مرغ بریان

نس بن مالك مى گويد: هر روز يكى از فرزندان انصار كارهاى پيامبر اكرم  را انجام مى داد، روزى نوبت منبود، ام ايمن مرغ بريانى را به محضر پيغمبر آورد و گفت : يارسول الله  اين مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام. حضرت فرمود: خدايا محبوبترين بندگانت را برسان كه با من در خوردن اين مرغ شركتكند. در همان هنگام در كوبيده شد. پيغمبر فرمودند: انس ، در را باز كن . گفتم: خدا كند مردى از انصار باشد. امام على  را پشت در ديدم.گفتم : پيغمبر مشغول كارى است ، برگشتم و بر سر جايم ايستادم . بار ديگر دركوبيده شد. پيغمبر گفت : در را باز كن ، باز دعا مى كردم مردى از انصار باشد. در راباز كردم. على عليه السلام  بود. گفتم : پيغمبر مشغول كارى است و برگشتم بر سر جايم ايستادم.باز در كوبيده شد، پيغمبر فرمودند: انس ، برو در را باز كن و او را به خانه بياور،تو اولين كسى نيستى كه قومت را دوست دارى ، او از انصار نيست . من رفتم و على عليه السلام  رابه خانه آوردم و با پيغمبر اكرم  مرغ بريان را تناول كردند.