیک» این رایت را بگیر و آن را با خود ببر تا خدای خیبر را بر تو بگشاید. علی با آن رایت از نزد رسول الله (ص) بیرون آمد. به سرعت می دوید و نفس می زد. ما هم در پی او رفتیم. تا این که رایت خود را در زیر دیوار قلعه بر کومه ای از سنگ نشاند. جهودی از فراز قلعه سر برآورد و گفت: تو کیستی؟ گفت: علی بن ابی طالب، جهود گفت: علوتم و ما انزل علی موسی سوگند به کتابی که بر موسی نازل شده غلبه کردید. سلمه گوید: علی از آن جنگ برنگشت تا خدا خیبر را به دست او نگشود» .

ابن هشام در سیره (2/334) به روایت ابن اسحاق از بریدة بن سفیان اسلمی از پدرش سفیان و او از سلمة بن عمرو، نسائی خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (51 به بعد)، بخاری و مسلم و ابن ماجه، هر یک در صحیح خود (فضائل الخمسة فی الصحاح الستة، فیروزآبادی، 2/162)، سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص (41964)، حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین (3/37 و 4/356)، شمس الدین محمد جزری دراسنی

164


المطالب، هیثمی در مجمع الزوائد (9/108)، محب طبری در الریاض النضره 25/203) حدیث رایت را با الفاظ مختلف نقل کرده اند.

ابو لیلی انصاری حدیث رایت را از پدرش و او از امیر المؤمنین (ع) به صورت ذیل آورده است: «پدرم در حالی که با علی راه می رفت به او گفت: در تو چیزی هست که موجب شگفتی و پرسش مردم شده است. تو در سرمای زمستان با دو لنگ نازک بیرون می آیی و در گرمای تابستان لباس ضخیم می پوشی. علی گفت مگر تو در غزوه خیبر با ما نبودی؟ گفت: آری بودم. علی گفت : رسول خدا (ص) لوایی برای ابوبکر بست و او را به جنگ فرستاد اما او برگشت. بعد لوایی برای عمر بست و او را مأمور فرمود اما او هم برگشت. پس فرمود: رایت خود را به مردی خواهم داد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد و او هرگز به دشمن پشت نمی کند. آنگاه به دنبال من فرستاد و من به درد چشم مبتلی بودم. او رشحه ای از آب دهان در چشمهای من فشاند و گفت: اللهم احفظه من اذی الحر و البرد «خدایا او را از آسیب گرما و سرما حفظ کن. علی گفت: بعد از آن هرگز از گرما و سرما احساس ناراحتی نمی کنم» . این حدیث را به الفاظ گوناگون احمد بن محمد بن حنبل در المسند (1/23، 99)، متقی در کنزل العمال (5/284 و 358)، حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء (4/356) و سایر محدثین (فضائل الخمسة، 2/161، 179) روایت کرده اند.

قتیبة بن سعید از یعقوب بن عبدالرحمن زهری از ابو حازم و او از سهل بن سعد ساعدی حدیث رایت را چنین آورده است: «در روز خیبر پیغمبر فرمود: این رایت را فردا، به مردی خواهم داد که خدای این دژ را به دست او می گشاید. او خدای و رسول او را دوست دارد و خدای و رسول او هم او را دوست دارند. چون بامداد روز دیگر شد مردم نزد پیغمبر گرد آمدند. همه امیدوار دریافت رایت بودند. آن حضرت فرمود: علی بن ابی طالب کجاست؟ گفتند: یا رسول الله او از درد چشم رنج می برد. فرمود کسی را دنبالش بفرستید. پس علی (ع) را نزد پیغمبر آوردند . رشحه ای از بزاق خود در چشمانش چکاند و برای او دعا کرد. علی در دم از آن درد شفا یافت به طوری که گویی دردی نداشته است. پس رایت را بدو داد. علی گفت: ای رسول خدا آیا باید آن قدر با آنها بجنگم که مثل ما شوند؟ فرمود: راه بیفت و تا پای قلعه پیش برو. آن گاه آنان را به اسلام دعوت کن و آن چه را از سوی خدا بر ایشان واجب است به همه خبر بده. زیرا اگر خدای تنها یک نفر را به وسیله تو به راه راست هدایت کند برای تو از آن سودمندتر است که شتران سرخ مو داشته باشی» .این حدیث را سیوطی در تاریخ الخلفاء علی بن سلطان قاری در مرقاة المفاتیح (5/566)، حافظ گنجی در کفایة الطالب، موفق خوارزمی در المناقب، ابن سعد در طبقات (2 ق 1/80)، خطیب در تاریخ بغداد (8/5) و عموم محدثین شیعی و سنی با الفاظ مختلف روایت کرده اند (مأخذی که قبلا نام برده شد) .

ابن اسحاق به اسناد خود از ابو رافع خادم و پیشکار رسول الله (ص) چنین روایت کرده است : «با علی بن ابی طالب رضی الله عنه در حالی که رایت رسول الله را در دست داشت به سوی یکی از قلاع خیبر رفتیم. همین که علی نزدیک قلعه رسید اهل آن بیرون آمدند و به جنگ پرداختند . در گیراگیر نبرد یکی از جهودان ضربتی بر او وارد آورد که سپر از دستش بیفتاد. پس علی دست یازیده در قلعه را از جای برکند و چون سپری در پشت آن به جنگ پرداخت و آن قدر کوشید تا خدای قلعه را بر او فتح کرد. وقتی جنگ تمام شد و علی آن در را از دست بینداخت من و هفت تن دیگر جهد بسیار کردیم تا آن را بجنبانیم و برگردانیم اما نتوانستیم (مأخذ قبلی) . در تاریخ بغداد آمده است که کمتر از چهل تن نتوانستند در قلعه خیبر را از زمین بردارند . ذهبی در میزان الاعتدال (2/218) و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری (9/18) و محب طبری در الریاض النضرة (2/188) آورده اند که هفتاد مرد هم زور شدند تا در قلعه را به جای خود برگرداندند.

امام فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل آیه «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» (کهف، 9) آورده است که «هر کس بر احوال غیب وقوف بیشتر داشته باشد قلبی قوی تر و اعصابی محکم تر و مسلطتر دارد. از این روست که علی بن ابی طالب (ع) می فرماید: «والله ما قلعت باب خیبر بقوة جسمانیة بل قلعتها بقوة ملکوتیه» یعنی به خدا سوگند که در خیبر را با نیروی بدنی نکندم بلکه آن را با نیروی ملکوتی و الهی از جای در آوردم (فضائل الخمسة، 2/325) .

حدیث رایت و خیبر در همه کتب حدیث و تاریخ شیعی و سنی روایت شده و از دلائل استوار تقدم و افضلیت علی (ع) بر سایر صحابه است. امین عاملی در اعیان الشیعة (1/337 به بعد) اکثر صورتهای مختلف این حدیث را ذکر کرده است. مضمون این حدیث و شرح شجاعتهای علی (ع) در غزوه خیبر در ادب و هنر و عرفان همه زبانهای اسلامی به نظم و نثر از دیرباز جلوه گر است. در زبان فارسی فاتح خیبر و خیبرگشا و خیبرشکن از القاب علی (ع) است و جهود خیبری کنایه از مرد بی نوای شکست خورده می باشد. از صحابه و رجالی که حدیث رایت (حدیث خیبر) را با الفاظ مختلف ذکر کرده اند ذیلا نام برده می شود: عمر بن الخطاب خلیفه دوم و صحابی معروف (م 23 ق) (الاعلام زرکلی، 5/203 و غالب کتب حدیث در تاریخ)، عایشه ام المؤمنین و دختر ابوبکر (م 58 ق) (الاصابة، کتاب النساء، 701، طبقات ابن سعد، 8/39)، بریدة بن الحصیب اسلمی (م 63 ق) (مأخذ آن قبلا ذکر شد)،

165


عبدالله بن العباس، صحابی و پسر عموی نبی اکرم (ص) (68 ق)، ابو حمزه انس بن مالک انصاری (م 93 ق) (تهذیب التهذیب، 1/376، شذرات الذهب، 1/100 و سایر کتب)، جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (م 78 ق) (الاصابة، 10213، ذیل المذیل، 27)، سهل بن سعد ساعدی (م 91 ق) (الاصابة و سایر کتب) و عده زیادی از مؤلفین کتب رجال و راویان حدیث و محدثین مورد وثوق کامل فریقین که بعضی از آنها در متن ذکر گردیده است.