داستانهای عبرت آموز تاریخ
فرعون دلقكى داشت كه از كارها و سخنان او لذت مى برد و مى خنديد. روزى به در قصر فرعون آمد تا داخل شود، مردى را ديد كه لباسهاى ژنده بر تن ، عبايى كهنه بر دوش و عصايى بر دست دارد. پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من پيامبر خدا موسايم كه از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحيد آمده ام .
دلقك از همانجا بازگشت ، لباسى شبيه لباس موسى پوشيده و عصايى هم به دست گرفت ، نزد فرعون آمد. از باب مسخره و استهزاء تقليد سخن گفتن حضرت موسى (ع ) كرد. آن جناب از كار او بسيار خشمگين شد. هنگامى كه زمان كيفر فرعون و غرق شدن او رسيد و خداوند او را بالشكرش در رود نيل غرق ساخت ، آن مرد تقليدگر را نجات داد.
موسى عرض كرد: پروردگارا! چه شد كه اين مرد را غرق نكردى ، با اين كه مرا اذيت كرد؟ خطاب رسيد: اى موسى ! من عذاب نمى كنم كسى را كه به دوستانم شبيه شود، اگر چه بر خلاف آنها باشد.
انوار نعمانيه ، ص 354.
قرض دادن به على (ع )
در شهر كوفه تاجرى به نام ابوجعفر بود كه كسب و كار، روش بسيار پسنديده اى داشت . سوداى او آميخته به اغراض مادى و ازدياد ثروت نبود، بلكه بيشتر توجه به خشنودى و رضايت خدا داشت . هر گاه يكى از سادات چيزى از او به قرض مى خواست ، هيچگونه عذر و بهانه اى نمى آورد و به او مى داد و بعد به غلامش مى گفت : بنويس على بن ابى طالب - ع - فلان مبلغ قرض كرده و آن نوشته را به همان حال مى گذاشت . مدت زيادى بر اين روش گذرانيد تا ورشكسته شد و سرمايه خود را از دست داد. روزى غلام خود صدا زد و گفت : دفتر حساب را بياورد و هر يك از مديونين كه فوت شده اند نام آنها را از دفتر محو كند و دستور داد از كسانى كه زنده بودند مطالبه نمايد.
اين كار هم جبران ورشكستگى او را نكرد. يك روز بر در منزل نشسته بود، مردى رد شد و از روى تمسخر گفت : چه كردى با كسى كه به نام او قرض مى دادى و دل خوشى كرده بودى و نامش را در دفتر خود مى نوشتى ؟ (منظورش على (ع ) بود) تاجر از اين سرزنش اندوهگين شد و با همان اندوه روز را شب كرد، در خواب رسول اكرم - ص - و امام حسن و حسين - عليهماالسلام - را ديد، پيامبر - ص - به امام حسن فرمود: پدرت كجاست ؟ على (ع ) عرض كرد: من در خدمت شمايم . فرمود: چرا طلب اين مرد را نمى دهى ؟ گفت : اكنون آمده ام در خدمت شما بپردازم و كيسه سفيدى محتوى هزار اشرفى به او داد. فرمود: بگير، اين حق توست و از گرفتن آن خوددارى مكن . بعد از اين اگر هر يك از فرزندان من قرض خواست به او بده ، ديگر مستمند و فقير نخواهى شد.
ابوجعفر از خواب بيدار شد. ديد كيسه اى در دست دارد، آن را برداشت و به زوجه خود نشان داد. زنش ابتدا باور نكرد و گفت : اگر حيله اى به كار برده اى و با اين وسيله مى خواهى مسامحه در حقوق مردم كنى ، از خدا بترس و نيرنگ و تزوير را ترك كن . تاجر جريان خواب خود را شرح داد. زن گفت : اگر به راستى خواب ديده اى و حقيقت دارد آن دفتر را نشان بده . چون دفتر را بررسى كردند، معلوم گرديد هر جا قرض به نام على بن ابى طالب بوده مبلغ آن محو و ناپديد شده است .
كشكول بحرانى ، ج 2، ص 228، نقل از پند تاريخ .
نمك شناس يا نمك به حرام ؟!
يكى از اخيار اصفهان كه به علامه مجلسى ارادت داشت شبى بعد از نماز جماعت خدمت ايشان آمد و گفت : گرفتارى مهمى برايم پيش آمده است . علامه مجلسى گفت : چه گرفتارى ؟ آن مرد گفت : لوطى باشى محل ، به من خبر داده است كه امشب با دوستانش مى خواهند به خانه من بيايند و شام ميهمان من باشند و قهرا مى دانم اسباب لهو و لعب را هم مى آورند و موجبات ناراحتى ما را فراهم مى كنند و ما را در حرام مى اندازند.
علامه مجلسى گفت : خودم مى آيم و به لطف خداوند مساءله آنرا آنطورى كه خدا بخواهد حل و فصل مى كنم . جناب علامه از راه مسجد جلوتر از ميهمانها به خانه آن مرد رسيد، وقتى بعد از مدتى لوطى باشى و رفقايش وارد شدند، ناگهان چشمشان به شيخ الاسلام اصفهان ؛ مرحوم مجلسى افتاد، تنبك و تنبورهاى خود را پنهان كردند و مؤ دبانه در محضر او نشستند.اما لوطى باشى از ميزبان سخت ناراحت و دلگير شده كه او علامه مجلسى را موى دماغ و مزاحم عيششان كرده بود.
لوطى باشى شروع به سخن گفتن كرد و گفت : جناب مجلسى ! ما لوطيها صفات خوبى هم داريم ، كمتر از اهل علم هم نيستيم . مجلسى گفت : من كه چيزى از خوبيهاى شما نمى دانم . لوطى باشى گفت : جناب مجلسى تو با ما معاشرت ندارى كه بدانى ما چه صفات خوبى داريم ؛ ما در نمك شناسى بى نظيريم . لوطى كسى هست كه اگر نمك كسى را چشيد تا آخر عمر يادش نمى رود و به صاحب نمك خيانت نمى كند. علامه گفت : من اين حرف شما را نمى توانم بپذيرم كه شما نمك شناسيد و نمكدان نمى شكنيد. بگو ببينم چند سال از سن شما مى گذرد؟ لوطى باشى گفت : چهل سال . علامه مجلسى گفت : چهل سال است نعمت خدا را مى خورى و معصيت خدا را مى كنى اى نمك به حرام !
اين جمله را كه گفت مثل آبى كه به آتش بريزند لوطى باشى خاموش شد و راستى كه او را تحت تاءثير قرار داد تا آخر مجلس ديگر يك كلمه هم حرف نزد و در فكر فرو رفت . مجلس تمام شد و هر كس به خانه اش رفت . لوطى هم به خانه اش رفت تا بخوابد اما مگر خوابش مى برد! بله درست گفت چهل سال عوض نمك شناسى نسبت به كسى كه به او همه چيز داده ؛ سلامتى ، بضاعت ، ثروت ، و... نمك بحرامى كرده فكر كرد و فكر كرد تا آخر تصميم خود را گرفت . فردا صبح پس از اذان ، علامه مجلسى شنيد كه كسى در خانه اش را مى زند، در را باز كرد، ديد لوطى باشى است . گفت : آقاى شيخ ! آيا اگر من توبه كنم خدا مرا مى بخشد و مى آمرزد و قبولم مى كند؟ علامه مجلسى گفت : بله ، البته خدا كريم و غفور است ، انسان هر قدر هم گناهش زياد باشد اما اگر حقيقتا پشيمان شود و به درگاه خداوند بزرگ توبه كند خداوند تعالى گناهان او را مى بخشد و او را قبول مى كند. لوطى باشى گفت : من پشيمانم و توبه كردم تو از خدا بخواه تا مرا بيامرزد.
فاتحة الكتاب ، شهيد دستغيب ، ص 121.
اگر آن زن شما را بخشيد من هم شما را بيامرزم
در ميان بنى اسرائيل پادشاهى بود كه يك قاضى داشت و آن قاضى برادرى كه به صدق و صفا و صلاح معروف بود و آن برادر زن صالحه اى كه از نسل پيامبران بود. پادشاه را كارى پيش آمد كه مى بايست كسى را دنبال آن مى فرستاد به همين خاطر به قاضى خود گفت : كه مرد خوب و مورد اعتمادى را برايش پيدا كند، قاضى هم برادر خود را معرفى كرد و گفت : كسى را معتمدتر از او سراغ ندارم . سپس كار پادشاه را با برادرش در ميان گذاشت و از او خواست كه خودش را براى سفر مهيا كند او قبول نكرد و گفت : من نمى توانم زن خود را تنها بگذارم ، قاضى بسيار اصرار و پافشارى كرد تا برادرش را مجبور به سفر كرد و او چون مضطر شد گفت : اى برادر! بعد از خدا همه چيز من زنم مى باشد، من براى او خيلى دل واپسم تو بايد قول بدهى كه بعد از من كارهاى او را انجام دهى و نگذارى او سختى ببيند، قاضى قبول كرد و برادرش رفت در حالى كه زن او از رفتنش راضى نبود. قاضى بخاطر قولى كه به برادر خود داده بود زياد پيش زن برادر خود مى آمد و از نيازهاى او مى پرسيد و كارهاى او را انجام مى داد تا اينكه سرانجام شيطان كار خود را كرد و محبت آن زن را در دل او انداخت و زن برادر خود را وادار به زنا كرد ولى زن قبول نمى كرد و هر چه اصرار مى كرد، زن امتناع مى نمود.
قاضى به زن گفت : به خدا سوگند اگر قبول نكنى به پادشاه مى گويم كه اين زن زنا كرده و نزد من ثابت شده است . زن گفت : هر كار كه مى خواهى بكن كه من زنا نخواهم كرد.
قاضى نزد پادشاه رفت و گفت : زن برادرم زنا كرده . پادشاه گفت : او را سنگسار كن ، قاضى نزد زن برادر برگشت و گفت : من حكم سنگسار تو را گرفته ام ، اگر قبول كنى و كام من برآرى ، آن را اجرا نخواهم كرد و گرنه سنگسارت خواهم نمود. زن گفت : من به اين كار ناشايست دست نمى زنم و تو هر آنچه مى خواهى بكن .
قاضى وقتى ديد زن برادرش تسليم نمى شود، مردم را باخبر كرد و آن زن را به صحرا برد و چاله اى كند و زن را در آن قرار داد و مردم شروع كردند به طرف او سنگ پرتاب كردن ، تا زمانى كه گمان كردند كارش تمام شده و به اتفاق قاضى به خانه هايشان برگشتند. اما زن كه هنوز رمقى داشت و نيم جان بود، چون شب شد از گودال بيرون آمد. ناى راه رفتن نداشت به روى زمين افتاد و به حالت سينه سر خود را مى كشيد تا به خانه اى در وسط بيابان رسيد. بر در آن خانه خوابيد تا صبح شد، مرد صاحبخانه در را باز كرد آن زن را ديد، از جريان آمدنش به آنجا سؤ ال كرد، زن سر گذشت خود را براى او تعريف كرد، مرد صاحب خانه بر او رحم كرد و او را به خانه خود برد.
آن مرد پسر كوچكى داشت كه غير از آن ، فرزند ديگرى نداشت . او زن را مداوا كرد تا زخم و جراحتهاى بدن او بهبود يافت و تربيت فرزند كوچكش را به او سپرد. مرد مال و ثروت زيادى داشت و غلامى كه او را خدمت مى كرد، آن غلام عاشق آن زن شد و دلى صد دل گرفتار او و به او در آويخت . گفت : اگر با من مباشرت نكنى تو را مى كشم ، زن گفت : هر كارى مى خواهى بكن كه ممكن نيست اين كار بد از من صادر شود. آن غلام وقتى از زن ماءيوس شد آمد و فرزند كوچك مرد را كشت و پيش او رفت و گفت : اين زن زنا كار را كه آوردى و فرزند خود را به او سپردى ، فرزندت را كشت . مرد پيش زن آمد و به او گفت : چرا چنين كردى ؟ آيا فراموش كردى كه من در حق تو چه خوبيها كردم ؟ زن جريان را براى او تعريف كرد و بيگناهى خود را اثبات نمود. ولى مرد صاحب خانه گفت : من ديگر دلم راضى نمى شود كه تو در اين خانه بمانى ، اين بيست درهم را بگير و از اينجا برو، اينها را توشه خود كن و خدا را كارساز خود بدان و او را در شب هنگام از خانه اش بيرون كرد.
زن در تاريكى شب راهى را پيش گرفت و رفت تا صبح به دهى رسيد، ديد مردى را به دار كشيده اند و هنوز زنده است . علت به دار كشيدن او را پرسيد، گفتند: او بيست درهم قرض دارد و قانون ما اين است كه هر كس بيست درهم قرض داشته باشد او را بر دار مى كشند و تا ادا نكند او را پايين نمى آورند. زن بيست درهم خود را داد و آن مرد را خلاص كرد. مرد كه از بالاى دار به زمين آمده بود نفس راحتى كشيد و گفت : اى زن هيچ كس به اندازه تو بر من حق ندارد تو جان مرا نجات دادى ، هر جا كه مى روى من در خدمت تو مى آيم تا كمى از لطف تو را جبران كنم . او همراه زن آمد تا به كنار دريا رسيدند، مى خواستند به آنطرف دريا بروند ولى نه پولى داشتند و نه كشتى . در كنار دريا كشتيهاى زيادى بود و مردمى كه مى خواستند بر آن كشتيها سوار شوند و كالاهاى خود را بار بزنند و به آن طرف دريا بروند. مرد به زن گفت : تو همين جا بمان تا من بروم و براى آن مردمى كه مى خواهند كشتى خود را بار بزنند كار كنم و پولى بگيرم و مقدارى غذا بخرم و پيش تو آورم و بعد مى خوريم و از اين جا مى رويم . مرد نزد كشتيبانها رفت و گفت : در كشتى شما چه كالايى است ؟ گفتند: انواع و اقسام كالاها، جواهر، مشك ، عنبر، حرير و... و اين يك كشتى خالى است كه ما خود سوار آن مى شويم .
گفت : قيمت اين كالاها چند مى شود؟ گفتند: خيلى مى شود و ما الآن حساب آن را نداريم . مرد گفت : من يك متاعى دارم كه از همه آن چه شما در كشتى تان داريد با ارزشتر است . گفتند: آن چيست ؟ گفت : كنيزى دارم كه شما هرگز به آن زيبايى و حسن و جمال نديده ايد. گفتند: به ما بفروش . گفت : مى فروشم ولى به شرط آن كه اول يكى از شما برود او را ببيند و خبر بياورد كه چه تحفه اى است تا ارزان نخريد و بعد پول آن را به من بدهيد و من كه از اينجا رفتم مال شما باشد، آنها قبول كردند، كسى را فرستادند او خبر آورد كه هرگز كنيزى به آن زيبايى نديده ام و آن مرد ده هزار درهم پول زن را گرفت و رفت .
وقتى مرد رفت كشتيبانان پيش زن آمدند و به او گفتند: كه برخيز و بيا با ما برويم . گفت : نمى آيم مرا با شما كارى نيست ، گفتند: ما تو را از صاحبت خريده ايم ، آن آقا و صاحب من نبود، گفتند: ما نمى دانيم ، خريده ايم و اگر نمى آيى تو را به زور خواهيم برد. زن به ناچار با آنها رفت .
به نزديك كشتيها كه رسيدند، چون هيچيك از آنها به ديگرى اعتماد نداشت زن را در كشتى كه حامل كالاها بود سوار كردند و خودشان در كشتى ديگر سوار شدند و كشتيها را از لنگر خارج نموده و به سوى مقصد حركت كردند، به وسط دريا كه رسيدند، خداوند بادى فرستاد و دريا متلاطم شد و كشتى آنها با كليه سرنشينانش غرق شد و زن با كالاهاى آن سالم در جزيره اى پهلو گرفت .
آن زن از كشتى بيرون آمد و آن را بست و گشتى در جزيره زد ديد جاى خوشى است ، درختان پر از ميوه و سر به فلك كشيده ، نهرهاى پر از آب ، هواى خوب و... دارد. با خود گفت در اين جزيره مى مانم و عبادت خداوند بزرگ را مى كنم و از اين آب و ميوه ها مى خورم تا مرگم فرا رسد. در آن زمان در ميان بنى اسرائيل پيامبرى بود. خداوند به او وحى كرد كه نزد پادشاه برو و به او بگو كه در جزيره اى از جزاير فلان دريا، بنده اى از بندگان خاص من زندگى مى كند كه تو و اهل مملكتت همگى بايد نزد او برويد و به گناهان خود اقرار و اعتراف كنيد و از او بخواهيد كه از گناهان و خطاهاى شما درگذرد، تا اگر او شما را بخشيد من هم شما را بيامرزم . آن پيامبر پيام الهى را به پادشاه رسانيد، او با ملتش به آن جزيره رفتند و آن زن را ديدند و هر يك زبان به اقرار و اعتراف گشودند.
پادشاه گفت : اين قاضى نزد من آمد و گفت : زن برادرم زنا كرده و من بدون آن كه از او شاهدى بخواهم كه شهادت دهد، حكم به سنگسار آن زن كردم ، مى ترسم كه بخاطر آن گناهى كرده باشم ، مى خواهم كه براى من استغفار كنى ، زن گفت : خدا تو را بيامرزد، بنشين . آنگاه شوهرش كه او را هم نمى شناخت آمد و گفت : من زنى داشتم در نهايت فضل و صلاح و تقوا، براى كارى از شهر بيرون رفتم ولى او راضى به رفتن من نبود، سفارش او را به برادر خود كردم ، وقتى برگشتم و او را نيافتم سراغش را گرفتم ، برادرم گفت : او زنا كرد و سنگسارش كرديم . اينك مى ترسم كه در حق او كوتاهى كرده باشم ، از خدا بخواه كه مرا بيامرزد. زن گفت : خدا تو را بيامرزد، و او را در كنار پادشاه نشانيد.
قاضى پيش آمد و گفت : برادرم زنى داشت ، عاشق او شدم و از او خواستم زنا كند، قبول نكرد، پيش پادشاه رفتم ، او را به دروغ متهم به زنا ساختم و سنگسارش كردم ، حال تو از خدا بخواه مرا بيامرزد. زن گفت : خدا تو را بيامرزد و رو به شوهرش كرد و گفت : بشنو. سپس شخصى كه در بيابان خانه داشت آمد و جريان خود را نقل كرد و گفت : آن زن را در شب بيرون كردم ، مى ترسم درنده اى او را دريده باشد، از خدا بخواه از تقصير من درگذرد. زن گفت : خدا تو را بيامرزد. غلام او هم اعتراف كرد، به مرد گفت : بشنو و او را هم بخشيد. نوبت آن مرد دار كشيده رسيد و او حكايت خود را نقل كرد. زن گفت : خدا تو را نيامرزد چون تو بدون دليل در برابر نيكى من بدى كردى . آنگاه آن زن عابده صالحه رو به شوهر خود كرد و گفت : من زن تو هستم و آنچه تو امروز شنيدى سرگذشت من بود، مرا ديگر احتياجى به شوهر نيست . از تو مى خواهم كه اين كشتى پر از كالاى گرانبها را براى خود ببرى و مرا در اين جزيره بگذارى تا عبادت كنم ، ديدى كه از دست مردان چه كشيدم . شوهر او را گذاشت و با كشتى پر از كالا به همراه پادشاه و همه اهل مملكت به خانه خويش بازگشتند.
جواهر، ص 133 به بعد.
فقير آزاده در برابر شاه
فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد
پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : ((اين گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش ) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.))
وزير نزديك فقير آمد و گفت : ((اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟))
فقير وارسته گفت : ((به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.))پادشه پاسبان درويش است
گرچه رامش به فر دولت او است گوسپند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان براى خدمت او است يكى امروز كامران بينى
ديگرى را دل از مجاهده ريش روزكى چند باش تا بخورد
خاك مغز سر خيال انديش فرق شاهى و بندگى برخاست
چون قضاى نوشته آمد پيش گر كسى خاك مرده باز كند
ننمايد توانگر و درويش
سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : ((حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم.))
فقير وارسته پاسخ داد: ((حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى . ))
شاه گفت : مرا نصيحت كن .
فقير وارسته گفت :
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كين دولت و ملك مى رود دست دست