از علی برایم بگو!

از علی برایم بگو!

(اصرار عجیب معاویه برای شنیدن فضایل امیرالمومنین علیه السلام)


مرحوم کراجکی (1) از درخشان‏ترین چهره‏هاى علمى شیعه در قرن پنجم هجری، در کتاب وزین خود به نام « كنز الفوائد» (2)  گزارش ملاقاتی را نقل می کند که بین دو نفر واقع شده است. در یک طرف این دیدار، معاویة بن ابی سفیان قرار دارد و در طرف دیگر ضِرار بن ضَمرَة لیثی چون گوهری تابناک می درخشد.


كنز الفوائد ضرار کتاب

«ضِرار» کسی است که در مکتب امیرالمومنین علیه السلام پرورش یافته و به آن حضرت ارادت فراوان دارد. او پس از آنکه امیرالمومنین علیه السلام به فیض شهادت نائل شد سفری به شام می کند شامی که پادشاه وقتش معاویه پسر ابوسفیان بود. معاویه که می دانست ضرار یکی از دلباختگان امیرالمومنین علی علیه السلام است او را به نزد خود فراخوانده و دیداری بین آن یار دیرین و این دشمن پر کین صورت می پذیرد. دیداری که در آن سخنانی شنیدنی بین طرفین رد و بدل می شود.

ابتدا معاویه از ضرار می خواهد که از علی علیه السلام برای او بگوید و آن حضرت را برایش توصیف کند. (صِفْ لِی عَلِیّاً)

ضرار که این کار را خارج از توان خود می بیند در همان اول کار از معاویه می خواهد که او را از این کار معاف بدارد؛ اما معاویه که مشتاق شنیدن فضایل و کمالات علی علیه السلام از زبان چنین شاهد نزدیکی است تقاضای او را نمی پذیرد و منتظر می ماند تا ضرار لب به سخن بگشاید.

ضرار که می بیند معاویه عذرش را نمی پذیرد رو به او کرده و می گوید حال که اصرار بر شنیدن داری پس بشنو تا برایت بگویم. اینجاست که شاگرد مکتب علی علیه السلام به خروش می آید و علی علیه السلام را اینگونه توصیف می کند:

به خدا قسم که او دور اندیش بود و سخت نیرومند. گفتارش قاطع بود و قضاوتش عادلانه. علم از چشمه پرفیض وجودش مى‏جوشید و حکمت از ابعاد وجودیش به سخن درمیآ­آمد. از دنیای فریبنده وحشت داشت و از شکوفهآ­های بی ثمرش برحذر بود؛ در عوض با شب و تنهائیش مونس بود و دمساز.

به خدا سوگند اشک فراوان می ریخت و در تفکر و اندیشه، ید طولایی داشت. دست، پشت دست میآ­کوبید و با خودش نجوا می کرد و با خدایش خلوت کرده و به مناجات او می پرداخت. لباس زبر و خشن او اعجاب برانگیز بود و غذای بی خورش و ساده اش شگفتآ­آور.

قسم به خدا که همانند ما بود و مثل ما زندگی می کرد. هرگاه که به محضرش شرفیاب می شدیم به ما نزدیک می شد و در حلقه ما می نشست؛ سوالاتمان را پاسخ می گفت و درخواستهای ما را اجابت می کرد. با اینکه به ما نزدیک بود و ما هم دمخور او بودیم؛ با این حال، در برابر هیبت علوی اش توان حرف زدن نداشتیم و عظمت شخصیتی اش ما را از نگاه مستقیم به جمالش باز می داشت.

اى دنیای پست! آیا خودت را بر شخصى مانند من عرضه مى‏دارى یا نسبت به من اظهار علاقه مى‏كنى؟ هیهات! هیهات! برو غیر مرا فریب بده؛ من هیچ نیازى به تو ندارم. من تو را سه مرتبه طلاق داده‏ام كه بعد از آن دیگر، رجوع جایز نیست. عمر تو كوتاه است و ارزشت کم و امید داشتن به تو تنها ذلت است و خوارى. آه! آه! از كمى زاد و توشه و دورى سفر و تنهایی و وحشت راه و عظمت آنچه بر ما وارد خواهد شد
هرگاه لبخندی بر چهره دلربایش می نشست تو گویی مرواریدهای منظمی را بین دولب مطهرش مشاهده می کنی.

اهل دین را بسیار احترام می کرد و نسبت به درماندگان و بیچارگان، محبت فراوانی آ­داشت. قدرتمندان جامعه، امیدی نداشتند که بتوانند به ناحق از او بهره ببرند و قشر ضعیف همواره به عدالتش امیدوار بودند.

خدا را شاهد می گیرم در نیمه‏ شبى كه تاریكى همه جا را فرا گرفته بود و ستارگان هم به غروب خود نزدیك مى‏شدند و از پایان شب خبر مى‏دادند او را دیدم كه در محرابش ایستاده، محاسن مبارك را در دست گرفته و چون مار گزیده‏اى به خود مى‏پیچد و صداى گریه و ناله ای جانسوز از او بلند است؛ صدای آسمانیش هنوز در گوشم است كه مى‏گفت:

« یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا أَ بِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی لَا حَاجَةَ لِی فِیكِ قَدْ بَتَتُّكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ لِی فِیهَا فَعُمُرُكِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُكِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِیرٌ آهِ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّرِیقِ وَ عِظَمِ الْمَوْرِدِ»

یعنى: «اى دنیای پست! آیا خودت را بر شخصى مانند من عرضه مى‏دارى یا نسبت به من اظهار علاقه مى‏كنى؟ هیهات! هیهات! برو غیر مرا فریب بده؛ من هیچ نیازى به تو ندارم. من تو را سه مرتبه طلاق داده‏ام كه بعد از آن دیگر، رجوع جایز نیست. عمر تو كوتاه است و ارزشت کم و امید داشتن به تو تنها ذلت است و خوارى. آه! آه! از كمى زاد و توشه و دورى سفر و تنهایی و وحشت راه و عظمت آنچه بر ما وارد خواهد شد».

فراق دوری غم اندوه

وقتی سخنان ضرار به اینجا رسید «فَوَكَفَتْ دُمُوعُ مُعَاوِیَةَ عَلَى لِحْیَتِهِ»؛ قطرات اشک از چشمان معاویه بر ریشش جارى شد «فَنَشَفَهَا بِكُمِّهِ»؛ و او با آستینش آنها را خشك می كرد. اطرافیان نیز تحت تاثیر این سخنان، گریه گلوگیرشان شد.

آنگاه معاویه گفت: به خدا سوگند! كه ابو الحسن همین گونه بود كه تو مى‏گویى. فقط بگو بدانم که چقدر او را دوست دارى؟

ضرار گفت: آن طور كه مادر موسى علیهما السّلام او را دوست مى‏داشت؛ هر چند مى‏دانم كه حق آن حضرت بیش از این حرفهاست از این رو عذر تقصیر به درگاه الهى مى‏برم.

معاویه گفت: اى ضرار! چگونه در فراق او صبر مى‏كنى؟

ضرار پاسخ داد: همانند مادرى كه فرزندش را بر روى سینه‏اش سر بریده باشند كه چنین مادرى هرگز اشكش خشك نخواهد شد و حرارتش آرام نخواهد گرفت.

در اینجا ضرار برخاست و در حالى كه گریه مى‏كرد از مجلس خارج شد. (3)

در حالی که بغض و کینه معاویه نسبت به علی علیه السلام از مسلمات تاریخی است. پسر هند جگرخوار نه تنها ذرهآ­ای محبت و ارادت به علی علیه السلام نداشت بلکه سینه جهنمی او همواره از دشمنی با آن امام بی همتا شعله ور بود و تنوره می کشید

مطلبی در خصوص اشک معاویه

شاید در نگاه اول این اشکی که معاویه در اثر شنیدن فضایل علی علیه السلام می ریزد اشکی ممدوح به نظر رسد که گویای صفای باطن صاحب گریه است اما این تلقی، تلقی درستی نیست؛ زیرا تاثیری مورد تعریف و تمجید دین است که اولا برخاسته از یک علاقه و محبت الهی باشد و دیگر اینکه در صورت امکان، اثر عملی مناسب با آن را نیز در پی داشته باشد.

در حالی که بغض و کینه معاویه نسبت به علی علیه السلام از مسلمات تاریخی است. پسر هند جگرخوار نه تنها ذره­ای محبت و ارادت به علی علیه السلام نداشت بلکه سینه جهنمی او همواره از دشمنی با آن امام بی همتا شعله ور بود و تنوره می کشید.

در اینجا سوالی پیش می آید که پس علت این تاثر روحی که از برخی ظالمان و خونخواران تاریخ شنیده می شود چیست؟

پاسخ این است که آن فطرت الهی (4) و همگانی (5) که در اینها زیر خروارها غرض و مرض، شهوت و غضب دفن شده است (6) فرصتی می یابد تا به صورت بسیار کوتاه و موقت سری برآورد و ابراز وجودی کند. همانند آن مشرکینی که سوار بر کشتی بودند که ناگهان طوفانی در گرفت و اینها مرگ در یک قدمی خود دیدند. چون در آن شرایط که شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، از همه چیز و همه کس دل بریدند؛ آن فطرت الهی شان، فرصت نفس کشیدن پیدا کرد و خدا را خالصانه صدا زد. هر چند این مدت اندک بود و چون به ساحل امن قدم گذاشتند روز از نو، روزی از نو؛ (7) اما چنین وقایعی گویای این حقیقت است که حتی بدترین افراد هم در شرایطی بر اساس آن فطرت الهی حرف می زنند، عمل می کنند و ابراز احساسات می کنند. جریان معاویه در این داستان و نیز گریه مروان بن حکم آن حاکم جنایتکار اموی در مرثیه سرایی ام البنین (8) همه بر این اساس است که بیان شد.

پیشگامى در اسلام

پیشگامى در اسلام


بخش دوم از زندگانى حضرت على -علیه السلام را دوران پس از بعثت و قبل از هجرت تشكیل مى‏دهد. این دوره از سیزده سال تجاوز نمى‏كند و حضرت على -علیه السلام- در تمام این مدت در محضر پیامبر بود و تكالیفى را بر عهده داشت.

نقاط جالب و حساس این دوره، یك رشته افتخارات است كه نصیب امام شد افتخاراتى كه در طول تاریخ نصیبب كسى جز حضرت على -علیه السلام نشده و احدى بر آنها دست نیافته است.

نخستین افتخار وى در این بخش از زندگى، پیشگام بودن وى در پذیرفتن اسلام، و به عبارت صحیحتر، ابراز و اظهار اسلام دیرینه خویش بود. (1)

پیشقدم بودن در پذیرفتن اسلام و گرویدن به آیین توحید از امورى است كه قرآن مجید بر آن تكیه كرده، صریحاً اعلام مى‏دارد كسانى كه در گرایش به اسلام پیشگام بوده‏اند، در كسب رضاى حق و نیل به رحمت الهى نیز پیشقدم هستند. (2)

توجه خاص قرآن به موضوع «سبقت در اسلام‏» به حدى است كه حتى كسانى را كه پیش از فتح مكه ایمان آورده و جان و مال خود را در راه خدا ایثار كرده‏اند بر افرادى كه پس از پیروزى بر مكیان ایمان آورده و جهاد كرده‏اند برترى داده است (3) ; چه رسد به مسلمانان صدر اسلام و گرایش به اسلام پیش ازمهاجرت به مدینه.

توضیح اینكه: فتح مكه در سال هشتم هجرت انجام گرفت و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هجده سال پس از بعثت دژ محكم بت پرستان را گشود. علت‏برترى ایمان مسلمانان پیش از فتح مكه این است كه آنان در زمانى ایمان آوردند كه اسلام در شبه جزیره به قدرت و حكومت نرسیده بود و هنوز پایگاه بت پرستان به صورت یك دژ شكست ناپذیر باقى بود و جان ومال مسلمانان را خطرات بسیار تهدید مى‏كرد. اگر چه مسلمانان، بر اثر مهاجرت پیامبر از مكه و گرایش اوس و خزرج و قبایل مجاور مدینه به اسلام، از یك قدرت نسبى برخوردار بودند و در بسیارى از برخوردهاى نظامى پیروز مى‏شدند، ولى خطر به كلى مرتفع نشده بود.

در موقعیتى كه گرویدن به اسلام و بذل جان و مال از ارزش خاصى برخوردار باشد، قطعاً ابراز ایمان و تظاهر به اسلام در آغاز كار كه قدرتى جز قدرت قریش و نیرویى جز نیروى دشمن نبود باید ارزش بالاتر و بیشترى داشته باشد. از این نظر، سبقت ‏به اسلام در مكه و میان یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از افتخاراتى محسوب مى‏شد كه هیچ فضیلتى با آن برابرى نمى‏كرد.

عمر در یكى از ایام خلافت‏خود از خباب، ششمین مسلمان زجر كشیده صدر اسلام، پرسید كه رفتار مشركان مكه با او چگونه بود. وى پیراهن خود را از تن بیرون كرد و آثار زجر و سوختگى پشت‏ خود را به خلیفه نشان داد و گفت:بارها زره آهنى بر او مى‏پوشاندند و ساعتها در زیر آفتاب سوزان مكه نگاهش مى‏داشتند; و گاه آتشى بر مى‏افروختند و او را به روى آتش مى‏افكندند و مى‏كشیدند تا آتش خاموش شود. (4)

بارى، مسلماً فضیلت‏بزرگ و برترى معنوى از آن افرادى است كه در راه اسلام هر زجر و شكنجه‏اى را به جان مى‏خریدند و از صمیم دل مى‏پذیرفتند.

كسى پیشگام تر از حضرت على نبود

بسیارى از محدثان و تاریخ نویسان نقل مى‏كنند كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم روز دو شنبه به رسالت مبعوث شد و حضرت على علیه السلام فرداى آن روز ایمان آورد. (5) پیش از همه، رسول اكرم، خود به سبقت‏حضرت على علیه السلام در اسلام تصریح كرد و در مجمع عمومى صحابه چنین فرمود:

نخستین كسى كه در روز رستاخیز با من در حوض (كوثر) ملاقات مى‏كند پیشقدمترین شما در اسلام، على بن ابى طالب، است. (6)

احادیث و روایات منقول از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و امیر مؤمنان علیه السلام و پیشوایان بزرگ ما، و نیز آراء محدثان ومورخان در باره سبقت امام علیه السلام بر دیگران به اندازه‏اى زیاد است كه صفحات كتاب ما گنجایش نقل همه آنها را ندارد. (7) از این نظر، تنها به سخنان خود امام و نقل یك داستان تاریخى در این زمینه اكتفا مى‏كنیم.

امیر مؤمنان مى‏فرماید:

«انا عبد الله و اخو رسول الله‏و انا الصدیق الاكبر، لا یقولها بعدی الا كاذب مفتری ولقد صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین و انا اول من صلى معه‏». (8)

من بنده خدا و برادر پیامبر و صدیق بزرگم; این سخن را پس از من جز دروغگویى افترا ساز نمى‏گوید. من با رسول خدا هفت‏سال پیش از مردم نماز گزارده ام و اولین كسى هستم كه با او نماز گزارد.

امام در یكى از سخنان دیگر خود مى‏فرماید:

در آن روز، اسلام جز به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وخدیجه راه نیافته بود و من سومین شخص این خانواده بودم. (9)

در جاى دیگر، امام -علیه السلام سبقت‏خود را به اسلام چنین بیان كرده است:

«اللهم انی اول من اناب وسمع و اجاب، لم یسبقنی الا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بالصلاة‏». (10)

خدایا، من نخستین كسى هستم كه به سوى تو بازگشت و پیام تو را شنید و به دعوت پیامبر تو پاسخ گفت، و پیش از من جز پیامبر خدا كسى نماز نگزارد.

نقل عفیف كندى

عفیف كندى مى‏گوید:

در یكى از روزها براى خرید لباس و عطر وارد مكه شدم و در مسجد الحرام در كنار عباس بن عبدالمطلب نشستم. وقتى كه خورشید به اوج بلندى رسید، ناگهان دیدم مردى آمد و نگاهى به آسمان كرد و سپس رو به كعبه ایستاد. چیزى نگذشت كه نوجوانى به وى ملحق شد و در سمت راست او ایستاد. سپس زنى وارد مسجد شد و در پشت‏سر آن دو قرار گرفت. آنگاه هر سه با هم مشغول عبادت و نماز شدند. من از دیدن این منظره كه در میان بت پرستان مكه سه نفر حساب خود را از جامعه جدا كرده و خدایى جز خداى مردم مكه را مى‏پرستند در شگفت ماندم. رو به عباس كردم و گفتم:«امر عظیم!» او نیز همین جمله را تكرار كرد و سپس افزود: آیا این سه نفر را مى‏شناسى؟ گفتم: نه. گفت: نخستین كسى كه وارد شد و جلوتر از دو نفر دیگر ایستاد برادر زاده من محمد بن عبدالله است و دومین نفر برادر زاده دیگر من على بن ابى طالب است و سومین شخص همسر محمد است. و او مدعى است كه آیین وى از جانب خداوند بر او نازل شده است و اكنون در زیر آسمان خدا كسى جز این سه از این دین پیروى نمى‏كند. (11)

در اینجا ممكن است پرسیده شود كه: اگر حضرت على علیه السلام نخستین كسى بود كه پس از بعثت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم به او ایمان آورد، در این صورت وضع حضرت على پیش از بعثت چگونه بوده است؟

پاسخ این سؤال، با توجه به نكته‏اى كه در آغاز بحث‏بیان شد، روشن است و آن اینكه مقصود از ایمان در اینجا همان ابراز ایمان دیرینه‏اى است كه پیش از بعثت جان حضرت على علیه السلام از آن لبریز بوده و لحظه‏اى از آن جدا نمى‏شده است. زیرا بر اثر مراقبت هاى ممتد و مستمر پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم از حضرت على -علیه السلام ریشه‏هاى ایمان به خداى یگانه در اعماق روح و روان او جاى گرفته، وجود او سراپا ایمان و اخلاص بود.

از آنجا كه پیامبر تا آن روز به مقام رسالت نرسیده بود، لازم بود حضرت على علیه السلام پس از ارتقاى رسول خدا به این مقام، پیوند خود را با رسول خدا استوارتر سازد و ایمان دیرینه خود را به ضمیمه پذیرش رسالت وى ابراز و اظهار نماید.

در قرآن مجید ایمان و اسلام به معنى اظهار عقیده دیرینه بسیار به كار رفته است. مثلاً آنجا كه خداوند به ابراهیم دستور مى‏دهد كه اسلام بیاورد او نیز مى‏گوید:«براى پروردگار جهانیان تسلیم هستم‏». (12)

در قرآن كریم از قول پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم در باره خود چنین آمده است:

و امرت ان اسلم لرب العالمین .(مؤمن:66)

«به من امر شده است كه در برابر پروردگار جهانیان تسلیم گردم‏».

مسلماً مقصود از اسلام در این موارد و مشابه آنها، اظهار تسلیم و ابراز ایمانى است كه در جان شخص جایگزین بوده است، و هرگز مقصود از آن تحصیل ابتدایى ایمان نیست. زیرا پیامبر اسلام پیش از نزول این آیه و حتى پیش از بعثت، یك فرد موحد و پیوسته تسلیم درگاه الهى بوده است. بنابر این باید گفت ایمان دو معنى دارد:

1) اظهار ایمان درونى كه قبلاً در روح و روان شخص جایگزین بوده است.مقصود از ایمان آوردن على -علیه السلام در روز دوم بعثت همین است و بس.

2) تحصیل ایمان و گرایش ابتدایى به اسلام. ایمان بسیارى از صحابه و یاران پیامبر از این دست‏ بوده است.

مناظره مامون با اسحاق

مامون در دوران خلافت‏خود، بنا به مصالح سیاسى و یا شاید از روى عقیده، به تشیع خود و قبول برترى حضرت على -علیه السلام تظاهر مى‏كرد. روزى در یك انجمن علمى كه چهل تن از دانشمندان عصر خود و از آن جمله اسحاق را گرد آورده بود، رو به آنان كرد و گفت:

روزى كه پیامبر خدا مبعوث به رسالت ‏شد بهترین عمل چه بود؟

اسحاق در پاسخ گفت: ایمان به خدا و رسالت پیامبر او.

مامون مجدداً پرسید: آیا سبقت‏ به اسلام در عداد بهترین عمل نبود؟

اسحاق گفت:چرا؛ در قرآن مجید مى‏خوانیم:

و السابقون السابقون اولئك المقربون

و مقصود از سبقت در آیه همان پیشقدمى در پذیرش اسلام است.

مامون باز پرسید:آیا كسى بر على در پذیرش اسلام سبقت جسته است ‏یا اینكه على نخستین كس از مردان است كه به پیامبر ایمان آورده است؟

اسحاق گفت: على نخستین فردى است كه به پیامبر ایمان آورد، اما روزى كه او ایمان آورد كودكى بیش نبود و نمى‏توان براى چنین اسلامى ارزش قائل شد; اما ابوبكر، اگر چه بعدها ایمان آورد، ولى روزى كه به صف خداپرستان پیوست فرد كاملى بود و لذا ایمان و اعتقاد او در آن سن ارزش دیگرى داشت.

مامون پرسید:على چگونه ایمان آورد؟ آیا پیامبر او را به اسلام دعوت كرد یا اینكه از طرف خدا به او الهام شد كه آیین توحید و روش اسلام را بپذیرد؟ هرگز نمى‏توان گفت كه اسلام حضرت على علیه السلام از طریق الهام از جانب خدا بوده است، زیرا لازمه این فرض این است كه ایمان وى بر ایمان پیامبر برترى داشته باشد، به دلیل اینكه گرویدن پیامبر به توسط جبرئیل و راهنمایى او بوده است نه اینكه از جانب خدا به وى الهام شده باشد.

حال،چنانچه ایمان حضرت على علیه السلام در پرتو دعوت پیامبر بوده، آیا پیامبر از پیش خود این كار را انجام داده یا به دستور خدا بوده است؟ هرگز نمى‏توان گفت كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم حضرت على -علیه السلام را بدون امر و اذن خدا به اسلام دعوت كرده است و قطعاً باید گفت كه دعوت حضرت على علیه السلام به اسلام از جانب پیامبر به فرمان خدا بوده است. آیا خداى حكیم دستور مى‏دهد كه پیامبرش كودك غیر مستعدى كه ایمان و عدم ایمان او یكسان است دعوت به اسلام كند؟ لذا باید گفت كه شعور و درك امام در دوران كودكى به حدى بوده كه ایمان وى با ایمان بزرگسالان برابرى مى‏كرده است. (13)

جا داشت كه مامون در این باره پاسخ دیگرى نیز بگوید. این پاسخ براى كسانى مناسب است كه در بحثهاى ولایت و امامت اطلاعات گسترده‏اى داشته باشند و خلاصه آن این است:

هرگز نباید به اولیاى الهى از دید یك فرد عادى نگریست و دوران صباوت آنان را همانند دوران كودكى دیگران دانست و از نظر درك و فهم یكسان انگاشت. در میان پیامبران نیز كسانى بودند كه در كودكى به عالیترین درجه از فهم و كمال و درك حقایق رسیده بودند و در همان ایام صباوت شایستگى داشتند كه خداوند سبحان سخنان حكیمانه و معارف بلند الهى را به آنان بیاموزد. در باره حضرت یحیى -علیه السلام، قرآن كریم چنین آورده است:

یا یحیى خذ الكتاب بقوة و آتیناه الحكم صبیا .(مریم:12)

اى یحیى! كتاب را با كمال قدرت(كنایه از عمل به تمام محتویات آن) بگیر; و ما به او حكمت دادیم در حالى كه كودك بود.

برخى مى‏گویند كه مقصود از حكمت در این آیه‏«نبوت‏» است و برخى دیگر احتمال مى‏دهند كه مقصود از آن معارف الهى است.در هر صورت، مفاد آیه حاكى است كه انبیا و اولیاى الهى با یك رشته استعدادهاى خاص و قابلیتهاى فوق العاده آفریده مى‏شوند و حساب دوران كودكى آنان با كودكان دیگر جداست.

حضرت مسیح علیه السلام در نخستین روزهاى تولد خود، به امر الهى، زبان به سخن گشود و گفت:

من بنده خدا هستم; به من كتاب داده شده و پیامبر الهى شده‏ام. (14)

در حالات پیشوایان معصوم نیز مى‏خوانیم كه آنان در دوران كودكى پیچیده ترین مسائل عقلى و فلسفى و فقهى را پاسخ مى‏گفتند. (15) بارى، كار نیكان را نباید با كار خود قیاس كنیم و میزان درك و فهم كودكان خود را مقیاس ادراك دوران كودكى پیامبران و پیشوایان الهى قرار دهیم. (16)

پیمان برادری

پیمان برادری

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای هر یک از افرادی که در مسجد النبی حاضر بودند برادری معین کرد. علی علیه السلام در آن میان تنها ماند وبرای او برادری تعیین نشد. در این هنگام علی علیه السلام با دیدگان اشک آلود به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و گفت:

برای هر یک از یاران خویش برادری تعیین کردی ولی میان من وکسی پیوند اخوت برقرار نفرمودی!

در این لحظه پیامبر اکرم کلام تاریخی خود که را که مبین مقام وموقعیت علی علیه السلام از حیث قرب ومنزلت او نسبت به پیامبر است خطاب به او فرمود:

«انت اخی فی الدنیا و الآخرة و الذی بعثنی بالحق ما اخرتک الا لنفسی. انت اخی فی الدنیا و الآخرة ». (1)

تو برادر من در این جهان وسرای دیگر هستی. به خدایی که مرا به حق برانگیخته است من کار برادری تو را به عقب انداختم که تو را برادر خود انتخاب کنم، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان را فرا گیرد.

- آیه لیلة المبیت

آیات ولایت و خلافت

آیه لیلة المبیت

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤوف بالعباد» (بقره: 207) .

«برخی از مردم جان خود را برای تحصیل رضای خداوند می فروشند خداوند به بندگان خود رؤوف و مهربان است » .

جانبازی و فداکاری از نشانه های افراد با ایمان است، اعمال و رفتار هر فردی زائیده طرز تفکر و عقیده اوست و اگر انسان در راه عقیده خود از جان و مال بگذرد - این کار - حاکی از آن است که ایمان وی به هدف، در درجه بسیار بالا است.

قرآن مجید این حقیقت را در آیه ای منعکس کرده و می فرماید:

«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون » (حجرات: 15) .

«افراد با ایمان کسانی هستند که خدا و پیامبر او را باور نموده و در آن تردید نمی کنند و با مال و جان خود در راه خدا جهاد می کنند آنان به راستی افراد با ایمان هستند» .

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در سال دهم بعثت حامی و مدافع خویش یعنی حضرت ابوطالب را از دست داده هنوز داغ عمو را بر دل داشت، حامی دیگر یعنی همسر گرامی خود را نیز از دست داد. از این جهت مشرکان قریش تصمیم گرفتند به هر قیمتی شده، ندای توحید را در محیط شرک خاموش سازند و او را زندانی یا تبعید و یا به قتل برسانند.

خدا رسول گرامی را از نقشه قریش آگاه ساخت و وحی الهی به نحو زیر نازل شد:

«و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین » (انفال: 30) .

«به یاد آور هنگامی که کافران از در مکر وارد شده و تصمیم گرفتند که تو را زندانی کنند و یا بکشند و یا تبعید نمایند، آنان مکر می ورزند خدا نیز مکر آنان را خنثی می سازد خداوند از همه چاره جوتر است » .

در میان این پیشنهادهای سه گانه، نقشه قتل پیامبر تصویب گشت و قرار شد از هر قبیله ای فردی انتخاب گردد و در نیمه شب وارد خانه پیامبر شوند و او را قطعه قطعه کنند و خون او در میان قبائل عرب پخش گردد تا خاندان هاشم را یارای نبرد با قبائل که در ریختن خون وی شرکت کرده اند، نباشد.

فرشته وحی، پیامبر را از نقشه قریش آگاه کرد او از شیوه غافل گیری بهره گرفت و خانه را ترک نمود. ولی برای این که اطمینان افراد مسلح را نسبت به ماندن خود در خانه جلب کند، لازم دید که کسی در بستر پیامبر بخوابد و این شخص فداکار جز علی علیه السلام نبود واز این نظر پیامبر رو به علی علیه السلام کرد و فرمود: مشرکان قریش امشب نقشه قتل مرا کشیده اند و تصمیم گرفته اند که به طور دسته جمعی به خانه من بریزند و مرا در میان بسترم بکشند، از این جهت از طرف خدا مامورم که مکه را به سوی نقطه ای ترک کنم، هم اکنون لازم است امشب در فراش من بخوابی و آن «برد» سبز را به خود بپیچی تا آنان تصور کنند که من هنوز در بسترم آرمیده ام و مرا تعقیب نکنند.

در چنین شرائط وحی الهی درباره ستایش ایمان علی علیه السلام بر قلب پیامبر فرود آمد، و ایمان و وفای علی را ستود و فرمود:

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤوف بالعباد» .

علی علیه السلام از آغاز شب در بستر پیامبر آرمید و چهل نفر تروریست اطراف خانه را محاصره کرده و از شکاف در به داخل خانه می نگریستند و وضع خانه را عادی می دیدند و گمان می کردند که پیامبرصلی الله علیه وآله در بستر خود آرمیده است. همه آنان سراپا یک تن، حس و مراقبت بودند دلها بیدار و چشمها تیز و سینه ها پر از کینه بود. و آنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند که جنبش موری از نظر آنان مخفی نبود.

یورش به خانه وحی

ماموران قریش که دست های آنان روی قبضه شمشیر بود، منتظر فرمانی بودند که به خانه وحی یورش ببرند. از شکاف در به خوابگاه پیامبر می نگریسته اند و تصور می کردند وی در بستر خود آرمیده و روانداز سبز رنگی را به روی خود افکنده است، ولی نمی دانستند او علی علیه السلام است که با قلبی مطمئن و آرام در خوابگاه پیامبر آرمیده است.

فرمان یورش صادر شد ماموران با شمشیرهای برهنه به طور دسته جمعی به خانه پیامبر هجوم آوردند، و ناگهان دیدند که تیر آنان به سنگ خورده و پیامبر مکه را ترک گفته است. و علی علیه السلام در خوابگاه او خوابیده است. و آیه یاد شده در آغاز در این سبب فرود آمد.

3- آیه مودت و دوستی اهل بیت علیهم السلام

«ذلک الذی یبشر الله عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور» (شوری: 23) .

«این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آورده و عمل صالح را انجام داده اند، به آن نوید می دهد بگو: من هیچ پاداشی از شما درباره رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم و هرکس کار نیکی انجام دهد، بر نیکیش می افزایم چرا که خداوند آمرزنده و سپاسگزار است » .

مفسران عالیقدر و محدثان اسلامی و همچنین شعرا و ادباء همگی اتفاق نظر دارند که این آیه درباره اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است و امام شافعی (150- 204) ایمان خود را به مضمون این آیه در قالب شعر ریخته و می گوید:

یا اهل بیت رسول الله حبکم

فرض من الله فی القرآن انزله

کفاکم من عظیم القدر انکم

من لم یصل علیکم لا صلاة له (1)

«ای خاندان رسالت، دوستی شما از واجباتی است که خدا آن را در قرآن فرو فرستاده است، در عظمت مقام شما این بس که هرکس در نماز بر شما درود نفرستد، نماز او صحیح نیست » .

پیش از امام شافعی شاعر عصر امام صادق علیه السلام سفیان بن مصعب عبدی کوفی در قصیده خود چنین می گوید:

فولائکم فرض من الر

حمان فی القران انزله (2)

ابن حجر در صواعق می گوید: شیخ شمس الدین ابن العربی مضمون آیه را در قالب شعر ریخته و چنین می گوید:

رایت ولائی آل طه فریضة

علی رغم اهل البعد یورثنی القربی (3)

فما طلب المبعوث اجرا علی الهدی

بتبلیغه الا المودة فی القربی (4)

«من دوستی اولاد طه را واجب می دانم برخلاف گمان گروهی که از آنان دوری می جویند دوستی آنان مایه نزدیکی به خدا است » .

پیامبر برانگیخته خدا برای کار خود اجر و پاداش نخواست جز مودت در قربی.

و همچنین شعرای دیگر در قصاید خود مضمون آیه را در قالب شعر ریخته و از این طریق ولای خود را به اهل بیت علیهم السلام روشن ساخته اند.

ابن صباغ در کتاب فصول مهمه دو شعر یاد شده در زیر را نقل می کند و در این دو شعر جایگاه آیات نازله درباره اهل بیت علیهم السلام وارد شده است:

هم العروة الوثقی لمعتصم بها

مناقبهم جاءت بوحی و انزال

مناقب فی شوری و سورة هل اتی

و فی سورة الاحزاب یعرفها التالی (5)

آنان دستگیره های محکم و استواری هستند برای کسی که به آن چنگ بزند و فضائل آنان از طریق وحی و قرآن به ثبوت رسیده است.

فضائل آنان در سوره های سه گانه است:

الف) شوری: مقصود همین آیه مورد بحث است.

ب) هل اتی: آیاتی که مربوط به روزه گرفتن خاندان علی و دادن افطار خود به فقیر که از آیه «یوفون بالنذر» شروع می شود و در آیه 17 به پایان می رسد.

ج) سوره احزاب: آیه «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت » می باشد.

ما به همین مقدار از اشعار بسنده می کنیم و به تفسیر آیه می پردازیم:

«قربی » بر وزن «زلفی » و «بشری » به معنی قرابت و نزدیکی است. اهل قربی یعنی اهل قرابت است (6).

بنابراین مقصود از اهل قربی کسانی که با پیامبر پیوند خویشاوندی دارند، نه خویشاوند هرکسی نسبت به خود، به گواه فعل متقدم یعنی «لا اسالکم » . این فعل گواه بر این است که مقصود از «خویشاوندان » ، اقوام خود سؤال کننده است و در آیات دیگری که این کلمه وارد شده است، مقصود از آن پیوند خویشاوندی است.

ممکن است گفته شود سوره ای که در این آیه وارد شده است، از سوره های مکی است در آن روز هنوز علی علیه السلام با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وصلت نکرده و فرزندی نداشت، ولی باید توجه نمود که سوره «شوری » هرچند در مکه نازل شده، اما این آیه به تصریح مفسران در مدینه نازل شده است.

برهان الدین بقاعی در کتاب «نظم الدرر و تناسق الآیات و السور» می نویسد:

سوره شوری مکی است، مگر آیات شماره 23 و 24 و 25 و 27 (7).

البته مفسران دیگر نیز مانند نیشابوری در تفسیر خود می گویند: سوره شوری مکی است ولی این آیه در مدینه نازل شده است (8).

راه دور نرویم قرآن هایی که زیر نظر محققان دانشگاه «الازهر» چاپ شده است، بالای سوره می نویسند:

«سوره شوری مکیة الآیات الا 23، 42، 25، 27 فمدنیة » .

و این اختصاص به سوره شوری ندارد بلکه قسمت اعظم سوره های مکی آمیخته با مدنی یا بالعکس می باشند.

و اما مدرک نزول این آیه در حق خاندان رسالت کافی است که مدارک یادشده در زیر را مراجعه بفرمائید (9).

پاسخ یک سؤال

ممکن است گفته شود شعار تمام پیامبران شعار «پاداش نخواهی » است چنان که می فرماید:

«و ما اسالکم علیه من اجر ان اجری الا علی رب العالمین » (شعراء: 109) .

«من در برابر تبلیغ رسالت خویش هیچ نوع پاداش نمی خواهم و اجر من با خداست » .

اصولا یکی از نشانه های پیامبران این است که برای دعوت خود مزد و پاداش نمی طلبند و لذا فردی با ایمان از همین طریق به فرستاده های مسیح ایمان آورد، زیرا دید آنان در تبلیغ خود خواهان پاداش نیستند و لذا رو به مردم کرد و گفت:

«اتبعوا من لا یسالکم و هم مهتدون » (یس: 21) .

روی این اساس چگونه پیامبر پاداشی به نام دوستی خاندان خود می خواهد درحالی که خود او نیز مانند دیگر پیامبران این شعار را سر می داد و می فرمود:

«قل لا اسالکم علیه اجرا ان هو الا ذکری للعالمین » (انعام : 90) .

پاسخ اجر، پاداشی است که سود و نفع آن به درخواست کننده برگردد و پیامبر از روز نخست به این نوع پاداشها پشت پا زده و هرگز برای خود پاداش نطلبیده، و اصولا مردان الهی باید چنین باشند، یعنی صادقانه و بدون چشم داشت به هدایتگری جامعه بپردازد.

درخواست دوستی خاندانش چیزی نیست که سود آن عائد پیامبر گردد، بلکه خودمردم از آن منتفع می شوند، زیرا دوست داشتن گروهی که جانشین پیامبر و بازگو کنندگان احکام الهی و مربی جامعه اسلامی می باشند، ما به آگاهی انسان از حقیقت دین و گرایش انسان به فضائل و مناقب است، و در حقیقت خود انسان از این دوستی منتفع می گردد.

مضمون آیه شبیه گفتار پزشکی است که بیماری را به طور رایگان معالجه کند و نسخه بلند و بالائی بنویسد و اظهار دارد که من از تو چیزی نمی خواهم جز این که به این نسخه عمل کنی.

این پزشک به ظاهر مزد و پاداش خواسته، ولی در باطن چیزی جز خیرخواهی طرف نخواسته است و لذا در آیه دیگر می فرماید:

«قل ما سالتکم من اجر فهو لکم » (سبا: 47)

«پاداشی که خواستم به نفع خود شماست » .

در آیه سوم پاداش خود را راه جوئی افراد مؤمن به سوی خدا قرار داده است. چنان که می فرماید:

«ما اسالکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا» (فرقان: 57) .

«من از شما اجری نمی خواهم مگر کسی را که به سوی پروردگار خود راهی اتخاذ کند یعنی به شریعت من عمل نماید» .

در هر حال هر سه آیه که پیرامون مزد رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شده، بر یک معنی منطبق می باشند و آن عمل به متن شریعت است گاهی این مطلب به طور مستقیم درخواست شده و گاهی از طریق درخواست مودت اهل بیت علیهم السلام که سبب می شود انسان ظاهرا و باطنا شبیه آنان گردد و در نتیجه به شریعت عمل کنند.

پاسخ به سؤال دیگر

ممکن است گفته شود که مقصود دوستی و مودت مسلمانان به یکدیگر است یعنی مسلمانان همدیگر را دوست بدارند و طبرسی نیز این احتمال را ذکر کرده است این که فرموده است:

«لا اسالکم فی تبلیغ الرسالة اجرا الا التودد و التحابب فیما یقرب الی الله تعالی » .

«من در تبلیغ رسالت از شما اجری نمی خواهم جز این که به چیزی که انسان را به خدا نزدیک کند، دست محبت و مودت بهم بدهید» .

پاسخ: تفسیر مودت در آیه به دوستی یکدیگر صحیح نیست، زیرا دوست داشتن یکدیگر هرچند یک اصل اسلامی است، ولی به حکم این که استثناء، پس از جمله :

«قل لا اسالکم »

وارد شده است، باید که مقصود قربای همان سؤال کننده باشد و اگر مقصود این بود که مسلمانان همدیگر را دوست بدارند، دیگر لزومی نداشت این تعبیر را به کار ببرد کافی بود که بفرماید:

«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض » (توبه: 71) .

خلاصه; پیرامون آیه برخی از پیش داوران اشکالات غیر صحیحی را مطرح کرده اند که با دقت مختصری پاسخ همه روشن می گردد. ما در اینجا دامن سخن را درباره بحث امامت به پایان می رسانیم، امید است خدا این خدمت ناچیز را از ما بپذیرد.

جایگاه علی علیه السلام در میان اصحاب

جایگاه علی علیه السلام در میان اصحاب

پدید آورنده : غلامحسن محرمی ، صفحه

ءاول مظلوم تاریخ است، بزرگترین محبوبیتها و بیشترین دوستداران را داشته است; چه انسانهایی که در طول تاریخ به جرم محبت و عشق او انواع اذیت ها و آزارها رامتحمل شده اند، حتی جان خود را در این راه از کف داده اند.اکنون بر آن هستیم که موقعیت او را میان معاصران به ویژه اصحاب پیامبر که نخستین مسلمانان بودند، بررسی کنیم. البته تنها به جنبه سیاسی این مسئله پرداختیم.

جایگاه علی علیه السلام

امیرمؤمنان علی علیه السلام در میان صحابه پیامبر دارای موقعیت و جایگاه خاصی بود;چنانکه مسعودی گوید: «از تمام فضایل ومناقبی که اصحاب پیامبر دارا بودند چون:سبقت در اسلام، هجرت، نصرت پیامبر،خویشی با آن حضرت، قناعت، ایثار، آگاهی ازکتاب خدا، جهاد، ورع، زهد، قضاوت، فقه و ...علی علیه السلام بهره ای کامل و حظی وافر داشت. به علاوه فضائلی تنها در او بود مثل: اخوت باپیامبر، فرمایش پیامبر در باره او که تو از من به منزله هارون از موسی هستی و نیز فرمایش پیامبر به او که هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست; بار خدایا دوستش رادوست و دشمنش را دشمن بدار، همچنین دعای پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد ایشان، آن هنگام که انس پرنده پخته ای را خدمت حضرت رسول آورد، حضرت فرمود: بار خدایا!محبوب ترین خلقت را وارد کن که با من هم غذا شود. که سایر اصحاب پیامبر از این فضایل بی بهره بودند» (1)

ویژگی علی علیه السلام در میان بنی هاشم

بنی هاشم یعنی فرزندان هاشم، جد دوم پیامبر، طایفه آن حضرت و نزدیک ترین مردم به ایشان بودند. هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مبعوث شد، چهار تن از عموهای پیامبر: ابوطالب، ابو لهب، عباس و حمزه در قید حیات بودند و جز ابولهب بقیه مسلمان شدند. باوجود عموهای پیامبر در میان بنی هاشم،علی علیه السلام نزدیک ترین شخص به پیامبر بود; ازخردسالی در خانه پیامبر و با تربیت آن حضرت رشد یافته بود. (2) شب هجرت به جای پیامبر خوابید و ودایع و امانتهای آن جناب را به مردم بر گرداند و در مدینه به پیامبر ملحق شد. (3)

مهمتر از همه، جایگاه علی علیه السلام در اسلام بود; رسول اکرم صلی الله علیه وآله جایگاه علی علیه السلام را دراسلام از همان اوایل بعثت تعیین فرمود;آنگاه که به فرمان خدا مامور شد عشیره خویش را انذار کند و در آن جلسه تنها کسی که حاضر به یاری و موازرت نبی اکرم صلی الله علیه وآله شد، علی علیه السلام بود. با اینکه سن آن جناب ازهمه حاضران کمتر بود، رسول اکرم در میان بزرگان و پیر مردان خاندانش اعلام کرد که علی وزیر، خلیفه و جانشین اوست.(4)

مقابله پیامبر با بدخواهان علی علیه السلام

بعد از اینکه اسلام گسترش یافت و تقریبااکثر مناطق جزیرة العرب را گرفت و افرادزیادی با انگیزه های مختلف به سلک مسلمانان در آمدند، حتی عده کثیری از آنهادر مدینه ساکن شدند، در حالی که به گواهی قرآن ایمان در قلوبشان جاگیر نشده بود; به ویژه عده ای از قریشیان که علاوه بر این مطلب پیوسته بر بنی هاشم حسدمی ورزیدند، به خصوص علی علیه السلام به خاطرسابقه و جهادش بیشتر از همه مورد حسدآنان بود. از این رو پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مواظب رفتار اصحابش با علی علیه السلام بود و درمناسبتهای مختلف، مقام و موقعیت آن جناب را به آنان گوشزد می کرد و بر جایگاه علی علیه السلام تاکید می نمود; ابن شهر آشوب ازعمر بن خطاب نقل کرده که من علی را اذیت می کردم، پیامبرصلی الله علیه وآله مرا ملاقات کرد و فرمود:«تو مرا آزردی ای عمر! گفتم: پناه بر خدا ازاذیت رسول خدا.»، فرمود: «تو علی را آزردی وهر کس علی را بیازارد، مرا آزرده است »;مصعب بن سعد از پدرش سعد بن ابی وقاص نقل کرده که او گفته است: «من و مرد دیگری در مسجد بودیم و به علی بد می گفتیم، پیامبربا حالت غضب به سوی ما آمد و فرمود: چرا مرامی آزارید هر کس علی را بیازارد، مرا آزرده است » (5) .

ابن شهر آشوب از محدثان اهل سنت چون: ترمذی، ابو نعیم، بخاری و موصلی نقل می کند: عمران بن حصین و ابن عباس و بریده گفته اند، که: «علی علیه السلام از میان غنائم جنگی،خواست کنیزی را بخرد، حاطب بن ابی بلتعه و بریده اسلمی با او رقابت کردند و قیمت کنیزرا بالا بردند و علی علیه السلام با آن قیمت کنیز راخرید، وقتی که برگشتند، بریده مقابل پیامبرایستاد و از علی علیه السلام شکایت کرد، پیامبرصورتش را از او برگرداند، از راست و چپ وپشت سر آمد و شکایت خود را تکرار کرد،آنگاه حضرت رو کرد به او و رنگش تغییر نمودو صورت مبارکش سرخ شد و فرمود:ای بریده!چه شده، تا امروز رسول خدا را اذیت نکرده بودی؟! مگر نشنیدی خدای تعالی می فرماید:«ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخرة و اعد لهم عذابامهینا»؟! مگر نمی دانی که علی از من است ومن از علی؟! هر کس او را بیازارد، مرا آزرده وهر کس مرا بیازارد، خدا را آزرده است و هرکس خدا را بیازارد، خدا حق دارد که او را با سخت ترین عذابش در آتش جهنم بیازارد!ای بریده! تو آگاهی یا خدا؟ تو آگاهی یاصاحبان لوح محفوظ آگاهند؟ تو آگاهی یافرشته رحمها آگاه است؟ ای بریده! تو آگاهی یا فرشتگان مواظب علی بن ابی طالب؟ گفتم:بلکه فرشتگان حافظ او. حضرت فرمود:جبرئیل به من خبر داد از فرشتگان مواظب علی، که آنان از روز تولدش، حتی یک خطابرای او ننوشته اند; فرشته رحمها و فرشتگان صاحب لوح محفوظ نیز همین طور. بعد سه بار فرمود: از علی چه می خواهید؟ او از من است و من از او، او ولی هر مؤمنی بعد از من است.»(6)

علی علیه السلام میزان ایمان و نفاق

بیان مناقب امیر المؤمنین توسط پیامبراکرم صلی الله علیه وآله موجب افزایش محبوبیت آن جناب در میان صحابه شده بود، به حدی که با وجودپیامبرصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام سمبل و معیار حق وایمان شده بود; چنانکه انس بن مالک نقل کرده: «ما در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اگرمی خواستیم بفهمیم کسی زنازاده است بابغض علی بن ابی طالب می فهمیدیم; بعد ازجنگ خیبر مردی بچه خود را به آغوش گرفته و می رفت، در راه که علی را دید; باءدستش او را به بچه نشان داد; از طفل پرسید:این مرد را دوست داری؟ اگر می گفت: آری، اورا می بوسید و اگر می گفت: نه، او را به زمین می انداخت و می گفت: نزد مادرت برو».

عبادة بن صامت نیز می گوید: «ما اولاد وفرزندانمان را با حب علی بن ابی طالب می آزمودیم; اگر می دیدیم که یکی از آنها او رادوست ندارد، می دانستیم که او را رستگارنخواهد شد.» (7)

درباره شناختن مؤمن و منافق با حب وبغض علی علیه السلام می توان به حدیث ابن عباس هم اشاره کرد... .

اعلام جانشینی علی علیه السلام

اگر چه از اوایل بعثت، جانشینی علی علیه السلام مطرح شده بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در میان خویشان نزدیکش آن جناب را وزیر وجانشین خود اعلام کرده بود، ولی این مطلب در میان عده خاصی بود. اما با گذشت سالهای آخر عمر پیامبر، مساله جانشینی علی علیه السلام عمومی تر می شد، به حدی که لقب «وصی » ازالقاب شایع آن حضرت گشت که دوست ودشمن آن را قبول داشتند، به خصوص بعد اززمانی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرمود:«انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی » که این قضیه پیش از رفتن به جنگ تبوک بود.

بالاخص در جریان حجة الوداع در منی وعرفات، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در سخنرانی های خود به مردم گوشزد می کرد که دوازده نفرجانشین او خواهند شد که همه از بنی هاشم هستند. بالاخره در باز گشت از مکه، در غدیرخم از سوی خدا مامور می شود که جانشینی علی علیه السلام را به تمام مسلمانان ابلاغ کند.رسول اکرم صلی الله علیه وآله نیز به مسلمانان دستور دادکه توقف کنند و آنگاه بر منبری از جهازشتران رفت و فرمود: «... من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عادمن عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله » بعد به مردم فرمود، که با آن جناب بیعت کنند. بدین ترتیب رسول خداصلی الله علیه وآله به مسلمانان اعلام کرد که چه کسی جانشین اوست; از این رو عموم مردم بر این باور بودندکه بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله، علی علیه السلام خلیفه او خواهد شد; چنان که زبیر بن بکار - که ازخاندان زبیر و از مخالفان علی علیه السلام است. -می نویسد: «عموم مهاجران و همه انصار شک نداشتند که علی علیه السلام خلیفه و صاحب امر بعداز رسول خداصلی الله علیه وآله است.» (8) . همچنین این مطالب از اشعاری که از جریان سقیفه بر جای مانده، به خوبی مشهود است; زیرا تحریف کمتر به شعر راه یافته است (9) . این مطلب به قدری روشن بود که دشمنی چون معاویه نیزبه آن اقرار کرده است; چنان که در جواب نامه محمد بن ابی بکر نوشته است: «ما و پدرت درعصر رسول خداصلی الله علیه وآله اطاعت پسر ابی طالب را بر خود لازم می دیدیم و فضلش را برخودمان آشکار، بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله پدرت و عمر نخستین کسانی بودن که منزلت او را پایین آوردند و به یعت خودشان فراخواندند.» (10) بدین جهت آنان که درماههای آخر عمر پیامبر در مدینه نبودند و ازبعضی توطئه ها خبر نداشتند، بعد از رحلت پیامبر که به مدینه برگشتند و مشاهده کردندکه ابو بکر به جای پیامبر نشسته و خود راخلیفه پیامبر معرفی می کند، سخت برآشفتند; مثل خالد بن سعید (11) ، حتی ابوسفیان وقتی که از سفر برگشت و وضع راچنین دید، خدمت عباس بن عبد المطلب وعلی علیه السلام آمد و از آنان خواست که برای استیفای حق خویش قیام کنند، ولی آنان پیشنهاد او را نپذیرفتند. (12)

اما این که چگونه ورق برگشت و ابوبکر برمسند خلافت نشست و از این جهت بامخالفت جدی روبرو نشد؟ باید در نفوذسیاسی و نقش تبلیغاتی قریش و نوبنیادبودن جامعه اسلامی جستجو کرد.

پی نوشتها:

1 - مسعودی، علی بن الحسین: مروج الذهب،منشورات موسسة الاعلمی المطبوعات، بیروت،1411 ه .ق، ج 2، ص 446.

2 - ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، 1416 ه .ق، ص 41.

3 - مروج الذهب، ص 294.

4 - رجوع شود به: یوسفی غروی، محمد هادی،موسوعة التاریخ الاسلامی، مجمع الفکر الاسلامی،قم، ط اول، 1417 ه .ق، الجزء الاول، ص 410.

5 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ج 3، ص 211.

6 - همان، ص 211 و 212.

7 - همان، ص 207.

8 - زبیر بن بکار: اخبار الموفقیات، منشورات الشریف الرضی، قم، 1416 ه .ق، ص 580.

9 - رجوع شود به همان منبع، ص 579، 581 و 592;ابن واضح، تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1414 ه .ق، ج 2، ص 128 - 126 و مغنیه;محمد جواد، الشیعة فی المیزان، منشورات الشریف الرضی، قم، ص 20.

10 - بلاذری، احمد بن جابر انساب الاشراف،منشورات مؤسسه الاعلمی المطبوعات، بیروت،1394 ه .ق، ج 2، ص 296.

11 و 12 - تاریخ یعقوبی، ص 126.

قسیم النار والجنه

قسیم النار والجنه

اصل احادیث از منابع شیعه

قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) : ... معاشر الناس ، إن علیا قسیم النار ، لا یدخل النار ولی له ، ولا ینجو منها عدو له ، إنه قسیم الجنه ، لا یدخلها عدو له ، ولا یزحزح عنها ولی له .
امالی شیخ صدوق ص ۸۳ ، به سند
دیگر خصال ، شیخ صدوق ، ص ۴۹۶
روایت از منابع اهل سنت
عن عبایه عن علی قال : أنا قسیم النار ، إذا کان یوم القیامه قلت هذا لک وهذا لی .
البدایه و النهایه ج ۷ ص ۳۹۲ ، النهایه فی غریب الحدیث ، ابن ثیر ، ج ۴ ، ص ۶۱ ،.
علت نامگذاری
علت نامگذاری در بیان امام رضا (علیه السلام)

قال المأمون لعلیّ الرضا: بأیّ وجهٍ جدّک علیّ بن أبی طالب قسیم الجنّه والنار؟ فقال: یا أمیرالمؤمنین، ألم ترو عن أبیک عن عبد اللّه بن عبّاس قال: سمعت رسول اللّه : حبّ علیّ إیمان وبغضه کفر؟ فقال: بلى. قال الرضا: فقسمه الجنّه والنّار على حبّه. 
جواهر العقدین ۲ ق ۲: ۴۲۹ ، در منابع شیعه علل الشرایع ج ۱ ص ۱۶۲، عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۹۲.
علت نامگذاری از نظر احمد بن حنبل
وما تنکرون من هذا الحدیث ؟ ! ألیس روینا أنّ النبی ( ص ) قال لعلی : لا یحبّک إلّا مؤمن ولا یبغضک إلّا منافق ؟ قلنا : بلى . قال : فأین المنافق ؟ قلنا : فی النار . قال : فعلی قسیم النار !!
کفایه الطالب ، ص ۷۲ . همچنین ابویعلی حنبلی در طبقات الحنابله ج ۱ ص ۳۲۰  چاپ دارالمعرفه‌ .
احتجاج امیرالمومنین به این حدیث
إنّ علیّاً قال للستّه الذین جعل عمر الأمر شورى بینهم کلاماً طویلاً من جملته: اُنْشِدُکُم باللّه، هل فیکم أحد قال له رسول اللّه: یا علی، أنت قسیم النّار والجنّه یوم القیامه، غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا.
الصواعق المحرقه ۲: ۳۶۹ ، سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی ، دارالکتب العلمیه ، ج ۳   ص ۶۳ .
تفسیر آیه و القیا فی جهنم به حضرت علی(علیه السلام)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تعالى لمحمد وعلی : أدخلا الجنه من أحبکما ، وأدخلا النار من أبغضکما ، فیجلس علی على شفیر جهنم فیقول لها : هذا لی وهذا لک ! وهو قوله : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید.
شواهد التنزیل ، ج ۲ ص ۲۶۴ ، الأمالی للطوسی ص ۲۹۰ ح ۵۶۳، مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۲۰.
جواب تفصیلی
این عبارت در احادیث زیادی از وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شان حضرت علی علیه السلام نقل شده است :
اصل احادیث از منابع شیعه
عن عبد الله بن عباس قال : قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله ) : ... معاشر الناس ، إن علیا قسیم النار ، لا یدخل النار ولی له ، ولا ینجو منها عدو له ، إنه قسیم الجنه ، لا یدخلها عدو له ، ولا یزحزح عنها ولی له .
امالی شیخ صدوق ص ۸۳ ، به سند دیگر خصال ، شیخ صدوق ، ص ۴۹۶
از عبدالله بن عباس نقل شده است که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : ... ای گروه مردم ! همانا علی تقسیم کننده جهنم (نار) است کسی که یاور و دوست او باشد وارد آتش نخواهد شد و کسی که دشمن او باشد از آن نجات نخواهد یافت . همانا او تقسیم کننده بهشت است کسی که دشمن او باشد وارد آن نخواهد شد و کسی که دوست او باشد از آن محروم نخواهد شد.
قال(علی ابن موسی الرضا) قال رسول الله " ص " یا علی انک قسیم الجنه والنار .عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۳۰
حضرت علی بن موسی الرضا فرمودند : رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند :
ای علی ! همانا تو تفسیم کننده بهشت و جهنم هستی .
عن سلیمان بن خالد ، عن أبی عبد الله جعفر بن محمد الصادق ، عن آبائه علیهم السلام قال : قال رسول الله صلى الله علیه وآله لعلی علیه السلام : ... یا علی أنت قسیم الجنه والنار ، لا یدخل الجنه إلا من عرفک وعرفته ، ولا یدخل النار إلا من أنکرک وأنکرته . امالی شیخ مفید ص ۲۱۳
از سلیمان بن خالد از امام صادق علیه السلام از پدرانشان از رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم به حضرت علی علیه السلام فرمودند : ... ای علی تو قسمت کننده بهشت و دوزخی وارد بهشت نمی شود مگر کسی که او تو را و تو او را بشناسی (جزء شیعیان واقعی تو باشد) و وارد دوزخ نمی شود مگر کسی که تو را انکار کند و تو او را انکار کنی.
این روایت به چند صورت قسیم النار والجنه، قسیم النار ، قسیم الجنه و النار ، السلام علیک یا قسیم النار و الجنه، در منابع ذیل آمده است:
الکافی کلینی ج ۴ ص ۵۷۰، معانی الاخبار شیخ صدوق ص ۲۰۶، تهذیب الاحکام شیخ طوسی ج ۶ ص ۲۹، روضه الواعظین فتال نیشابوری ص ۱۰۰و ۱۱۸، المسترشد طبری شیعی ص ۲۶۴، امالی شیخ مفید ص ۲۱۳، امالی شیخ طوسی ص ۳۰۵ و ۶۲۹، احتجاج طبرسی ج ۱ ص ۲۰۹و ۳۴۱،مناقب ابن شهر آشوب ج ۲ ص ۸ و ج ۳ ص ۲۸، الطرائف سید بن طاووس ص ۷۶، مدینه المعاجز ج ۱ ص ۲۸۰
روایت از منابع اهل سنت
این روایت در بسیاری از منابع اهل سنت نقل شده است و اگر چه برخی از متعصبین سعی در تضعیف این روایت کرده اند اما جایی که این روایت در کتب لغت نیز راه پیدا می کند و به اسناد متعدد در کتب معتبر اهل سنت نقل می شود دیگر اشکال بهانه جویان جایی ندارد اکنون به برخی از نقلها در منابع اهل سنت اشاره می کنیم:
عن علی رضی الله تعالى عنه أنا قسیم النار .
الفایق فی غریب الحدیث جارالله زمخشری ج ۳ ص ۹۷
از حضرت علی علیه السلام فرمودند : من تقسیم کننده دوزخ هستم .
وروى أیضا عن الأعمش عن موسى بن طریف ، عن عبایه ، قال سمعت علیا ( ع ) ، وهو یقول : أنا قسیم النار .
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۲۶۰ و  ج ۱۹ ص ۱۴۰.
و همچنین روایت شده است از اعمش از موسی بن طریف از عبایه که گفت از علی علیه السلام شنیدم در حالی که می فرمود: من تقسیم کننده دوزخ هستم .
عن عبایه عن علی قال : أنا قسیم النار ، إذا کان یوم القیامه قلت هذا لک وهذا لی .
البدایه و النهایه ج ۷ ص ۳۹۲
از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که فرمودند : من قسمت کننده دوزخم زمانی که روز قیامت فرا رسد می گویم (به آتش ) این (شخص) برای تو و این (شخص) برای من .
همچنین غریب الحدیث ، ابن قتیبه ، ج ۱ ، ص ۳۷۷ ، النهایه فی غریب الحدیث ، ابن ثیر ، ج ۴ ، ص ۶۱ و المناقب ، خوارزمی ، ص ۴۱ و کنزالعمال متقی هندی ج ۱۳ ص ۱۵۲، تاریخ مدینه دمشق ج ۴۲ ص ۲۹۸ ، الشفا بتعریف حقوق المصطفى ، ج ۱ ، ۳۳۸ ، تاج العروس، زبیدی ، ج ۱۷، ص ۵۶۹. لسان العرب، ابن المنظور ، ج ۱۲، ص  ۴۷۹ ، ینابیع الموده لذوی القربى، القندوزی: ج ۱، ص ۲۴۹ ، المعرفه و التاریخ ، الفسوی ج ۳ ص ۸۴ ، امالی ، شجری جرجانی ، ج ۱ ، ص ۱۷۷ ، اساس البلاغه ،‌زمخشری ، ج ۱ ، ص ۵۰۷ ، چاپ دارالفکر ، النهایه فی غریب الاثر ، ج ۴ ، ص ۶۱ ، چاپ مکتبه العلمیه ، غریب الحدیث ، ابن الجوزی ، ج ۲ ، ص ۲۴۳.
هارون بن یزید خلال از علمای قرن چهارم (م ۳۱۱ق) بعد از نقل این روایت می نویسد:
قلت لخالد حدثکم به أبو عوانه عن الأعمش قال نعم إسناده صحیح
السنه ، خلال ، ج ۳ ، ص ۵۱۰.
دلیل این نامگذاری
علت قسیم النار در بیان امام رضا (ع)
برخی از روایات علت این نامگذاری را ذکر کرده اند که به دو روایت اکتفا می شود:
۱ - حدثنا أحمد بن الحسن القطان قال : حدثنا أحمد بن یحیى بن زکریا أبو العباس القطان قال : حدثنا محمد بن إسماعیل البرمکی قال : حدثنا عبد الله بن داهر قال : حدثنا أبی ، عن محمد بن سنان عن المفضل بن عمر قال : قلت لأبی عبد الله جعفر بن محمد الصادق " ع " لم صار أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب قسیم الجنه والنار ؟ قال : لان حبه إیمان وبغضه کفر ، وإنما خلقت الجنه لأهل الایمان ، وخلقت النار لأهل الکفر ، فهو علیه السلام قسیم الجنه والنار ، لهذه العله فالجنه لا یدخلها إلا أهل محبته ، والنار لا یدخلها إلا أهل بغضه .
علل الشرایع ج ۱ ص ۱۶۲
از مفضل بن عمر نقل شده است که گفت به امام صادق علیه السلام عرض کردم به چه علت امیرالمومنین علی بن ابی طالب قسیم الجنه و النار گفته شده است ؟ حضرت فرمودند : به خاطر اینکه دوست داشتن او ایمان و دشمن داشتن او کفر است ، و همانا بهشت برای اهل ایمان آفریده شده است و  نار برای اهل کفر خلق شده است بنابر این حضرت علی علیه السلام به این علت قسیم الجنه و النار است بنابر این در بهشت وارد نمی شود مگر اهل محبت و دوستی با او و وارد آتش نمی شود مگر اهل دشمنی با او .
همچنین در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام آمده است :
حدثنا تمیم بن عبد الله بن تمیم القرشی قال : حدثنی أبی عن أحمد بن علی الأنصاری عن أبی الصلت الهروی قال : قال المأمون یوما للرضا علیه السلام یا أبا الحسن أخبرنی عن جدک أمیر المؤمنین بأی وجه هو قسیم الجنه والنار وبأی معنى فقد کثر فکری فی ذلک ؟ فقال له الرضا علیه السلام : یا أمیر المؤمنین ألم ترو عن أبیک عن آبائه عن عبد الله بن عباس أنه قال : سمعت رسول الله ( ص ) یقول : حب علی إیمان وبغضه کفر ؟ فقال : بلى فقال الرضا علیه السلام : فقسمه الجنه والنار إذا کانت على حبه وبغضه فهو قسیم الجنه والنار
عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۹۲.
ابا صلت هروی نقل کرده است که روزی مامون به امام رضا علیه السلام گفت : یا اباالحسن ما را از پدرت امیرالمومنین آگاه ساز که به چه علت قسیم الجنه و النار خوانده شده است و این به چه معنا است که این مطلب فکر مرا مشغول ساخته است پس امام رضا علیه السلام به او فرمودند ای مامون آیا تو از پدرت و او از پدرانش از ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردید که گفت از رسول خدا شنیدم می فرمایند: حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است ؟ پس مامون پاسخ داد آری پس حضرت فرمودند : پس تقسیم می کند بهشت و دوزخ را زمانی که ایمان و کفر بر اساس حب و بغض او باشد پس بنابر این او قسیم الجنه و النار است.
همچنین سمهودی  از علمای اهل سنت می نویسد :
قال الجمال الزرندی: قال المأمون لعلیّ الرضا: بأیّ وجهٍ جدّک علیّ بن أبی طالب قسیم الجنّه والنار؟ فقال: یا أمیرالمؤمنین، ألم ترو عن أبیک عن عبد اللّه بن عبّاس قال: سمعت رسول اللّه : حبّ علیّ إیمان وبغضه کفر؟ فقال: بلى. قال الرضا: فقسمه الجنّه والنّار على حبّه. فقال المأمون: لا أبقانی اللّه بعدک یا أباالحسن، أشهد أنّک وارث علم رسول اللّه. قال أبوالصّلت عبدالسلام بن صالح الهروی: فلمّا رجع الرضا إلى بیته، قلت له: یا ابن رسول اللّه، ما أحسن ما أجبت به أمیرالمؤمنین؟ فقال: یا أباالصلت، إنّما کلّمته من حیث هو، ولقد سمعت أبی یحدّث عن أبیه عن علیّ قال قال رسول اللّه: أنت قسیم الجنّه والنّار، فیوم القیامه تقول للنّار هذا لی وهذا لک .
جواهر العقدین ۲ ق ۲: ۴۲۹ ، به این مضمون أبو سعد آبی ، نثر الدرر ، ج ۱ ، ص ۲۵۲.
جمال زرندی نقل کرده است که روزی مامون به امام رضا علیه السلام گفت : به چه علت قسیم الجنه و النار خوانده شده است پس امام رضا علیه السلام به او فرمودند ای مامون آیا تو از پدرت از ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردید که گفت از رسول خدا شنیدم می فرمایند: حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است ؟ پس مامون پاسخ داد : آری پس حضرت فرمودند : پس بهشت و دوزخ را بر اساس حبش تقسیم می کند پس مامون گفت خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد ای اباالحسن شهادت می دهم که تو وارث علم رسول الله هستی پس ابوصلت هروی می گوید :‌پس زمانی که امام رضا علیه السلام به منزل برگشتند به او گفتم :‌ ای پسر رسول خدا چه نیکو جواب مامون را دادی پس حضرت فرمودند :‌ای اباصلت من همانگونه که بود پاسخ دادم و شنیدم از پدرم که از پدرش از علی نقل می کرد که رسول خدا می فرمود : تو تقسیم کننده بهشت و جهنم هستی پس روز قیامت به آتش می گوید این (شخص ) برای من و این برای تو.
علت نامگذاری از نظر احمد بن حنبل
کنجی شافعی می نویسد :
فإن قیل : هذا سند ضعیف : قلت : قال محمد بن منصور الطوسی : کنّا عند أحمد بن حنبل ، فقال له رجل : ما تقول فی هذا الحدیث الذی یروى أنّ علیّاً قال : أنا قسیم النار ؟ فقال أحمد : وما تنکرون من هذا الحدیث ؟ ! ألیس روینا أنّ النبی ( ص ) قال لعلی : لا یحبّک إلّا مؤمن ولا یبغضک إلّا منافق ؟ قلنا : بلى . قال : فأین المنافق ؟ قلنا : فی النار . قال : فعلی قسیم النار !!
کفایه الطالب ، ص ۷۲ . همچنین ابویعلی حنبلی در طبقات الحنابله ج ۱ ص ۳۲۰  چاپ دارالمعرفه‌ ، بیروت  ، امالی ، شجری جرجانی (م ۴۹۹ق) ،  چاپ دارالکتب العلمیه ، بیروت ، ۱۴۲۲ ق.
پس اگر گفته شود این روایت ضعیف است می گویم : محمد بن منصور طوسی گفت : ما نزد احمد بن حنبل بودیم پس شخصی به او گفت : چه می گویی درباره این حدیث که روایت شده است که حضرت علی (ع) گفته است : من تقسیم کننده آتش هستم ؟‌ پس احمد گفت : چه اشکالی از این حدیث دیدید آیا ما روایت نکردیم که رسول خدا به پیامبر فرمود : تو را جز مومن دوست نمی دارد و جز منافق دشمن نمی دارد ؟ گفتند : بله پس گفت : پس منافق کجاست ؟ گفتند :‌ در آتش پس گفت :‌ پس علی قسیم النار است.
همچنین رجوع کنید  تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۰۱، امالی ، شجری جرجانی ، ج ۱ ، ص ۱۷۷ ، کنز العمال ۱۳: ۱۵۱ ح ۳۶۴۷۵، جواهر العقدین للسمهودی، ۲ ق ۲: ۴۲۹، المناقب للموفق الخوارزمی - ص ۲۹۴، ینابیع الموده لذوی القربى، القندوزی: ج ۱، ص ۲۴۹، حلیه الأولیاء ، ج ۱ : ص ۶۶ ، وتاریخ بغداد ، ج ۱۲ : ص ۹۹، زین الفتى بتفسیر سوره هل أتى ۲: ۵۲۷/۴۰۴.
علت نامگذاری به نظر اعمش
قال أبو معاویه قال الأعمش وإنما یعنی بقوله أنا قسیم النار أن من کان معی فهو على الحق ومن کان مع معاویه فهو على الباطل
بغیه الطلب فی تاریخ حلب ، ابن ابی جراده ، ج ۱ ،‌ ص ۲۸۹ چاپ دارالفکر.
ابومعاویه از اعمش نقل می کند که همانا حضرت علی علیه السلام از کلامش انا قسیم النار اراده کرده است که هر کس با من است پس او بر طریق حق و هر کس با معاویه است پس او بر باطل است.
احتجاج امیرالمومنین به این حدیث
ابن حجر مکی نقل می کند :
أخرج الدارقطنی: إنّ علیّاً قال للستّه الذین جعل عمر الأمر شورى بینهم کلاماً طویلاً من جملته: اُنْشِدُکُم باللّه، هل فیکم أحد قال له رسول اللّه: یا علی، أنت قسیم النّار والجنّه یوم القیامه، غیری؟ قالوا: اللّهمّ لا. ومعناه ما رواه غیره عن علیّ الرضا أنّه قال له: أنت قسیم الجنّه والنّار، فیوم القیامه تقول للنار: هذا لی وهذا لک .
الصواعق المحرقه ۲: ۳۶۹ ، سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی ، دارالکتب العلمیه ، ج ۳   ص ۶۳ .
دارقطنی روایت کرده است که  حضرت علی علیه السلام به شش نفری که عمر آنها را در شوری قرار داده بود سخنان زیادی گفت که مقداری از آن این است : شما را به خدا قسم می دهم آیا در  بین شما کسی است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به او گفته باشد : ای علی تو در روز قیامت تقسیم کننده جهنم و بهشتی ، غیر از من ؟ همه گفتند : خدا را شاهد می گیریم که نه . و در معنای این روایت روایتی است که دیگران از امام رضا علیه السلام نقل کرده اند که رسول خدا به حضرت علی علیه السلام گفت : تو تقسیم کننده بهشت و جهنمی پس روز قیامت به آتش می گویی این (شخص) برای من و این (شخص) برای تو .
معنای حدیث از نظر ابن اثیر
ابن اثیر می گوید‌ :
وفی حدیث علی رضی اللّه عنه: أنا قسیم النّار والجنّه. أراد: إنّ الناس فریقان، فریق معی، فهم على هدى، وفریق علیَّ، فهم على ضلال، فنصف معی فی الجنّه، ونصف علیَّ فی النار.
النهایه فی غریب الحدیث والأثر: ۵۴/۴، مادّه: قسم .
و درباره حدیث حضرت علی علیه السلام : من تقسیم کننده جهنم و بهشت هستم ، منظورش این است : که مردم دو گروه هستند گروهی با من پس آنها بر مسیر هدایت هستند و گروهی بر علیه من هستند پس ایشان بر گمراهی هستند پس نصف آنها (مردم) همراه من در بهشت هستند و نصف آنها بر علیه من و در آتش هستند .
تلاش بر عدم نقل این حدیث
عقیلی نقل می کند :
حدثنا محمد بن إسماعیل قال حدثنا الحسن بن على الحلوانی حدثنا محمد بن داود الحدانی قال سمعت عیسى بن یونس یقول ما رأیت الأعمش خضع إلا مره واحده فإنه حدثنا بهذا الحدیث قال علی أنا قسیم النار فبلغ ذلک أهل السنه فجاءوا إلیه فقالوا أتحدث بأحادیث تقوی بها الروافضه والزیدیه والشیعه فقال سمعته فحدثت به فقالوا فکل شیء سمعته تحدث به قال فرأیته خضع ذلک الیوم.
الضعفاء ، عقیلی ، ج ۳ ، ص ۴۱۶ ، تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۲ ، ص ۲۹۹.
... محمد بن داود حدانی نقل می کند از عیسی بن یونس شنیدم می گوید : جز یک بار ندیدم که اعمش سرافکنده (خجل) شود جز یک بار پس زمانی بود که او این حدیث را نقل کرد که من تقسیم کننده بهشت و جهنم هستم پس این خبر به اهل سنت رسید پس نزد وی آمدند و به او گفتند آیا احادیث روایت می کند که به وسیله آنها روافض و شیعه و زیدیه تقویت می شود پس اعمش گفت : این حدیث را شنیده بودم پس آن را روایت کردم ، پس به او گفتند : پس هر روایتی را که بشنوی آن را نقل می کنی می گوید : پس آن روز دیدم که او سرافکنده (خجل) شد.
این روایت به خوبی نشان می دهد که اعمش با آن جلالت قدر بعد از نقل این روایت مورد مؤاخذه قرار می گیرد که اگر این شخص کسی جز اعمش بود او را تضعیف می کردند و کذاب و وضاع لقب می دادند!!
تفسیر آیه والقیا فی جهنم به حضرت علی (علیه السلام)
در بعضی از تفاسیر اهل سنت و بسیاری از تفاسیر شیعه منظور دو نفر در آیه شریفه 
«أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ» (ق : ۲۴) (شما دو نفر در جهنم بیندازید هر کافر معاند را) رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام می باشند:
عن جعفر الصادق ، عن آبائه ، عن علی علیه السلام ، عن النبی صلى الله علیه وآله وسلم ، قال : ( إذا جمع الناس فی صعید واحد کنت أنا وأنت ، یا علی ، یومئذ عن یمین العرش ، ثمّ یقول ربنا لی ولک : ألقیا فی جهنم ومن أبغضکما وکذبکما.
ینابیع الموده ، قندوزی حنفی ، ج ۱ ،‌ ص ۲۵۲ .
از امام صادق علیه السلام  از پدرانش از حضرت علی علیه السلام از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود :‌ زمانی که مردم در یک زمین جمع شوند (صحرای محشر) من و تو یا علی در آن روز در جانب راست عرش هستیم سپس خدا به من و تو می گوید : هر کس که دشمن شما بوده و شما دو نفر را تکذیب کرده است در جهنم بیندازید.
حافظ حسکانی در تفسیر آیه از ابی سعید خدری نقل کرده است:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تعالى لمحمد وعلی : أدخلا الجنه من أحبکما ، وأدخلا النار من أبغضکما ، فیجلس علی على شفیر جهنم فیقول لها : هذا لی وهذا لک ! وهو قوله : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید.
شواهد التنزیل ، ج ۲ ص ۲۶۴ ، الأمالی للطوسی ص ۲۹۰ ح ۵۶۳، مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۲۰، تفسیر نور الثقلین ، ج ۵ ص ۱۱۳ ، تأویل الآیات لشرف الدین الحسینی، ج ۲، ص ۶۱۲.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : زمانی که روز قیامت فرا رسد خدای تعالی به محمد و علی می گوید :‌ هر کس که شما را دوست داشته وارد بهشت کنید و هر کس که با شما دشمن بوده است وارد جهنم کنید پس علی بر در جهنم نشیند پس به جهنم می گوید : این (شخص) برای من و این (شخص) برای تو و این قول خدای عزوجل است که در جهنم بیندازید (شما دو نفر) هر کافر معاندی را.
رواه الخوارزمی فی جامع مسانید أبی حنیفه، ج ۲، ص ۲۸۴، کما فی هامش مناقب علی بن أبی طالب لابن مردویه ۳۲۵.
همچنین کلابی به اسناد خود از ابی سعید خدری نقل کرده است :
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : إذا کان یوم القیامه قال الله تبارک وتعالى لی ولعلی : ألقیا فی النار من أبغضکما ، وأدخلا فی الجنه من أحبکما ، فذلک قوله تعالى : ألقیا فی جهنم کل کفار عنید .
مناقب علی بن أبی طالب للکلابی ، ج ۳ ، ص ۴۲۷ ، شواهد التنزیل ، ج ۲  ص ۲۶۲ ، مناقب أبی حنیفه ، ج ۲ ص ۲۸۷ ؛ بشاره المصطفى : ۴۹ همچنین رجوع کنید به  أمالی ، لطوسی  ص ۶۲۸ / ۱۲۹۴ و المناقب ابن شهر آشوب ج ۲ ص ۱۵۷ . همچنین به این مضمون ینابیع المودّه ، ج ۱ ، ص ۲۵۱ ، الباب الخامس عشر، عن فرائد السمطین، ج ۱، ص ۱۰۶ ح ۷۶،
آخرین کلام اعمش به ابوحنیفه قبل از وفات
عن شریک بن عبد الله قال کنا عند الأعمش فی مرضه الذی توفی فیه فدخل علیه أبو حنیفه وابن أبی لیلى وابن شبرمه وکان الإمام أکبرهم فبدأ بالکلام وقال اتق الله فانک فی أول یوم من الآخره وقد کنت تحدث عن علی رضی الله عنه بأحادیث لو أمسکتها لکان خیرا لک فقال الأعمش اسندنی لمثلی یقال هذا حدثنی أبو المتوکل الناجی عن أبی سعید الخدری قال قال رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم إذا کان یوم القیام قال تعالى لی ولعلی بن أبی طالب أدخلا الجنه من أحبکما وأدخلا النار من أبغضکما وذلک قول الله تعالى « القیا فی جهنم کل کفار عنید » . قال الإمام قوموا حتى لا یجیء بأطم من هذا قال فوا الله ما جزنا الباب حتى مات .
الجواهر المضیه فی طبقات الحنفیه ،‌ ج ۲ ، ص ۵۰۱ .
از شریک بن عبدالله نقل شده است که ما هنگام مریضی اعمش که در آن وفات کرد نزد او بودیم پس ابوحنیفه و ابن ابی لیلی و ابن شبرمه به عیادت او آمدند پس ابوحنیفه که بزرگ آنها بود شروع به سخن گفتن کرد و گفت : تقوای الهی پیشه گیر که تو در اولین روز از آخرت هستی (یعنی نزدیک وفات هستی) در حالیکه تو از حضرت علی علیه السلام احادیثی نقل کردی که اگر نقل نمی کردی برای تو بهتر بود پس اعمش گفت : مرا بنشانید به مثل من (دوستدار علی) اینچنین گفته می شود از ابوالمتوکل ناجی از ابوسعید خدری شنیدم که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : زمانی که روز قیامت شود خدای متعال به من و علی ابن ابیطالب می گوید کسانی که شما را دوست داشتند وارد بهشت کنید و کسانی که با شما دشمن بودند وارد جهنم کنید و این قول خدای عزوجل است که (شما دو نفر در جهنم بیندازید هر کافر معاند را). ابوحنیفه گفت : بلند شوید تا بیشتر از این نشنوید گفت به خدا قسم به در خانه نرسیده بودیم که اعمش از دنیا رفت.
قسیم الجنه و النار در شعر شاعران
شاعران زیادی در طول قرون متمادی از این روایت در شعر خود استفاده کرده اند که به برخی اشاره می شود:

قسیم النار ذو خیر وخیر***یخلصنا الغداه من السعیر
فکان محمد فی الدین شمسا***علی بعد کالبدر المنیر

خاتمه المستدرک میرزای نوری ج ۳ ص ۸۰،
علی علیه السلام تقسیم کننده دوزخ صاحب خیر است و چه خوب است که فردای قیامت از جهنم نجات می یابیم.
پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در دین خورد است و بعد از آن علی مثل ماه درخشنده است .
قال البشنوی:

فمدینه العلم التی هو بابها***أضحى قسیم النار یوم مآبه               
فعدوه أشقى البریه فی لضى ***وولیه المحبوب یوم حسابه

مناقب ابن شهر آشوب ج ۱ ص ۳۱۴،
پس شهر علمی که او در آن است روشن است که تفسیم کننده دوزخ روز بازگشتش او خواهد بود.
پس دشمن او شقی ترین خلق در قیامت است و دوست او مورد محبت در روز حسابرسی است .
قال عمار بن تغلبه :

علی حبه جنه ***قسیم النار والجنه
وصی المصطفى حقا ***مام الانس والجنه .

حدیث «علی مع الحق»

حدیث «علی مع الحق»


حدیث علی مع الحق، حق، از نامهای خدا و از صفات او و به معنی درست و واقع و کامل و عدل و به معنی قرآن و اسلام و ملک و مال و شایسته و واجب و لازم و ثابت و راست و نقیض باطل و استواری و بهره و نصیب و مرگ است. همچنین به معنی ایجاد کننده چیزی است به اقتضای حکمت یا چیزی است که به اقتضای حکمت ایجاد شده است یا اعتقاد به واقعیت و حقیقت امر و یا قول و فعلی است که بر حسب آن چه واجب است، در وقتی که واجب است و به اندازه ای که واجب است صادر شود. این کلمه در اصل لغت مصدر است به معنی در جای خود قرار گرفتن و مطابقت و موافقت (مفردات، راغب، 125؛ قاموس، فیروزآبادی، 429؛ مجمع البحرین، طریحی، 393) .

احادیثی به طرق معتبر شیعی و سنی روایت شده که رسول الله (ص) در مناسبت های مختلف فرموده است: علی (ع) و اصحاب او بر حقند و حق با علی است و هر جا علی باشد حق نیز آن جا است که در همه آنها حق را به معانی مذکور در فوق می توان تعبیر نمود. این احادیث دلائل ولایت و تقدم امیرالمؤمنین (ع) بر سایر صحابه و اسناد شایستگی بیشتر او برای خلافت از دیگران است. چند نمونه آنها ذیلا نقل می شود:

1) محمد بن عیسی ترمذی در جامع صحیح (2/298) به

177


اسناد خود از امیرالمؤمنین (ع) روایت کرده است که رسول الله (ص) فرمود: «رحم الله علیا. اللهم أدر الحق معه حیث دار» یعنی : خدای رحمت کند علی را. خدایا حق را با علی بگردان آن جا که او می گردد. این حدیث را حاکم نیشابوری نیز در المستدرک علی الصحیحین، 3/124) و فخر رازی در تفسیر کبیر (به نقل از فضائل الخمسة من الصحاح الستة، فیروز آبادی، 2/108) روایت کرده اند. فخر رازی گفته است: به استناد این حدیث هر کس علی را امام و پیشوای دین خود قرار دهد به دستاویز محکمی (عروة الوثقی) چنگ زده است؛ 2) نیشابوری در المستدرک (3/119) به سند خویش از عمره دختر عبدالرحمن چنین روایت کرده است: وقتی علی (ع) عازم بصره گردید برای تودیع به خانه ام سلمه همسر رسول الله (ص) رفت. ام سلمه او را گفت: «سر فی حفظ الله و فی کنفه فو الله انک لعلی الحق و الحق معک. و لولا انی اکره أن أعصی الله و رسوله فانا امرنا أن نفر فی بیوتنا لسرت معک. و لکن والله لارسلن معک من هو افضل عندی و اعز علی نفسی، ابنی» یعنی: برو در حفظ و پناه الهی. قسم به خدای که تو بر حقی و حق با تو است. اگر نبود که نمی خواهم خدای و رسول او را نافرمانی کنم زیرا رسول الله (ص) به ما امر کرده است در خانه خود بمانیم از آمدن با تو درنگ نمی کردم. لیکن کسی را با تو خواهم فرستاد که به خدا سوگند از جانم بهتر و عزیزتر است. او پسر من است. حاکم این حدیث و حدیث قبلی را صحیح دانسته است؛ 3) خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (14/321)، به سند خود از ابوثابت مولای ابوذر چنین آورده است: روزی به خانه ام سلمه رفتم. دیدم می گرید و از علی (ع) یاد می کند و می گوید: از رسول الله (ص) چنین شنیدم که «علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامة» یعنی: علی با حق است و حق با علی است. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا بر سر حوض (کوثر) در روز قیامت بر من وارد شوند؛ 4) ابوالحسن نورالدین الهیثمی در مجمع الزوائد و منبع الفوائد (7/235)، به سند خویش از محمد بن ابراهیم تیمی چنین روایت کرده است: چون معاویه در سفر حج به مدینه آمد مردم به سلام او رفتند. سعد بن ابی وقاص از آن جمله بود. معاویه چون او را دید گفت: این است آن که ما را در حقمان علیه باطل غیر ما یاری نکرد (سعد در جنگ صفین بی طرف بود) سعد سکوت کرد و چیزی نگفت. معاویه گفت: چرا حرفی نمی زنی؟ گفت: فتنه و ظلمتی برانگیخته شده بود و من به حکم خدای به شترم گفتم: «اخ اخ» و او را تا رفع فتنه بر جای خواباندم. مردی گفت: من کتاب خدای را از اول تا آخر خوانده ام در آن «اخ اخ» ندیده ام. سعد گفت: این سخن که گفتم از آن است که از رسول الله (ص) شنیدم: «علی مع الحق او الحق مع علی حیث کان» علی با حق است یا حق با علی است هر جا باشد. گفت: چه کسی این حدیث را شنیده است؟ سعد گفت: رسول الله (ص) این سخن را در خانه ام سلمه فرمود. معاویه کسی را به خانه ام سلمه فرستاد و در این باره پرسش نمود. ام سلمه گفت: به تحقیق که این سخن را رسول الله (ص) در خانه من فرمود. آن مرد به سعد گفت: هرگز مانند این ساعت نزد من لئیم جلوه نکرده ای! سعد گفت: چرا؟ گفت: اگر چنین سخنی را من از رسول الله (ص) شنیده بودم تا دم مرگ خادم علی باقی می ماندم؛ 5) هیثمی در جای دیگر از آن کتاب (9/134) به روایت طبرانی از ام سلمه آورده است که می گفت: کان علی علیه السلام علی الحق. من اتبعه اتبع الحق و من ترکه ترک الحق. عهد معهود قبل یومه هذا» یعنی: علی علیه السلام بر حق بود. هر که از او پیروی کند از حق پیروی کرده و هر که او را ترک گوید حق را ترک گفته است. این پیمانی است که قبل از امروز او (جنگ جمل) بسته شده است؛ 6) همچنین در مجمع الزوائد (7/234) به روایت ابویعلی و سعید بن منصور از ابوسعید خدری آمده است که: «کنا عند بیت النبی صلی اله علیه و سلم فی نفر من المهاجرین و الانصار... (الی ان قال) و مر علی بن ابی طالب علیه السلام: فقال: الحق مع ذا. الحق مع ذا» یعنی: نزد خانه رسول الله (ص) بودیم ... علی بن ابی طالب (ع) از آن جا گذشت. پس پیغمبر فرمود: حق با این مرد است. حق با این مرد است. این حدیث را با همین لفظ و سند علی متقی هندی نیز در کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال (12/1258) روایت کرده است؛ 7) در حدیث دیگر در کنز العمال (12/1256) به روایت طبرانی در المعجم الکبیر از کعب بن عجره چنین آمده است که رسول الله (ص) فرمود: تکون بین الناس فرقة و اختلاف فیکون هذا و اصحابه علی الحق» یعنی: بین مردم جدائی و اختلاف خواهد افتاد. پس علی و اصحاب او بر حقند.

در احادیث بسیار دیگر که رسول الله (ص) امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان شایسته ترین مرد برای خلافت و امامت و راهنمایی به صراط مستقیم و هادی و مهدی و عادل ترین و ماهرترین قاضی و حجت خدا و حجت پیغمبر او بر خلق معرفی نموده همه مؤید بر حق بودن و با حق بودن آن حضرت است. عمار بن یاسر و ابوایوب انصاری در این باب حدیثی از رسول الله (ص) روایت کرده اند به شرح ذیل: «یا عمار ان رأیت علیا قد سلک وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی ودع الناس انه لن یدلک علی ردی و لن یخرجک من الهدی» . یعنی: ای عمار اگر دیدی علی از راهی می رود و همه مردم از راه دیگر. تو با علی برو و سایر مردم را رها کن. یقین بدان او هرگز ترا به راه هلاک نمی برد و از شاهراه رستگاری خارج نمی سازد (کنزالعمال، 12/1212، 1293 به بعد؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 2/88؛ ریاض النضرة، طبری، 2/193؛ کنوز الحقایق، مناوی، 43) .

حدیث رایت(خیبر)

حدیث رایت(خیبر)

رایت در لغت به معنی درفش فرماندهی کل و بزرگترین پرچم است. آن را ام الحرب یعنی مرکز و اصل و اساس جنگ گفته اند زیرا تا در میدان برافراشته است بدان معنی است که فرمانده در مرکز ستاد باقی است و جنگ ادامه دارد. هر واحد رزمی نیز جداگانه پرچمی دارد که لواء گفته می شود و رتبت آن از رایت پائین تر است. معمولا رایت به سرداری سپرده می شود که استعداد نظامی و نیروی بدنی و هوش و استقامت و سرعت عمل و معنویات او از دیگران بیشتر باشد و تا آخرین نفس برای بر پا داشتن آن مقاومت و فداکاری نماید.

رایت رسول الله (ص) در همه غزوات به دست علی (ع) بود (اعیان الشیعة، 1/337) انس بن مالک و جابر بن عبدالله انصاری از رسول الله (ص) روایت کرده اند که «علی پسر عم و حامل رایت من است» علی متقی از طبرانی از بریدة بن الحصیب آورده است که از رسول الله (ص) پرسیدند : روز قیامت چه کسی رایت ترا در دست خواهد داشت؟ فرمود چه کسی بهتر از آن که آن را در دنیا در دست دارد علی بن ابی طالب (ع) (کنز العمال، 12/1301، 15/342) . عبدالله بن احمد بن حنبل به اسناد خود از ابن عباس روایت کرده است که «در روز بدر علی (ع) رایت رسول الله (ص) را در دست داشت. حکم راوی این حدیث علاوه نموده که او در روز بدر و در همه غزوات علمدار پیغمبر (ص) بود» (مناقب ابن حنبل، نسخه خطی کتابخانه مرعشی، 92 به بعد) . میر حامد حسین لکنهوئی نیشابوری جلد نهم از منهج دوم کتاب عبقات الانوار (الذریعة، 15/214 215) را به ذکر طرق اسناد و ادله تواتر از مآخذ اهل سنت اختصاص داده است. حدیث پیروزی معجزه آسای علی (ع) در جنگ خیبر سخنانی است که در فضائل آن حضرت به آن مناسبت بر زبان رسول الله (ص) جاری شده است خیبر کلمه ای است عبرانی (خبر«~ kheber) ~»یعنی طایفه و جماعت یا قلعه و پادگان. لغت نویسان عرب آن را عالم به احکام خدا یا کشاورز ... معنی کرده اند (تاریخ العرب قبل الاسلام، دکتر جواد علی، 6/159، 1376 ق) . واحه خیبر در دویست و پنجاه کیلومتری شمال مدینه در راه تبوک و شام واقع است. این دشت سرسبز از دیر باز مسکن دسته ای از یهودیان بوده که خود را از نسل رکاب (تورات، سفر ملوک، فصل نوزدهم، آیه 15) می دانستند و می گفتند بازماندگان جندب (یونادب«~ junadeb) ~»پسر رکابند و بعد

163


 از ویران شدن هیکل و قتل عام اورشلیم به خیبر مهاجرت کرده اند. مردانی ثروتمند و ملاک و رباخوار ولی شجاع و پرکار بودند. به زبان عربی با لهجه یهودی حرف می زدند و از بین ایشان شاعران به نامی برخاسته بودند. واحه خیبر به نام سه دژ بزرگ آن به سه منطقه تقسیم و هر منطقه شامل چند قلعه بزرگ و کوچک بود و باغها و مزارع سرسبز داشت. یکی از آنها منطقه دژ نطاة (یعنی تاج خوشه خرما) دویمی منطقه دژ شق (برادر) و سیمی منطقه دژ کتیبه (بر وزن سفینه یعنی دسته ای از لشکریان) نام داشت. قلاع صعب بن معاذ و ناعم و زبیر (بر وزن امیر نامی است عبری) در منطقه نطاة و قلعه های ابی و نزار در منطقه شق و قلاع قموص (بر وزن چموش و به همان معنی) و وطیح (گلی که به سم حیوانات و چنگال مرغان می چسبد) و سلالم (شاید به معنی نردبان) در منطقه کتیبه واقع بود. این قلاع استوار مأمن خیبریان و مخزن اموال و انبار اسلحه و غلات و علوفه بود و هنگام بروز خطر احشام خود را به داخل آنها برده آماده دفاع می شدند. بعد از آن که قبایل یهود مدینه از آن شهر تار و مار شدند بقیة السیف ایشان به خیبر پناه بردند و در آنجا به تحریک و تفتین پرداختند . رسول الله (ص) که بعد از صلح حدیبیه در صدد فتح مکه بود و می بایست قبلا خاطر خود را از یهود عربستان شمالی آسوده سازد حدود سه هفته بعد از بازگشت از حدیبیه در اواخر ذی حجه سال ششم هجری عازم خیبر شد و راه مدینه خیبر را که هشت منزل بود چهارده روز پیمود و شبانگاهی به کنار قلاع خیبر رسید. یهودیان که از این لشکرکشی خبر شده بودند قبلا مردان جنگی را در دو قلعه نطاة و قموص و زنان و کودکان را در دژ کتیبه جای دادند. سلاح و تدارکات را در دژ شق جمع آوردند و علوفه را در قلعه صعب بن معاذ انباشتند. از آن سو مواد غذائی در سپاه اسلام اندک بود و مسلمانان ناچار شکم خود را با گوشت خران بارکش و خرمای نارس سیر می کردند. معذلک محاصره و جنگ ادامه داشت. ابتدا قلعه ناعم گشوده شد. بعد قلاع نطاة و شق و قموص به دست مسلمانان افتاد و آن گاه وطیح و سلالم فتح شد ولی تا فتح قلعه صعب بن معاذ مسلمانان همچنان دچار عسرت و بی غذایی بودند.

مقاومت قموص که امرا و اشراف یهود در آن بودند از همه بیشتر بود. بزرگان صحابه چون ابوبکر و عمر از فتح آن عاجز بودند تا این که رسول الله (ص) علی (ع) را مأمور فتح آن نمود و او حماسه ای چنان بزرگ آفرید که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. علی با کشتن سردار قهرمان یهود مرحب حمیری و برادرش یاسر و چند پهلوان دیگر یهود و با نمایش قدرت فوق بشری خود در پرش از روی خندق قموص و کندن در سنگی قلعه و به کار بردن آن به جای سپر و هجوم برق آسا به داخل قلعه و نابود کردن فوری همه مقاومتها و اسیر گرفتن همه زنان و کودکان از جمله صفیه دختر حیی بن اخطب (بانوی اول یهود) که به همسری رسول خدا درآمد چنان رعب و هیبتی در دل خیبریان افکند که قدرت هر گونه دفاع را از آنان سلب نمود و ناچار بدون قید و شرط تسلیم گشتند. بعد از این فتح بود که ثروت بی کران و ملک و برده و سلاح و ستور بسیار به دست دولت اسلام افتاد و مسلمانان یک باره از حالت پریشانی به درآمدند . عمر می گفت بعد از این فتح توانستیم غذای سیر بخوریم و عایشه می گفت حالا می توانیم هر چه بخواهیم خرما بخوریم (السیرة النبویة، ابن هشام، 2/316) . به علاوه روحیه مسلمانان چنان قوی گردید که سال بعد توانستند مکه را فتح کنند و اسلام را بر سراسر جزیرة العرب مسلط سازند.

احادیثی که درباره قدرت نمایی و شجاعت و معجزات و مناقب علی (ع) در روز خیبر روایت شده بی شمار است. ابن اسحاق سیره نویس و مورخ قدیم اسلام حدیث ذیل را از سلمة بن عمر و الاکوع صحابی رسول الله (ص) روایت کرده است: «پیغمبر رایت خویش را به ابوبکر صدیق داد و او را به یکی از قلاع خیبر فرستاد. او برفت و منتهای کوشش را به کار برد اما توفیقی به دست نیاورد و فتح ناکرده بازگشت. روز دیگر عمر بن الخطاب را فرستاد. او هم برفت و جهد بسیار کرد اما کاری از پیش نبرد و برگشت. آن گاه رسول الله (ص) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله (و یحبه الله و رسوله) یفتح الله علی یدیه لیس بفرار، همانا فردا این رایت را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد (در بعض روایات : و خدا و رسول او هم او را دوست دارند) خدا خیبر را به دست او می گشاید. او هرگز نمی گریزد پس علی رضوان الله علیه را بخواند و او به درد چشم مبتلی بود پس رشحه ای از آب دهان در چشم او چکانید و گفت: «خذ هذه الرایة فامض بها حتی یفتح الله علیک» این رایت را بگیر و آن را با خود ببر تا خدای خیبر را بر تو بگشاید. علی با آن رایت از نزد رسول الله (ص) بیرون آمد. به سرعت می دوید و نفس می زد. ما هم در پی او رفتیم. تا این که رایت خود را در زیر دیوار قلعه بر کومه ای از سنگ نشاند. جهودی از فراز قلعه سر برآورد و گفت: تو کیستی؟ گفت: علی بن ابی طالب، جهود گفت: علوتم و ما انزل علی موسی سوگند به کتابی که بر موسی نازل شده غلبه کردید. سلمه گوید: علی از آن جنگ برنگشت تا خدا خیبر را به دست او نگشود» .

ابن هشام در سیره (2/334) به روایت ابن اسحاق از بریدة بن سفیان اسلمی از پدرش سفیان و او از سلمة بن عمرو، نسائی خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (51 به بعد)، بخاری و مسلم و ابن ماجه، هر یک در صحیح خود (فضائل الخمسة فی الصحاح الستة، فیروزآبادی، 2/162)، سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص (41964)، حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین (3/37 و 4/356)، شمس الدین محمد جزری دراسنی

164


المطالب، هیثمی در مجمع الزوائد (9/108)، محب طبری در الریاض النضره 25/203) حدیث رایت را با الفاظ مختلف نقل کرده اند.

ابو لیلی انصاری حدیث رایت را از پدرش و او از امیر المؤمنین (ع) به صورت ذیل آورده است: «پدرم در حالی که با علی راه می رفت به او گفت: در تو چیزی هست که موجب شگفتی و پرسش مردم شده است. تو در سرمای زمستان با دو لنگ نازک بیرون می آیی و در گرمای تابستان لباس ضخیم می پوشی. علی گفت مگر تو در غزوه خیبر با ما نبودی؟ گفت: آری بودم. علی گفت : رسول خدا (ص) لوایی برای ابوبکر بست و او را به جنگ فرستاد اما او برگشت. بعد لوایی برای عمر بست و او را مأمور فرمود اما او هم برگشت. پس فرمود: رایت خود را به مردی خواهم داد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد و او هرگز به دشمن پشت نمی کند. آنگاه به دنبال من فرستاد و من به درد چشم مبتلی بودم. او رشحه ای از آب دهان در چشمهای من فشاند و گفت: اللهم احفظه من اذی الحر و البرد «خدایا او را از آسیب گرما و سرما حفظ کن. علی گفت: بعد از آن هرگز از گرما و سرما احساس ناراحتی نمی کنم» . این حدیث را به الفاظ گوناگون احمد بن محمد بن حنبل در المسند (1/23، 99)، متقی در کنزل العمال (5/284 و 358)، حافظ ابو نعیم در حلیة الاولیاء (4/356) و سایر محدثین (فضائل الخمسة، 2/161، 179) روایت کرده اند.

قتیبة بن سعید از یعقوب بن عبدالرحمن زهری از ابو حازم و او از سهل بن سعد ساعدی حدیث رایت را چنین آورده است: «در روز خیبر پیغمبر فرمود: این رایت را فردا، به مردی خواهم داد که خدای این دژ را به دست او می گشاید. او خدای و رسول او را دوست دارد و خدای و رسول او هم او را دوست دارند. چون بامداد روز دیگر شد مردم نزد پیغمبر گرد آمدند. همه امیدوار دریافت رایت بودند. آن حضرت فرمود: علی بن ابی طالب کجاست؟ گفتند: یا رسول الله او از درد چشم رنج می برد. فرمود کسی را دنبالش بفرستید. پس علی (ع) را نزد پیغمبر آوردند . رشحه ای از بزاق خود در چشمانش چکاند و برای او دعا کرد. علی در دم از آن درد شفا یافت به طوری که گویی دردی نداشته است. پس رایت را بدو داد. علی گفت: ای رسول خدا آیا باید آن قدر با آنها بجنگم که مثل ما شوند؟ فرمود: راه بیفت و تا پای قلعه پیش برو. آن گاه آنان را به اسلام دعوت کن و آن چه را از سوی خدا بر ایشان واجب است به همه خبر بده. زیرا اگر خدای تنها یک نفر را به وسیله تو به راه راست هدایت کند برای تو از آن سودمندتر است که شتران سرخ مو داشته باشی» .این حدیث را سیوطی در تاریخ الخلفاء علی بن سلطان قاری در مرقاة المفاتیح (5/566)، حافظ گنجی در کفایة الطالب، موفق خوارزمی در المناقب، ابن سعد در طبقات (2 ق 1/80)، خطیب در تاریخ بغداد (8/5) و عموم محدثین شیعی و سنی با الفاظ مختلف روایت کرده اند (مأخذی که قبلا نام برده شد) .

ابن اسحاق به اسناد خود از ابو رافع خادم و پیشکار رسول الله (ص) چنین روایت کرده است : «با علی بن ابی طالب رضی الله عنه در حالی که رایت رسول الله را در دست داشت به سوی یکی از قلاع خیبر رفتیم. همین که علی نزدیک قلعه رسید اهل آن بیرون آمدند و به جنگ پرداختند . در گیراگیر نبرد یکی از جهودان ضربتی بر او وارد آورد که سپر از دستش بیفتاد. پس علی دست یازیده در قلعه را از جای برکند و چون سپری در پشت آن به جنگ پرداخت و آن قدر کوشید تا خدای قلعه را بر او فتح کرد. وقتی جنگ تمام شد و علی آن در را از دست بینداخت من و هفت تن دیگر جهد بسیار کردیم تا آن را بجنبانیم و برگردانیم اما نتوانستیم (مأخذ قبلی) . در تاریخ بغداد آمده است که کمتر از چهل تن نتوانستند در قلعه خیبر را از زمین بردارند . ذهبی در میزان الاعتدال (2/218) و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری (9/18) و محب طبری در الریاض النضرة (2/188) آورده اند که هفتاد مرد هم زور شدند تا در قلعه را به جای خود برگرداندند.

امام فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل آیه «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» (کهف، 9) آورده است که «هر کس بر احوال غیب وقوف بیشتر داشته باشد قلبی قوی تر و اعصابی محکم تر و مسلطتر دارد. از این روست که علی بن ابی طالب (ع) می فرماید: «والله ما قلعت باب خیبر بقوة جسمانیة بل قلعتها بقوة ملکوتیه» یعنی به خدا سوگند که در خیبر را با نیروی بدنی نکندم بلکه آن را با نیروی ملکوتی و الهی از جای در آوردم (فضائل الخمسة، 2/325) .

حدیث رایت و خیبر در همه کتب حدیث و تاریخ شیعی و سنی روایت شده و از دلائل استوار تقدم و افضلیت علی (ع) بر سایر صحابه است. امین عاملی در اعیان الشیعة (1/337 به بعد) اکثر صورتهای مختلف این حدیث را ذکر کرده است. مضمون این حدیث و شرح شجاعتهای علی (ع) در غزوه خیبر در ادب و هنر و عرفان همه زبانهای اسلامی به نظم و نثر از دیرباز جلوه گر است. در زبان فارسی فاتح خیبر و خیبرگشا و خیبرشکن از القاب علی (ع) است و جهود خیبری کنایه از مرد بی نوای شکست خورده می باشد. از صحابه و رجالی که حدیث رایت (حدیث خیبر) را با الفاظ مختلف ذکر کرده اند ذیلا نام برده می شود: عمر بن الخطاب خلیفه دوم و صحابی معروف (م 23 ق) (الاعلام زرکلی، 5/203 و غالب کتب حدیث در تاریخ)، عایشه ام المؤمنین و دختر ابوبکر (م 58 ق) (الاصابة، کتاب النساء، 701، طبقات ابن سعد، 8/39)، بریدة بن الحصیب اسلمی (م 63 ق) (مأخذ آن قبلا ذکر شد)،

165


عبدالله بن العباس، صحابی و پسر عموی نبی اکرم (ص) (68 ق)، ابو حمزه انس بن مالک انصاری (م 93 ق) (تهذیب التهذیب، 1/376، شذرات الذهب، 1/100 و سایر کتب)، جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (م 78 ق) (الاصابة، 10213، ذیل المذیل، 27)، سهل بن سعد ساعدی (م 91 ق) (الاصابة و سایر کتب) و عده زیادی از مؤلفین کتب رجال و راویان حدیث و محدثین مورد وثوق کامل فریقین که بعضی از آنها در متن ذکر گردیده است.

«مروّت»، سیره امام علی(ع)

«مروّت»، سیره امام علی(ع)

وقتی از مروّت می گوییم به ناگاه نام مردی در ذهنمان تداعی می شود که یکّه تاز میدان مروّت بوده است. امام علی(ع) جوان مردی است که در تصدیق جوان مردی اش نه تنها اهل زمین بلکه فرشتگان عالم نیز بارها فریاد «لا فتی الاّ علیّ» سرداده اند.

در جریان آن هجرت تاریخی، بعد از آگاهی پیامبر از نقشه مشرکان باید کسی در بستر ایشان می خوابید تا مشرکان را گمراه کند. در این میان چه کسی است که حاضر شود جان خود را فدای پیامبر نماید؟ البته رسول اکرم(ص) بهتر می داند اگر قرار بر هجرت باشد، تنها کسی که در این راه، جانبازی خواهد کرد علی(ع) است. از این رو پیامبر(ص) مسئله را با یار دیرینه اش در میان می گذارد و جوابی جز اطاعت امر نبی و جانبازی در راه دین از علی(ع) نمی شنود.(13)

در حدیث است که رسول اکرم(ص) نشسته بود که نیازمندی برخاست و طلب چیزی کرد. رسول خدا(ص) رو به سوی یاران کرد و گفت: «با وی جوان مردی کنید». علی(ع) برخاست و رفت. چون آن نیازمند بازآمد، یک دینار و پنج درهم و یک قرص نان داشت. پیامبر خدا از علی(ع) پرسید: «ای علی! این چه حال است». گفت: «چون نیازمند درخواست کرد، بر دلم گذشت که او را قرص نان دهم، باز در دلم آمد که پنج درهم به وی بدهم و باز بر خاطرم گذشت که یک دینار به او بدهم. پس روا نداشتم که آنچه به خاطرم فراز آمد و بر دلم بگذشت، انجام ندهم. در این حال، رسول خدا(ص) فرمودند: «جوان مردی به جز علی نیست...».(14)

این تنها گوشه ای از تصدیق پیامبر بود. اما جوان مردی علی(ع) بارها در میدان نبرد مورد تصدیق فرشتگان قرار گرفته است. در طی جنگ بدر و جنگ احد، طبق شهادت بسیاری از اصحاب و حتی کفار، صدایی از آسمان شنیده شد که می گفت: «لا فتی الاّ علیّ لا سیف الاّ ذوالفقار».(15)

تصدیق پبامبر خدا و فرشتگان که مدافع حقیقت اند هرچند از اهمیت والایی برخوردار است اما آنچه موجب شگفتی برای ماست، تصدیق مشرکان در جوان مردی علی(ع) است.

امام علی(ع) بعد از کشتن عمرو بن عبدود، او را به حال خود رها کرد در صورتی که روایت شده بر تن عمرو، زره گران بهایی بود که خلیفه دوم، امام علی(ع) را به خاطر بی تفاوتی نسبت به آن، سرزنش کرد. وقتی خواهر عمرو از این جریان آگاه شد، گفت: هرگز از کشته شدن برادرم تأسف نمی خورم؛ زیرا به دست یک فرد کریم و جوان مرد کشته شده است.(16)

در جایی دیگر روایت شده که علی(ع) با مردی از مشرکان می جنگید. مشرک گفت: «ای پسر ابوطالب! شمشیرت را به من ببخش». علی(ع) آن را به سویش پرتاب کرد. مشرک گفت: «شگفتا! در چنین شرایطی شمشیرت را به من می بخشی؟!». فرمود: «ای مرد! تو دست نیاز به سوی من دراز کردی و از جوان مردی نیست که درخواست کسی را رد کنی». مشرک، خویش را بر زمین افکند و گفت: «این، روش دینداران است». پای علی(ع) را بوسید و اسلام آورد.(17)

همچنین شعرای بسیاری جوان مردی مولا علی(ع) را به نظم درآورند، حتی اهل سنت نیز ابیات خود را با نام و سیره امام علی(ع) مزیّن نموده اند.

شیخ اجل سعدی در مدح امام می فرماید:

کس را چه زور و زَهْره که وصف علی کند؟

جبّار در مناقب او گفت: «هل أتی»

زورآزمای قلعه خیبر که بند او

در یکدگر شکست به بازوی «لا فتی»(18)

همچنین عطار نیشابوری نیز چنین عرض ارادت می نماید:

«لافَتی الاّ علی»ش از مصطفی است

وز خداوند جهانش «هل أتی» است

از دو دستش «لا فتی» آمد پدید

وز سه قرصش «هل أتی» آمد پدید.(19)

حدیث منزلت

حدیث منزلت

از جمله براهین برتری امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) بر سایر صحابه و از دلایل اثبات امامت و خلافت آن حضرت حدیثی است که نزد علمای اسلام به نام حدیث منزلت معروف است. رسول الله (ص) به مناسبت های مختلف علی (ع) را نسبت به خود در منزلت و مقام هارون برای موسی معرفی نموده و بدو فرموده است: انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. یعنی : تو برای من در مقام و منزلت هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و با این سخن به همه خاطر نشان کرد که مانند هارون برای موسی، علی هم برادر و وزیر و معتمد و معاون و خلیفه من است و هیچ یک از خویشان و یاران من به قدر علی به من نزدیک نیستند (صحیح ترمذی، 2/301؛ مسند، ابن حنبل، 1/179 و 3/338؛ مناقب، ابن حنبل، حلیة الاولیاء، حافظ ابو نعیم اصفهانی، 7/195؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 1/324، 4/204، 9/292؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، 12/1155 به بعد) .

ذیلا چند صورت از حدیث منزلت با اشاره به موارد و مناسبات صدور آن نقل می گردد: 1) رسول الله (ص) بعد از ورود به مدینه برای تحکیم وحدت در امت اسلامی و ایجاد انس و الفت بین مهاجرین و انصار مسلمانان را با یکدیگر برادر ساخت و علی را به برادری خویش اختصاص داد . عبدالله بن عباس حدیث ذیل را در این باره روایت کرده است: «لما آخی النبی بین اصحابه من المهاجرین و الانصار فلم یواخ بین علی بن ابی طالب علیه السلام و بین احد منهم خرج مغضبا حتی اتی جدولا فتوسد ذراعه... الی ان قال له: قم فما صلحت ان تکون الا ابا تراب . اغضبت علی حین واخیت بین المهاجرین و الانصار و لم اواخ بینک و بین احد منهم؟ اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لیس بعدی نبی. الا من احبک حف بالامن و الایمان و من ابغضک اماته الله میتة الجاهلیة و حوسب بعمله فی الاسلام. یعنی: وقتی که پیامبر (ص) بین اصحاب خود از مهاجرین و انصار پیوند برادری بست و علی بن ابی طالب (ع) را با هیچ یک از ایشان برادر نساخت علی خشمگین از مسجد بیرون رفت تا به جدولی (نهری خشک) رسید ذراع (آرنج) خود را زیر سر گذاشته (استراحت نمود. رسول الله (ص) وقتی او را نیافت در پی او رفت تا علی را در جدول روی خاک خفته یافت) پس بدو فرمود: برخیز که شایسته ترین نام برای تو آن است که ابوتراب باشی. آیا بر من خشمگین شدی که بین مهاجرین و انصار پیوند برادری بستم و ترا به هیچ کدام از ایشان برادر نساختم؟ آیا خشنود نیستی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و جانشین) جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟ هان ای علی! هر کس ترا دوست بدارد امن و امان از هر سو او را فرا می گیرد و هر کس دشمن تو باشد خدا او را به مرگی چون مرگ بت پرستان بمیراند و به عملش در اسلام حسابرسی و بازجوئی خواهد شد. این حدیث را طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل سید مرتضی فیروزآبادی در فضائل الخمسة فی الصحاح الستة، 1/311) محب طبری مشروحا در الریاض النضرة (1/13)، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد (9/110) و علی متقی در کنز العمال (12/1175) روایت کرده اند؛ 2) حدیث ذیل از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده که ترجمه آن چنین است: «رسول الله (ص) اراده فرمود با او برای جهاد عازم یکی از غزوات شویم. پس جعفر را پیش خواند و امر کرد در مدینه به جای او باقی بماند. جعفر گفت: ای فرستاده خدا. من هرگز بعد از تو نمی توانم در مدینه بمانم. پس مرا پیش خواند و پیش از اینکه سخنی بگویم سوگند داد در مدینه به جانشینی او بمانم. من به گریه افتادم. فرمود چرا گریه می کنی ای علی؟ گفتم: ای فرستاده خدای سه امر است که مرا می گریاند. تنها یک سبب نیست. نخست آنکه فردا قریش می گویند: علی چه زود از همراهی پسر عمش سرباز زد و او را تنها گذاشت. دیگر این که می خواستم در جهاد فی سبیل الله حاضر باشم. خدای می فرماید: و لا یطؤن موطئا یغیظ الکفار الخ (توبه، 120)، یعنی: اهل مدینه و اعرابی که در اطراف ایشانند نباید که همراه رسول الله نروند و نباید جان خود را از جان او عزیزتر بشمرند. زیرا هیچ تشنگی و ماندگی و گرسنگی در راه خدای به ایشان نمی رسد و پای بر زمینی که موجب غیظ کفار گردد نمی گذارند و هیچ گزندی به دشمن نمی رسانند مگر آن که خدای در برابر هر یک از آنها عمل صالحی می نویسد... می خواستم به اجر جهاد برسم. موجب دیگری که مرا می گریاند آن است که می خواستم در این غزوه از فضل خدا (غنیمت) بهره ور گردم رسول الله (ص) فرمود: اما این که گفتی قریش خواهد گفت : علی چه زود از یاری پسر عم خود باز ایستاد و او را خوار گذاشت، همانا تو به من تأسی کرده ای قریش مرا هم ساحر و کاهن و کذاب خواندند. اما این که گفتی خواستار اجر جهادی «اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ آیا خشنود نمی شوی که برای من در مقام و منزلت هارون برای موسی باشی (برادر و خلیفه) جز اینکه بعد از من


پیغمبری نیست. و اما این که گفتی فضل (غنیمت) خدا را می جوئی این دو بهار فلفل است که از یمن برای ما آورده اند. آن را بفروش و تو و فاطمه از بهای آن بهره مند شوید تا خداوند فضل و نعمت خود را به شما برساند. به هر صورت امور مدینه جز با من یا تو به صلاح نمی انجامد» . این حدیث را بزاز و ابوبکر عاقولی و ابن مردویه اصفهانی و حاکم نیشابوری روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است. همچنین سیوطی در الدر المنثور تفسیر آیه «ما کان لاهل المدینة و من حولهم من الاعراب (توبه، 120) که ترجمه آن گذشت، نقل کرده است. ابن حجر در اتحاف المهرة باطراف العشرة گوید: وزن هر بهار سیصد رطل عراقی است. هر رطل عراقی برابر است با دوازده اوقیه یا صد و سی درهم یا نود و یک مثقال. چون جعفر بن ابی طالب یکسال قبل از غزوه تبوک به شهادت رسیده بود و سردار دیگری به نام جعفر در بین صحابه نبود این حدیث شریف باید مربوط به زمانی قبل از غزوه تبوک باشد (کنزالعمال، 12/1173 به بعد؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، 84؛ فضائل الخمسة، 1/302 و سایر مآخذ) ؛ 3) در مناقب ابن حنبل (خطی ورق 125) از سعد بن ابی وقاص روایت شده است که پیغمبر فرمود: یا علی. اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؟ متقی هندی این حدیث را در کنز العمال (13/1126 به بعد، 15/432) از مسند ابن حنبل و سنن ابن ماجه قزوینی نقل کرده است؛ 4) ابن عباس از رسول الله (ص) حدیث کرده است که آن حضرت به امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انک لست بنبی. انه لا ینبغی لی ان اذهب الا و انت خلیفتی. یعنی آیا تو راضی نیستی که برای من در مقام هارون برای موسی باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را علی متقی در کنز العمال (12/1171) به روایت از احمد بن محمد بن حنبل در مسند و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و با مختصر اختلاف لفظی بخاری در صحیح در بدء الخلقه باب مناقب علی بن ابی طالب و مسلم بن حجاج در صحیح در باب فضائل علی بن ابی طالب و ابن ماجه در سنن (به روایت فضائل الخمسة، 1/299) و ابو داوود طیالسی در مسند (1/28) و حافظ ابونعیم در حلیة الاولیاء (7/194) روایت کرده اند؛ 5) عبدالله بن احمد بن محمد بن حنبل از پدرش و او از ابوسعید و او از سلیمان بن بلال و او از جعید بن عبدالرحمان و او از عایشه دختر سعد بن ابی وقاص و عایشه از پدرش چنین آورده است: «علی با پیغمبر (ص) تا ثنیة الوداع بیرون رفت و گریه می کرد. او می گفت: مرا با زنان بر جای می گذاری؟ پیغمبر فرمود: اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا النبوة؟ آیا نمی خواهی برای من به جای هارون برای موسی باشی مگر در پیغمبری؟ این حدیث در مناقب ابن حنبل (ورق 126) تاریخ بغداد (8/52) خصائص نسائی و تفسیر سیوطی (فضائل الخمسة، 1/303) نقل شده است؛ 6) سعد بن ابی وقاص چنین حدیث کرده است: «علی را سه برتری و امتیاز است که اگر یکی از آنها را من می داشتم برایم از شتران سرخ موی (ثروت بسیار) محبوبتر بود: رسول الله بعد از نزول وحی (آیه تطهیر) علی و فاطمه و دو پسر ایشان را زیر بالاپوش خود برد و گفت: خدایا اینها اهل من و اهل بیت منند. و علی را در یکی از غزوات در مدینه به خلیفتی گذاشت. گفت: یا رسول الله آیا مرا با زنان و کودکان بر جای می گذاری؟ رسول الله به او گفت: آیا خشنود نیستی که برای من به جای هارون برای موسی باشی «اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبوة بعدی؟ و سخن او در روز خیبر که سوگند می خورم فردا این رایت (درفش) را به مردی خواهم داد که خدای و رسول او را دوست دارد و خدای به دست او فتح را روزی خواهد کرد. پس مهاجران همه به سوی او گردن کشیدند تا خود را به نظر رسول الله (ص) درآورند ولی آن حضرت فرمود: علی کجاست؟ گفتند به درد چشم مبتلی است، فرمود او را بخوانید. پس علی را نزد رسول الله (ص) آوردند . او آب دهان در چشم علی چکانید (و فورا بهبود یافت) پس خدای خیبر را به دست علی گشود» این حدیث از کنز العمال (15/411) و اعیان الشیعة (1/352) نقل شده است؛ 7) حدیث ذیل را عمر بن الخطاب از رسول الله روایت کرده است: «انما علی منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی این است و جز این نیست که علی برای من به جای هارون برای موسی است (برادر و خلیفه) جز این که بعد از من پیامبری نیست» این حدیث را علی متقی در کنز العمال (12/1174 به بعد) به روایت از ابن عباس و اسماء بنت عمیس آورده است؛ 8) اسماء بنت عمیس چنین حدیث کرده است: «هبط جبرئیل علیه السلام علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: علی منک بمنزلة هارون من موسی لکن لانبی بعدک همانا خدایت سلام می رساند و به تو می گوید: علی برای تو به جای هارون برای موسی است. لکن بعد از تو پیغمبری نیست» این حدیث را محب طبری در الریاض النضرة (3/154) به نقل از ابن عساکر و او از ابوذر غفاری روایت کرده است؛ 9) حدیث ذیل را ابن عباس روایت کرده است : «عمر بن الخطاب گفت: از علی به بدی یاد می کنید زیرا من از رسول الله سه خصلت (امتیاز) درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را من داشتم برایم از هر چه آفتاب بر آن تافته است گرامی تر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از صحابه همراه رسول الله (ص) بودیم. او تکیه بر علی بن ابی طالب داشت... تا این که دست بر شانه علی زد و گفت : ای علی تو از همه مؤمنان زودتر ایمان آوردی و زودتر مسلمان شدی. سپس گفت:



انت منی بمنزلة هارون من موسی، تو برای من به جای هارون برای موسی (برادر و خلیفه) هستی. و فرمود: بر من دروغ می بندد کسی که ادعا می کند دوست من است ولی ترا دشمن می دارد» این حدیث را حسن بن بدر در مارواه الخلفا حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، شیرازی در الالقاب و ابن النجار و جمعی دیگر از محدثین روایت کرده اند؛ 10) پیشوای حنبلیان امام احمد در مسند (1/331) به اسناد خود از عمر بن میمون چنین حدیث کرده است: «من نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه نه نفری پیش او آمدند و بدو گفتند: ای پسر عباس، یا همراه ما به گوشه خلوتی بیا و یا مجلس را از این جمع که نزد تواند بپرداز. ابن عباس گفت: من با شما می آیم . او در آن وقت هنوز کور نشده بود و چشمش سالم بود. پس به کناری رفتند و شروع به سخن کردند و چندی با هم حرف زدند که ما نمی شنیدیم چه می گویند. پس ابن عباس نزد ما بازگشت و در حالی که گرد و خاک جامه خود را تکان می داد گفت: اف و تف. اینها از کسی بدگوئی کردند که ده و اند فضیلت دارد. سپس فضائل علی (ع) را که به ایشان گفته بود برای ما شمردن گرفت... گفت: پیغمبر خدای با مردم به غزوه تبوک بیرون شد. علی گفت: آیا من هم با تو خواهم آمد؟ فرمود: نه. پس علی (ع) بگریست. پیغمبر (ص) بدو گفت: آیا خشنود نیستی که از برای من مقام و منزلت هارون را نزد موسی داشته باشی جز این که تو پیغمبر نیستی؟ همانا شایسته نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی. این حدیث را امام نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) (64)، حاکم نیشابوری در المستدرک (3/132)، محب طبری در الریاض النضرة (2/203) و هم او در ذخائر العقبی (85)، ابن کثیر در البدائة و النهایة (7/337)، نورالدین هیثمی در مجمع الزوائد، (9/108) ؛ ابن حجر عسقلانی در الاصابة فی معرفة الصحابة (2/509) و امینی در الغدیر، (1/50) و سایر محدثین شیعی و سنی این حدیث را روایت کرده اند؛ 11) حدیث ذیل را مأمون عباسی از هارون الرشید روایت کرده است: «سفیان ثوری نزد من آمد. او را گفتم بهترین حدیثی را که از فضائل علی (ع) می دانی برای من روایت کن. سفیان گفت: سلمة بن کهیل از حجبة بن عدی از علی علیه السلام روایت کرده است که پیغمبر (ص) مرا گفت: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» (کنزالعمال به روایت از ابن النجار، 6/402؛ الریاض النضرة، 2/162؛ تاریخ بغداد، 4/71) ؛ 12) در صحیح باب فضائل صحابه از سعید بن مسیب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت شده که پیغمبر (ص) به علی (ع) فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» سعید آورده است که خواستم این حدیث را از زبان سعد بشنوم. پس نزد او رفتم و حدیث عامر را بازگو کردم. سعد وقاص گفت: آری من خود این حدیث را از رسول الله (ص) شنیدم. سپس انگشتهایش را در دو گوشش نهاد و گفت با این گوشهایم شنیدم و اگر خلاف گفته باشم بیمار و ناشنوا شوند. این حدیث را ابن اثیر در اسد الغابة (4/26)، امام نسائی در خصائص (79) فیروزآبادی در فضائل الخمسة (1/300) خطیب در تاریخ بغداد (10/43، 12/323) و ابن عبدالبر در الاستیعاب (2/459) ... روایت کرده اند؛ 13) خطیب در تاریخ بغداد (7/452) چنین آورده است: «عمر بن الخطاب مردی را دید که به علی دشنام می دهد. به او گفت: تو مردی منافقی زیرا من خود از رسول الله (ص) شنیدم که می فرمود: «انما علی منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی» این حدیث را محب طبری نیز در الریاض النضرة (2/163) روایت کرده است. ابن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحیح البخاری (8/76) بعد از نقل حدیث منزلت از صحیح مسلم و صحیح ترمذی گوید: «این حدیث را علاوه بر سعد وقاص و ابوهریره و ابن عباس و جابر بن عبدالله و براء بن عازب و زید بن ارقم و انس بن مالک و جابر بن سمره و حبشی بن جناده و معاویه و اسماء بنت عمیس ... گروه دیگری هم از صحابه روایت کرده اند (فضائل الخمسة، 1/301) ؛ 14) محمد بن اسحاق راوی احادیث سیره و مغازی رسول الله در اخبار غزوه تبوک آورده است که: «... رسول الله علی بن ابی طالب را در مدینه به خلیفتی گذاشت... پس منافقان به بدگویی پرداختند و گفتند: او را بدان سبب با خود نبرده که بر وی ثقیل آمده و خواسته است خود را از او سبک سازد... علی سلاح خود را برگرفت و به دنبال رسول الله شتافت تا در جرف بدو رسید. عرض کرد ای پیغمبر خدای، منافقین گمان بردند که وجود من بر تو سنگینی کرده و خواسته ای خود را از من سبک سازی. پیغمبر فرمود: دروغ گفته اند، افلا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی؟ (سیره ابن هشام، 2/310؛ تاریخ طبری، 2/368؛ طبقات ابن سعد، 3 1/15) ؛ 15) پیشوای حنبلیان امام احمد بن محمد بن حنبل روایت کرده است که: مردی نزد معاویة بن ابی سفیان آمد و از او مسأله ای پرسید. گفت برو از علی بن ابی طالب بپرس که او آن را از من بهتر می داند. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو را از جواب علی بیشتر دوست دارم. معاویه گفت: چه حرف زشتی زدی و چه سخن ناشایستی بر زبان آوردی. تو مردی را دوست نمی داری که رسول الله (ص) او را به خاطر علمش بسیار گرامی می داشت . به تحقیق که آن حضرت به علی فرمود: انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی، و من شاهد بودم که مسأله مشکلی برای عمر پیش آمد اما او گفت (باکی نیست) علی اینجا هست (و هر مشکلی را حل می کند) سپس به آن مرد گفت برخیز که خدا پاهایت را از حرکت باز دارد و قائم و استوار ندارد. این حدیث را علاوه بر مناقب ابن حنبل (ورق 116 نسخه عکس) الریاض النضرة (2/195) نیز به



روایت از ابوحازم نقل کرده است.

حدیث منزلت که قطعیت صدور آن مورد اعتراف بزرگان علمای اسلام و ثقات محدثین شیعی و سنی است از لحاظ صحت اسناد و اثبات دلالت بر تقدم و افضلیت علی بر سایر صحابه از مدارک ثابت و مسلم شیعیان شمرده می شود (الاستیعاب به نقل سید محسن امین در اعیان الشیعة، 1/371) . به اسناد معتبر از امیرالمؤمنین (ع) و عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و معاویه و ابوسعید خدری و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و سایر یاران رسول الله (ص) روایت شده و در صحاح و مسانید عمده چون صحیح بخاری و صحیح مسلم و صحیح ابن ماجه و سنن بیهقی... ثبت است. دلالت حدیث بر مطلوب نیز صحیح است. استثناء و تخصیص یعنی استثناء کردن مقام نبوت و تخصیص سایر صفات هارون به علی (ع) ثابت می کند که آن حضرت نزدیکترین و محبوبترین و معتمدترین صحابه برای پیغمبر بوده است. شیخ مفید در الارشاد (اعیان الشیعة، 1/371) آورده است که این حدیث متضمن نص رسول الله (ص) بر امامت علی (ع) و اختصاص او به خلافت و برتری و امتیاز او بر همه کسانی است که خصوصیات هارون را برای موسی نداشته اند. این امتیازات از زبان موسی بدین شرح آمده است: «... و اجعل لی وزیرا من اهلی هارون اخی. اشدد به ازری . و اشرکه فی امری. کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا (طه، 34) خدایا برای من وزیری از خاندان من تعیین فرما. او برادرم هارون است. خدایا پشت مرا با وجود او محکم کن و او را در کار پیغمبری شریک من ساز تا ترا به پاکی یاد کنیم و ترا فراوان در یاد داریم. وظایف هارون نیز باز از زبان موسی چنین بوده است: «و قال موسی لاخیه هارون: اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین (اعراف، 142) و موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه من باش در قوم من و کار بنی اسرائیل را اصلاح کن و راه تباهکاران را مپوی. پس به موجب این حدیث غیر قابل انکار جمیع آنچه درباره هارون برای موسی ثابت شده غیر از مقام نبوت آن همه برای علی (ع) نیز ثابت شده است. میر حامد حسین کنتوری نیشابوری همه اسامی رجال و صور و الفاظ حدیث منزلت و اسناد صحت آن را در مجلد دوم از منهج دوم عبقات الانوار جمع آورده است و این مجلد را به حدیث منزلت اختصاص داده است.

فضیلت ولایت

فضیلت ولایت

به سوی بهشت

از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت است که فرمود: به خدا سوگند که خالی نبوده است بهشت از ارواح مؤمنان از روزی که حق تعالی خلق کرده است آن را و خالی نبوده است جهنّم از ارواح کافران و عاصیان از روزی که آفریده است او را.

از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که با شیعیان خود فرمودند: خانه های شما برای شما بهشت است، و قبرهای شما از برای شما بهشت است و از برای بهشت خلق شده اید و بازگشت شما به سوی بهشت است.

حسنات

هر عملی که در دنیا کرده شود بدون ولایت، سیّئه است و به ولایت حَسنه است. و همان عمل جزاشان است که «سَیُجْزِیهم وَصْفَهُم» [با صفتشان مجازاتشان خواهیم کرد [چرا که آن عمل در دنیا صفت و خلقشان شده است که «الدنیا مزرعه الاخره» یعنی آن چه در این دنیا کاشته اند در آن جا حاصلش بر می دارند.

امّا آن که ـ نعوذ باللّه ـ از این عالم بی محبت و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام برود، آن وقت معلوم می شود که در این عالم در صراط المستقیم نبوده است و از اهل جهنم بوده است و عین ثابتش ظل اسماء قهریّه بوده است. اصلْ محبت است اگر همه آن نَفَس آخر باشد.

;جز محبت هرچه بردم، سود در محشر نداشت ;علم و دانش عرض کردم کس به چیزی بر نداشت

حُبّ علی علیه السلام

حدیث است از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم که: «حق تعالی قبول می کند توبه بنده را مادام که روح به گلویش نرسیده باشد» و «تا مادام که پرده از روی کار در نظرش برداشته نشود». و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «محبت علی علیه السلام عبادت است» و فرموده که: «اگر خلق بر محبت علی علیه السلام جمع شدندی دوزخ مخلوق نشدی»

;آن را که دوست علی نیست کافر است ;گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش

ولیکن با هیچ کس عداوت نمی توان نمود، چرا که بسیار کس باشند که در ظاهر از اهل شقاوت نماید و آخر از اهل بهشت باشد و بسیار کس باشد که در ظاهر از اهل سعادت نماید و آخر از اهل جهنم شود، به غیر از حق تعالی عاقبت امور را کس دیگر نداند.

دلاوری علی (ع)

دلاوری علی (ع)

چون به شجاعت و دلاوری آن حضرت که زبانزد همگان است بنگریم، درمی یابیم که او از سن بیست سالگی یا اندکی بیشتر در جنگها مباشرت داشته، و حال آنکه با جنگاوریی که علی (ع) از خود به نمایش گزارد، نام شجاعان پیش از خود را به بوته فراموشی سپرد و نیز نام دلاوران پس از خود را از صفحه گیتی پاک کرد.خواهیم دید که علی (ع) در شجاعت بر تمام مردم برتری دارد، این امر آن چنان بدیهی و روشن است که سخن گفتن و ایراد شواهد برای اثبات آن بر انسان زشت و قبیح جلوه می کند. آنچه علی در جنگ کرد، تا روز قیامت به عنوان ضرب المثل به جای خواهد ماند.برای اثبات شجاعت آن حضرت همین قدر کافی است که وی در هیچ میدانی از دشمن گریزان نشد و خود را در مقابل لشگریان آنان نباخت و با کسی گرم کارزار نشد، مگر آنکه او را بکشت و هرگز ضربه ای بر دشمن وارد نکرد که بخواهد دومین ضربه را نیز بر او بزند. ضربات او بس سهمناک بود.هرگز از پیش دشمنی نمی گریخت.چون به مبارزه ای فراخوانده می شد باک نمی داشت.اینها همه از امور حیرت آوری است که جز برای پسر ابو طالب فراهم نشد.و چه بسا که بتوان شجاعت وی را بیش از اینها مورد توصیف قرار داد.او خود می فرمود: «با کسی به نبرد نپرداختم مگر آنکه من و او در میدان بودیم.»یکی از موارد افتخار اعراب، ایستادگی در برابر علی (ع) در صحنه های پیکار بود.آنان و دار و دسته شان افتخار می کردند که علی (ع) با ایشان به جنگ پرداخته است.حی بن احطب سید قبیله بنی نضیر یکی از کسانی است که بر این امر بالیده و گفته است: «اینها کشتگانی شریف به دست انسانی شریفند.»خواهر عمرو بن عبدود در شعری که در رثای برادرش سروده است، به کشته شدن وی به دست علی (ع) می بالد.هنگامی که حسان در یکی از سروده هایش به قتل عمرو بن عبدود بالید، یکی از مردان قبیله بنی عامر در جواب او اشعاری گفت که برخی از ابیات آن چنین است:

1.دروغ گفتید و به خانه خدا سوگند که ما را نکشتید اما به خاطر تیغ برنده علی (ع) بر خود ببالید 2.به شمشیر پسر عبد الله یعنی احمد در جنگ و به پنجه نیرومند علی (ع) بدین حال دست یافتند، پس کوتاه کنید 3.علی است آنکه در فخر مقامی والا دارد پس بیهوده ادعا مکنید و پست و کوچک شوید (گم شوید)

مشرکان کارزار علی (ع) را مورد ستایش قرار می دادند و آن را افتخاری برای علی به شمار می آوردند و با این وجود، علت افتخار ایشان، تنها آن بود که علی کشنده آنهاست.مسافع بن جمحی در سوگ عمرو و کشته شدن او به دست امیر المؤمنین (ع) شعری سروده که یکی از ابیات آن چنین است:

علی پیروز شد و من به مانند این افتخار دست نیافته و با مردی چنین قدرتمند روبه رو نشده بودم

هبیرة بن ابی وهب در رثای عمرو و قتل او به دست علی (ع) چنین می سراید:

از تو ای علی، این دلیری که در میدان به خرج دادی در جای دیگری ندیدم و من بر نجد مقدم، همچون پیری متوقف شدم.

به چه پیروزی شگفتی دست یافتی که همین برای فخر تو بس است و تا زمانی که زنده ای از خواری و زبونی در امان می مانی.

سعید بن عاص نیز به علی (ع) بالید و گفته است: من خوشحال نیستم جز آنکه می بینم کشنده پدرم پسر عموی او یعنی علی بن ابی طالب است.

همچنین پدر علی (ع) وی را در زمانی که کودکی بیش نبود، در واقعه شعب ابو طالب، در بستر پیامبر خوابانید و آن حضرت (ع) با طیب خاطر به استقبال خطری بس بزرگ رفت.

شجاعت والای آن حضرت را همچنین می توان شب هجرت پیامبر از مکه به مدینه، ملاحظه کرد.وی بدون هیچ ترس و نگرانی خود را در معرض خطری عظیم قرار داد.در حالی که مردان مکه خانه پیامبر را به محاصره خود درآورده بودند، تا کسی را که در بستر خفته است به قتل برسانند.

شجاعت دیگر او در زمانی است که پس از هجرت پیامبر که به همراه فواطم (فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پیغمبر، و فاطمه دختر حمزه) آشکارا از مکه به طرف مدینه در حرکت شد و او را در این سفر به جز ابن ام ایمن و ابو واقد لیثی که آنان نیز در مقابل جماعت قریش کاری از دستشان برنمی آمد، کس دیگری همراهی نمی کرد.در این حال با هشت تن از سواران قریش برخوردند که پیشاپیش آنان جناح برده حرب بن امیه قرار گرفته بود.جناح در حالی که بر اسب سوار بود با شمشیر بر علی (ع) حمله برد، آن حضرت پیاده بود و از ضربت او جا خالی کرد و چون جناح از طرف کتف خم شده بود آن حضرت با ضربتی سنگین او را به دو نیم کرد، آن چنان که آن ضربت تا کوهه زین اسب وی رسید و آن را شکافت و باقی مشرکان با دیدن این صحنه هر یک پا به فرار گذاشتند.

در روز بدر، آن حضرت ولید بن عتبه را کشت و در کشتن عتبه و گروهی از سران مشرکان شرکت و دخالت داشت.روایت کرده اند که علی (ع) نیمی از کشتگان یا بیشتر آنان را به تنهایی به دیار عدم فرستاد و نیم دیگر را باقی مسلمانان به همراهی ملائکه مسومین به قتل رساندند.

در روز احد، آن حضرت مطابق با صحیح ترین روایات، پرچمداران مشرکان را که گفته اند هفت یا نه تن بوده اند به قتل رساند و مشرکان با به قتل رسیدن آنها از معرکه جنگ گریزان شدند.به طوری که اگر تیراندازان از فرمان پیامبر اکرم (ص) سرپیچی نمی کردند، جنگ به سود مسلمانان پایان می یافت.تمام کسانی که در این روز از لشگر مشرکان به قتل رسیدند، بیست و هشت تن بودند که هجده تن آنان را علی (ع) کشته بود و وقتی که مسلمانان، به جز اندکی از آنها، متواری شدند، علی (ع) در کنار پیامبر باقی ماند و از وجود آن حضرت (ص) محافظت کرد و هرگاه مشرکان، بر او یورش می بردند پیامبر وی را آگاه می کرد و علی (ع) آنان را پراکنده می ساخت.وی چنان از مشرکان کشت که جبرئیل از آن در شگفت شد و گفت: «ای پیامبر!این طریق یاری کردن است »و آن گاه ندا داد (شمشیری مانند ذوالفقار و مردی همچون علی (ع) نیست.)

در واقعه خندق، هنگامی که عمرو بن عبدود و همراهان او پیشروی می کردند و از خندق گذشتند، علی (ع) به همراه تنی چند از مسلمانان آمدند تا شکافی را که مشرکان برای پیشروی از آن استفاده کرده بودند، مسدود کنند.هیچ کس از مسلمانان، به جز علی (ع) ، بر انجام این کار بی باک نبود.وقتی عمرو همنبردی برای خود طلبید، همه مسلمانان به هراس افتادند و در پاسخ به عمرو خاموش ماندند.گویی بر بالای سر آنان پرنده مرگ به پرواز درآمده بود.عمرو با دیدن این وضع شروع به توبیخ و سرزنش آنان کرد.پیامبر خطاب به مسلمانان فرمود: چه کسی به نبرد با عمرو خواهد رفت؟و هر کس با عمرو به نبرد پردازد، خداوند ورود به بهشت را برای او تضمین می کند.کسی برنخاست جز علی (ع) و گفت: ای پیامبر (ص) من با عمرو نبرد خواهم آزمود.اما پیامبر به او فرمود: بنشین!او عمرو است.پیامبر سه مرتبه دیگر همنبردی برای عمرو درخواست کرد و بار سوم به علی گفت: «اگر چه او عمرو است اما تو می توانی به جنگ او بروی.»علی (ع) در جنگ با عمرو بر او دست یافت و او را کشت.با کشته شدن عمرو کسانی که همراه وی از خندق گذر کرده بودند متواری شدند.علی (ع) به تعقیب آنان پرداخت و بعضی از آنها را به دیار عدم رهسپار کرد و با این کار خود هیبت مشرکان را در هم کوبید و«خداوند کافران را با همان خشم و غضبی که به مؤمنان داشتند، بدون آنکه به غنیمتی دست یابند، بازگرداند و خدا خود جنگ را (به واسطه وجود علی (ع) ) از مؤمنان کفایت فرمود». (1)

در جنگ خیبر علی (ع) به درد چشم گرفتار آمد، به گونه ای که نه صحرا را می دید و نه کوه را.از این روی پیامبر دو تن از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد، اما آنان شکست خورده و بازگشتند.یکی از آن دو به دوستانش دشنام می داد و آنان نیز او را دشنام می دادند و دیگری دوستان خود را سرزنش می کرد و آنان او را سرزنش می کردند.آن گاه پیامبر فرمود: فردا پرچم را به دست مردی خواهم داد که دوستدار خدا و رسول اوست و خدا و رسول نیز دوستدار اویند.او حمله برنده ای است که از میدان نمی گریزد و از معرکه بازنمی گردد، مگر آنکه خداوند بر او گشایشی قرار دهد.سپس علی (ع) را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ریخت و بهبود یافت.چون فردا شد پیامبر پرچم را به علی (ع) سپرد.مرحب (از مردان نیرومند یهودیان خیبر) در حالی که بر سر کلاهخودی گذارده بود و بر تن زرهی داشت، با علی رو به رو شد.علی (ع) با ضربت شمشیری آن کلاهخود را همچون تخم مرغی درهم شکست و زره و سر او را پاره کرد تا آنکه شمشیر به فلک او رسید و همه لشگریان صدای این ضربه را شنیدند.آن حضرت در این جنگ در قلعه خیبر را که بیست مرد از آن محافظت می کردند، از جای کند.و آن را همچون پلی بر روی خندق قرار داد.چون مسلمانان از کار جنگ بازمی گشتند افراد زورمند این در را اندکی جابه جا کردند و هفتاد تن آمدند تا آن در را به حالت اول بازگردانند اما نتوانستند و آن گاه می بینیم که علی (ع) دری را که هفتاد نفر نتوانستند بلند کنند به عنوان سپری برای خود می گیرد.به راستی در جهان کدام مرد شجاعی است که تا این حد به شجاعت و دلیری رسیده باشد؟

در جنگ حنین علی (ع) در کنار پیامبر قرار گرفت.و این در حالی بود که همه مسلمانان از کنار او متواری و پراکنده شده بودند.به جز ده تن که نه تن از آنان از قبیله بنی هاشم بودند.علی و عباس و پسر عباس در بین این نه تن قرار داشتند.در این جنگ علی (ع) ابو حرول و چهل تن دیگر از آنان را به دیار عدم روانه کرد.و با فرار مشرکان، و به لطف ثبات قدم علی و آن عده قلیل، مسلمان دوباره بازگشتند.مسلمین با دیدن پایمردیهای علی (ع) ، استقامت کردند، چرا که از آنان، شجاعتی همچون دلاوری که علی به خرج می داد، دیده نمی شد.امیر المؤمنین (ع) در تمام پیشامدها و جنگها از مقامی شامخ برخوردار بود.

در جنگهای جمل و صفین و نهروان، آن حضرت شخصا شرکت داشت و پهلوانان نامدار را از میان برداشت و با مردان زورمند آنان به جنگ پرداخت.

در جنگ جمل هر دو لشگر روبه روی هم ایستادند و نیزه های آنها در قلب یکدیگر می نشست. هر سپاهی که آهنگ رفتن به سوی شتر عایشه را می کرد، کشته می شد.از صدای بر هم خوردن شمشیرها صدایی همچون صدایی پتک به گوش می رسید.چون جنگ به اوج خود رسید، آن حضرت به تنهایی به طرف شتر، که با پارچه ای سبز پوشانده شده بود و مهاجرین و انصار گردش را گرفته و اطراف آن فرزندانش بودند، یورش برد.آن گاه بر آنان تاخت و بر قلب لشگریان جمل زد و با آنان در کار نبرد شد، سپس بازگشت و شمشیرش را که خم شده بود با زانویش راست کرد.یاران و پسرانش گفتند: ما به تو کمک خواهیم کرد.اما علی هیچ پاسخی به آنان نداد و حتی نگاهی به ایشان نکرد و آن گاه دوباره چون شیری ژیان، خروشید و برای بار دوم به تنهایی به خیل دشمن زد.مردان جنگی دشمن از ترس رویارویی با علی (ع) می گریختند و از چپ و راست او عقب می نشستند، تا آنکه زمین از خون کشتگان، رنگین شد.آن حضرت دوباره به میان یاران خود بازگشت و شمشیرش را که خم شده بود، راست کرد و به پسرش محمد بن حنفیه فرمود: ای پسر حنفیه!در میدان نبرد چنین باید جنگ کرد.کسانی که در اطراف آنان بودند خطاب به امیر المؤمنین عرض کردند ای امیر المؤمنین!چه کس خواهد توانست کاری را که تو می کنی، انجام دهد؟

یوم الهریر یکی از فرازهای حساس جنگ صفین است.بعض روایان گفته اند: «به خدایی که محمد را برانگیخت سوگند که ما رئیس هیچ گروهی را، از زمانی که خداوند آسمانها و زمین را آفریده است، ندیده ایم که یک روز بتواند مانند علی (ع) عمل کند.او، بنا بر آنچه حسابگران شمرده اند بیش از پانصد تن از نام آوران عرب را کشت، وی با شمشیری کج و ناراست به سوی سپاه دشمن خارج می شد و می گفت «از خداوند و از شما پوزش می طلبم ».ما او را در میان می گرفتیم و از وی مراقبت می کردیم ولی او به ناگاه از دست ما به در می شد و بر قلب لشگریان دشمن، تاخت می آورد.به خدا سوگند ما هیچ شیری را قوی تر و نزدیک تر از او به دشمن ندیدیم.

شجاعت و هیبت على علیه السلام

شجاعت و هیبت على علیه السلام

انا وضعت فى الصغیر بكلاكل العرب و كسرت نواجم قرون و ربیعة و مضر. (نهج البلاغه خطبه قاصعه)

صفت شجاعت یكى از اركان اصلى فضائل نفسانى است و عبارت است از عدم تزلزل نفس در امور خطیره و هولناك، و مظهر تام و مصداق حقیقى آن وجود على علیه السلام بود.

بنا به نقل مورخین رنگ على علیه السلام گندمگون، چشمان مباركش درشت و جذاب، ابروانش پیوسته و پر پشت، دندانهایش محكم و سفید و چون مروارید بود. دست و بازو و ساعد بى نهایت قوى و گوشت آن پیچیده و محكم و در تمام عرب به سطبرى بازو و محكمى عضلات مشهور بود چنانكه گوئى گوشت و پوست و استخوان آن را كوبیده و آنگاه دست بازو و ساعد ساخته‏اند.

على علیه السلام متوسط القامه بود و تمام گوشت بدن او ورزیده و محكم و چون آهن صلب به نظر می‌آمد و بطور كلى آن حضرت در اعتدال مزاج و رشد جسمانى و در نهایت نیرومندى بود. مورخین عموما معتقدند كه شجاعت و زورمندى على علیه السلام در تمام عرب منحصر بفرد بود، پدرش ابوطالب او را با جوانان عرب به كشتى وامیداشت و آن حضرت با این كه از جهت سن خیلى كوچكتر از آنان بود ولى با سرعت عجیبى آنها را بر زمین میزد. از زبیر بن عوام نقل كرده‏اند كه قسم یاد كرد و گفت در هیچیك از جنگها از هیچ شجاعى نترسیدم مگر در مقابل على علیه السلام كه از شدت وحشت خود را گم میكردم. و این تنها زبیر نبود كه از مقابله با او وحشت مینمود بلكه تمام قهرمانان نیرومند و مردان رزم از تصور مقابله با او به وحشت افتاده و در برابرش عرض اندام نمیكردند چه خوب گفته شاعر:

اغمد السیف متى قابله‏                                                                        كل من جرد سیفا و شهر (1)

هیبت على علیه السلام به حدى بود كه چون چشم مبارزى به او می افتد رعب و وحشت سراسر وجودش را فرا میگرفت و در اثر هیبت آن حضرت نیروى هر گونه مقاومت و تهاجم از وى سلب شده و با كمال درماندگى طعمه شمشیر او میگشت چنانكه خود آنجناب در پاسخ این سؤال كه بچه چیزى بر مبارزان غلبه كردى فرمود كسى را ملاقات نكردم جز این كه او مرا علیه جان خود كمك نمود (سید رضى علیه الرحمة دنبال كلام امام فرماید مقصود حضرت تمكن هیبت او در دلها است) (2) رشادتها و جانفشانی‌هاى او در غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله همه را متحیر و متعجب نمود و خوابیدن وى در شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آن حضرت از یك قلب قوى و روح بزرگ حكایت میكند، ثبات و پایدارى على علیه السلام در صحنه‏هاى كارزار در برابر حملات عمومى دشمن براى مردم دیگر محال و غیر ممكن است. معاویه براى اینكه لشگر آرائى خود را به گوش على علیه السلام برساند در یكى از نامه‏هاى خود به آن حضرت نوشت كه سپاهى عظیم براى جنگ او آماده نموده است، طرماح به معاویه گفت ترسانیدن تو على را از زیادى و انبوهى سپاه مثل ترسانیدن مرغابى است به زیادى آب!

حضرت سجاد علیه السلام در مجلس یزید ضمن ایراد خطبه‏اى كه خود را معرفى می‌كرد به پاره‏اى از اوصاف و فضائل على علیه السلام اشاره نمود و فرمود: من پسر كسى هستم كه از همه قوى‏تر و شجاع‏تر و در عزم و اراده از همه استوارتر و چون شیر دلیرى بود كه در هنگام جنگ و كشیده شدن نیزه‏ها و نزدیك شدن سواران آنها را مانند آسیاب نرم میكرد و مانند تند بادى كه در گیاه خشكیده بوزد آنها را پراكنده می‌ساخت. (3)

این توصیفى كه امام چهارم درباره شجاعت جد بزرگوارش نموده از نظر علاقه و رابطه خانوادگى نبوده است بلكه یك حقیقت غیر قابل انكارى است كه یك امام از امام دیگر كه مقام و منزلت او بهتر از همه آشنائى داشت آن را بیان نموده است.

حضرت سجاد علیه السلام در مجلس یزید ضمن ایراد خطبه‏اى كه خود را معرفى می‌كرد به پاره‏اى از اوصاف و فضائل على علیه السلام اشاره نمود و فرمود: من پسر كسى هستم كه از همه قوى‏تر و شجاع‏تر و در عزم و اراده از همه استوارتر و چون شیر دلیرى بود كه در هنگام جنگ و كشیده شدن نیزه‏ها و نزدیك شدن سواران آنها را مانند آسیاب نرم میكرد و مانند تند بادى كه در گیاه خشكیده بوزد آنها را پراكنده می‌ساخت.

شیخ مفید شجاعت آن حضرت را نوعى اعجاز دانسته و مینویسد: هیچ جنگجوى كار آزموده‏اى دیده نشده است كه همیشه در جنگ پیروز شود بلكه گاهى بر دشمنش غلبه كرده و گاهى نیز شكست خورده است و همچنین ضربت شمشیر هیچ دلاورى همیشه چنان نبوده است كه دشمن در اثر زخم آن جان سپرد بلكه گاهى فوت كرده و گاهى هم بهبودى یافته است و چنین امرى در طول تاریخ سابقه ندارد مگر امیرالمؤمنین علیه السلام كه با هر همآوردى به مبارزه برخاست بر او چیره گشت و بهر رزمجوئى ضربتى زد او را به هلاكت رسانید و این هم از موجباتى است كه او را از همگان ممتاز میكند و خداوند جریان عادى امور را در هر جا و زمان به وسیله او بهم زده و وجود وى یكى از نشانه‏هاى روشن خداى تعالى میباشد. (4) 

حضرت علی علیه السلام

قوت قلب على علیه السلام كه از ایمان و یقین وى سرچشمه مى‏گرفت در هیچ ‏بشرى دیده نشده است، روزى در جنگ صفین به چهره خود نقاب زده و به صورت یك فرد ناشناس در جلو صفوف شامیان مبارز می‌طلبید پس از آنكه گروهى از مبارزان شام را به خاك هلاكت افكند معاویه به عمرو عاص گفت: این شجاع قوی‌دل كیست؟

عمرو گفت یا عبدالله ابن عباس است! و یا خود على است معاویه گفت چگونه میتوان تشخیص داد؟

عمرو گفت: ابن عباس مرد شجاعى است ولى در مقابل حمله عمومى سپاه به این انبوهى نمیتواند مقاومت كند تمام سپاهیان را فرمان حمله بده. كه از جاى بجنبند و به این جنگجو حمله كنند اگر رو گردانید ابن عباس است و اگر ثابت و پا بر جا ماند على است زیرا على از تمام عرب اگر به مقابله‏اش برخیزند رو نمیگرداند چه رسد به سپاه تو. (5) 

معاویه براى آزمایش فرمان حمله عمومى داد و تمام سپاه او به حركت در آمد اما آن مبارز چون كوه آهنین در جاى خود ثابت و برقرار بود آنگاه فهمیدند كه على علیه السلام است پیكار میكند لذا فرمان عقب نشینى دادند.

وقتى صداى على علیه السلام در میدانهاى جنگ بلند می‌شد دل و زهره قهرمانان آب می‌گردید و لرزه بر اركان وجود آنها می‌افتاد. در جنگهاى جمل و صفین غالب اوقات یك تنه خود را بر سپاهیان مخالف میزد و صفوف آنها را متلاشى كرده و پراكنده میساخت.

به تصدیق دوست و دشمن على علیه السلام كرار غیر فرار و اسدالله الغالب و غالب كل غالب بود، زره آن حضرت كه به منزله لباس جنگ او بود مانند پیشبندى فقط با چند حلقه در شانه‏هاى او به هم وصل میشد و به كلى فاقد قسمت پشت بود علت این امر را از وى سؤال كردند فرمود: من هرگز پشت به دشمن نخواهم نمود در این صورت احتیاجى به پشت بند زره ندارم. سعدى گوید: مردى كه در مصاف زره پیش بسته بود تا پیش دشمنان نكند پشت بر غزا در یكى از جنگها فرماندهان على علیه السلام از آن حضرت پرسیدند كه اگر جنگ مغلوبه شد و صفوف ما از هم پاشیده شد ما بعدا شما را كجا پیدا كنیم خوبست قبلا نقطه الحاقى تعیین شود تا همه به آن نقطه گرد آیند. على علیه السلام فرمود شما مرا در هر كجا رها كنید من در همانجا خواهم بود و از جاى خود تكان نخواهم خورد. (6)

یكى از اصحاب على علیه السلام خدمت آن حضرت عرض كرد كه براى میدانهاى جنگ اسبى تندرو و چالاك ابتیاع كنید كه چنین اسبى صاحب خود را در مهلكه‏ها نجات می‌دهد على علیه السلام فرمود من هرگز از جلو دشمن فرار نخواهم كرد تا با اسب تند رو از ورطه خطر دور شوم و دشمن فرارى را نیز تعقیب نخواهم نمود تا بخواهم زودتر به او برسم بنا بر این مركب من هر چه باشد اهمیتى ندارد. (7) 

ابن ابى الحدید گوید: على علیه السلام شجاعى بود كه نام گذشتگان را محو كرد و محلى براى آیندگان باقى نگذاشت، در قوت ساعد و نیروى بازو نظیرى نداشت و یك ضربت او براى قوى‏ترین شجاعان مرگ و هلاكت را پیش می‌آورد چنانكه هیچ مبارزى از دست او جان سالم بدر نبرد و شمشیرى نزد كه احتیاج به دومى داشته باشد و هر رزمجوى دلاورى را كه می‌كشت تكبیر می‌گفت و در لیلة الهریر شماره تكبیراتش به 523 رسید و معلوم گردید كه 523 نفر از ابطال نامى را در آن شب به دیار عدم فرستاده است. (8) در جنگ احد پس از آن كه مردان رزمى قبیله بنى عبد الدار به دست آن حضرت كشته شدند غلامى از آن قبیله كه حبشى بود و صواب نام داشت در حالی كه بسیار خشمگین و دهانش كف زده بود سوگند یاد كرد كه به جاى كشته شدگان قبیله خود شخص محمد صلى الله علیه و آله را خواهم كشت! این غلام ضمن اینكه شجاع بود جثه بزرگى هم داشت لذا مسلمین از او ترسیدند و جرأت مبارزه با او را نداشتند، على علیه السلام چنان ضربتى بر او زد كه او را از كمر دو نیم نمود به طوری كه بالا تنه‏اش به زمین افتاد و نیم پائین در حال ایستاده ماند هر دو لشگر متعجب و مبهوت شده و مسلمین می‌خندیدند! (9)

در تمام جنگها مجاهد فى سبیل الله بود و اندوه و پریشانى مسلمین با وجود وى زائل میگشت، وقتى دست به قبضه ذوالفقار میبرد پیروزى مسلمین محرز و مسلم میشد و هنگامی كه پیغمبر صلى الله علیه و آله را از طرف مشركین غم و اندوهى می‌رسید و سپاهیان مخالف براى قتل او تصمیم میگرفتند وجود على علیه السلام باعث برطرف شدن غم و اندوه پیغمبر می‌گردید و به همین جهت او را الكاشف الكرب عن وجه رسول الله گفتند.

شجاعت و نیروى بازوى على علیه السلام اظهر من الشمس بود و مخالفین و دشمنانش نیز او را به شجاعت می‌ستودند، مشهور است كه با دو انگشت سبابه و وسطى گردن خالد بن ولید را فشار داد به طوری كه خالد نعره زد و نزدیك به هلاكت بود. در غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله بسیار اتفاق افتاده بود كه على علیه السلام در مقابل دشمنان ایستادگى كرده بود و اگر آن حضرت نبود كار مسلمین یكسره می‌شد.

در قاموس زندگانى على علیه السلام كلمه ترس معنى و مفهومى نداشت او نه از جنگ میترسید و نه از مرگ وحشت میكرد در سراسر زندگانى خود با مرگ و خطر هم آغوش بود و بارها میفرمود : والله لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه؛ به خدا سوگند پسر ابیطالب به مرگ بیشتر از طفل شیرخوار به پستان مادرش مأنوس و مشتاق است. (10) 

در تمام جنگها مجاهد فى سبیل الله بود و اندوه و پریشانى مسلمین با وجود وى زائل میگشت، وقتى دست به قبضه ذوالفقار میبرد پیروزى مسلمین محرز و مسلم میشد و هنگامی كه پیغمبر صلى الله علیه و آله را از طرف مشركین غم و اندوهى می‌رسید و سپاهیان مخالف براى قتل او تصمیم میگرفتند وجود على علیه السلام باعث برطرف شدن غم و اندوه پیغمبر می‌گردید و به همین جهت او را الكاشف الكرب عن وجه رسول الله گفتند.

در جنگ صفین بدون زره در میان دو لشگر میگشت، امام حسن علیه السلام عرض كرد این عمل در موقع جنگ بى احتیاطى است فرمود: یا بنى ان اباك لا یبالى وقع على الموت او وقع الموت علیه (11) . (پسر جانم پدرت باكى ندارد كه رو به مرگ رود یا مرگ به سوى او آید.) عده‏اى از یاران على علیه السلام از این دلیرى و بى باكى او احتیاط میكردند كه مبادا از طرف دشمن غافلگیر شود لذا نزد آن حضرت آمدند و عرض كردند یا امیرالمؤمنین شما در مواقع جنگ هیچگونه احتیاط نمی‌كنید و از هیچ پیشامدى هراس ندارید در پاسخ آنان این رباعى را فرمود:

اى یومى من الموت افر      یوم ما قدر ام یوم قدریوم ما قدر لا اخشى الوغا

یوم قد قدر لا یغنى الحذرشاعر فارسى زبان مضمون رباعى فوق را به فارسى چنین سروده است:

از مرگ حذر كردن دو روز روا نیست روزى كه قضا هست روزى كه قضا نیست‏ روزى كه قضا هست كوشش ندهد سود روزى كه قضا نیست در آن مرگ روا نیست‏ هر شجاعى كه در جنگ به دست آن حضرت كشته میشد موجب افتخار قبیله خود میگشت و افراد قبیله از تقابل مقتول با آن شیر بیشه شجاعت مباهات مینمودند چنانكه در غزوه خندق عمرو بن عبدود كه به دست وى كشته شد خواهرش گفت اگر جز على كه حقا لیاقت آن را دارد كه قاتل برادرم باشد دیگرى عمرو را كشته بود تمام عمر میگریستم لكن على را در شجاعت در تمام جهان نظیرى نیست و كشته شدن به دست او عین افتخار و اعتبار است .

حضرت علی علیه السلام

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد روزى معاویه خفته بود پس از بیدار شدن عبدالله بن زبیر را (كه هر دو از شجاعان بودند) در پایین پایش دید كه بر تخت او نشسته بود، عبدالله از روى شوخى به معاویه گفت اگر میخواستم ترا (در خواب كه بودى) غفلتا می‌كشتم. معاویه گفت بعد از ما اظهار شجاعت كن! عبدالله گفت براى چه شجاعت مرا انكار میكنى با این كه من در جنگ برابر على بن ابیطالب بایستادم! معاویه گفت اگر چنین جرأت میكردى یقینا على تو و پدرت را با دست چپ میكشت و دست راستش بیكار میماند و دنبال دیگرى میگشت كه به قتل رساند. (12) بارى على علیه السلام ضیغم الغزوات و اسدالله الغالب بود كه وقتى پا به میدان محاربه مى‏گذاشت نفس‏هاى دلیران و شجاعان در سینه‏ها تنگ میشد و بهر فرقه حمله میكرد عفریت مرگ با صورت هولناكى بر آن گروه نمایان میگشت. رباعى زیر منسوب به آن حضرت است:

صید الملوك ارانب و ثعالب                                                             و اذا ركبت فصیدى الابطال‏صیدى

الفوارس فى اللقاء و اننى‏                                                            عند الوغاء لغضنفر قتال (13)

سفیان ثورى گوید كه على علیه السلام در میان مسلمین كوه آهنینى بود و براى كفار و منافقین حریفى نیرومند، خداوند عزت و احترام مسلمین و ذلت و خوارى مشركین را به دست او قرار داده بود.

ثمره شجاعت و مجاهدت على علیه السلام رواج دین حنیف اسلام و پیشرفت احكام الهى و محو كفر و بت پرستى گردید.

راهب به حق وصایت و ولایت علی علیه السلام معترف می شود

راهب به حق وصایت و ولایت علی علیه السلام معترف می شود

آن جا که در (سوره قصص) از حضرت موسی علیه السلام و حضرت شعیب علیه السلام و دختران شعیب سخن می رود و درجه امانت و قدرت موسی علیه السلام که سنگ بزرگی را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعیب را آب داد: نویسنده تفسیر، ابوالفتوح رازی، به معجزه امیرالمؤمنین در صفین اشاره می کند: «... مانند این معجزه امیرالمؤمنین را - علیه السلام - بود در صفین، و آن، آن بود که: چون روی به صفین نهاد به بعضی منازل فرود آمدند که آن جا آب نبود، و مردم و چهارپایان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب کردند، نیافتند، باز آمدند و امیرالمؤمنین را خبر دادند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! در این نواحی هیچ آب نیست و تشنگی بر ما غالب شد، تدبیر چیست؟ امیرالمؤمنین- علیه السلام - برنشست و لشکر با او، پاره ای برفتند، از ره عدول کرد. دیری پدید آمد در میان بیابان، آن جا رفتند. امیرالمؤمنین گفت: این راهب را آواز دهید. آوازش دادند. او به کنار دیر آمد. امیرالمؤمنین گفت: یا راهب! هیچ بدین نزدیکی آبی هست که این قوم باز خورند؟ که هیچ آب نماند ما را. راهب گفت: از این جا تا آب دو فرسنگ بیش است، و جز آن آب نیست این جا، و اگر نه آنستی که مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتیر به کار برم، از تشنگی هلاک شدمی.

قوم گفتند: یا امیرالمؤمنین! اگر صواب بینی تا آن جا رویم اکنون که هنوز قوتی و رمقی مانده است. امیرالمؤمنین گفت: حاجت نیست به آن، آن گه از جانب قبله اشارت کرد به جایی و گفت: این جا برکنی که آب است. مردم بشتافتند و بیل و کلنگ برگرفتند و زمین پاره ای بکندند، سنگی سپید در ریگ پدید آمد. پیرامن آن باز کردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.

امیرالمؤمنین گفت: این سنگ بینی بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانی در زیر او آب است، آب خوری از او. و چندان که توانستند جهد کردند، ممکن نبود ایشان را سنگ از جای بجنبانیدن. گفتند: یا امیرالمؤمنین! به قوت ما راست نمی شود. او پای از اسب باز آورد و آستین دور کرد و دست فراز کرد، و سنگ بجنبانید و به تنهایی برکند و برگرفت و چند گام بینداخت. از زیر آن آبی پدید آمد از برف سردتر و از شیر سپیدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپایان را سیراب کردند، و قربه ها پر آب کردند و راهب از بالا می نگرید. آنگه امیرالمؤمنین - علیه السلام - بیامد و سنگ با جای خود نهاد و بفرمود تا خاک بر او کردند و اثر او ناپدید کردند.

راهب چون چنان دید، آواز داد که: ایها الناس انزلونی انزلونی; فرود آری مرا، فرود آری مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بیامد و در پیش امیر المؤمنین بایستاد و گفت: یا هذا انت نبی مرسل: تو پیغامبری مرسلی؟ گفت: نه. گفت: فملک مقرب; فریشته مقربی؟ گفت: نه، و لکن وصی رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبیین، و لکن وصی پیغامبر خاتم - محمدبن عبدالله - خاتم پیغامبران. راهب گفت: دست بگستر تا ایمان آرم.

آنگه دست بر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انک وصی رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.

امیرالمؤمنین - علیه السلام - عهود و شرایط اسلام بر او هاگرفت، آنگه گفت: چه حمل کرد تو را بر مسلمانی، پس از آن که مدتی دراز بر خلاف مسلمانی مقام کردی؟ گفت: بدان که این دیر که بنا کرده اند بر طلب و امید تو بنا کرده اند، و عالمی از پیش من برفتند و این کرامت نیافتند، و خدای تعالی مرا روزی کرد، و سبب آن بود که در کتب ما نبشته است که: این جا چشمه ای است سنگی بر سر او نهاده، پیدا نشود الا بر دست پیغامبری یا وصی پیغامبری، و لابد است که ولیی از اولیای خدا این چشمه بر دست او پیدا شود، و چون این آیت بر دست تو پیدا شد، من دانستم که تو آن ولیی یا پیغامبری یا وصیی، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولایت تو معترف شدم.

امیرالمؤمنین - علیه السلام - بگریست چنان که محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذی لم اکن عنده منسیا الحمدلله الذی ذکرنی فی کتبه، سپاس آن خدای را که مرا فراموش نکرد و ذکر من در کتب اوایل یاد کرد.

آنگه گفت مسلمانان را: شنیدی این که این برادر شما گفت؟ گفتند: شنیدیم و خدای را شکر گزاریم بر این نعمت که با تو کرد و با ما از برای تو. و راهب با امیرالمؤمنین به شام رفت و کارزار کرد و در پیش او شهیدش کردند، امیرالمؤمنین-علیه السلام - بر او نماز کرد و او را دفن کرد. (10)

انفاق علی علیه السلام و قرآن مجید

انفاق علی علیه السلام و قرآن مجید

در ذیل آیه مبارکه الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیة، مجاهد روایت کند از عبدالله عباس که او گفت: آیت در امیرالمؤمنین علی [علیه السلام] آمد که او چهار درهم داشت: یکی به شب بداد و یکی به روز، و یکی پنهان و یکی آشکارا، [خدای تعالی این آیت فرستاد و از او باز گفت که: آنان که مالهای خود نفقت کنند به شب و روز پنهان و آشکارا]، حالت مرد این دو حال باشد: از سر و علانیه، و وقت این دو باشد که مردم در او بود از شب و روز، حق تعالی باز گفت که: او بر این دو حال خود و در این دو وقت از این خیر خالی نیست. لاجرم به عاجل این ثنابستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال این، آیات متضمن به مدح و ثنا بسیار دارد.

ابواسحاق روایت کرد از یزیدبن رومان که گفت: ما نزل فی احد من القرآن ما نزل فی علی ابی طالب; از قرآن آنچه در حق امیرالمؤمنین علی آمد در حق هیچ کس نیامد.

و بدان منگر که درم به عدد چهار بود که او داد، که حق تعالی آن را مالها خواند برای آن که از سر اخلاص و صفای عقیدت بود، برای این رسول - علیه السلام - گفت: سبق درهم مآئه الف درهم [گفت]: یک درم باشد که سابق [بود] صدهزار درم را. گفتند: یا رسول الله! و آن کدام درم باشد که یکی از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردی دو درم دارد، بکی بهتر بگزیند و برای خدا بدهد، و مردی مال بسیار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن یک درم او بهتر باشد که صد هزار درم این. (11)

خطبه رسول الله صلی الله علیه وآله درباره وصابت و ولایت علی علیه السلام

خطبه رسول الله صلی الله علیه وآله درباره وصابت و ولایت علی علیه السلام

...چون خدای تعالی این آیت فرستاد که: یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...، رسول - صلی الله علیه وآله - خطبه کرد گفت: ایها الناس ان الله امرکم ان تطیعوه فی نبیه وتطیعونی فی وصیتی و وزیری و خلیفتی فی حیوتی و ولی الامر من بعد وفاتی و خیر من اخلف بعدی علی بن ابی طالب الا و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من اطاعنی اطاع الله، و من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فقد فارق الله، و من فارق الله فعلیه لعنة الله، گفت: خدای تعالی شما را فرمود که: طاعت او دارید در حق من و طاعت من دارید در باب وصی و وزیر و خلیفه من در حیات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهینه هر کس که او را رها کنم و آن علی ابوطالب است. الا و هر که طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر که طاعت من دارد طاعت خدای داشته باشد، و هر که از او مفارقت کند از من مفارقت کرده باشد، و هر که از من مفارقت کند از خدای مفارقت کرده باشد - یعنی از دین خدا - و هر که از خدا مفارقت بکند عنت خدا بر او باد. (9)

امامت علی علیه السلام

امامت علی علیه السلام

در ذیل آیه: تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء، ابوالفتوح می نویسد: بعضی دیگر گفتند مراد ملک امامت است، چنان که گفت: فقد اتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة و آتیناهم ملکا عظیما، «کتاب » قرآن است، و «حکمت » نبوت، و «ملک عظیم » ملک امامت. عجب از گروهی که گویند: ملک دنیا [با امر دنیا] به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملک دین که امامت است به دست ماست، ما به آن کس دهیم که ما خواهیم، و [از آن بستانیم که ما خواهیم. ملک دو است: یکی ملک دنیا، یکی ملک آخرت] و هر ییک را وصفی است یکی را به عظم و یکی را به کبر، هر دو به امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - ارزانی داشتند تا ملک این سرایش به ملک آن سرای مقرون باشد. ملک دنیا ملک امامت است که: وآتیناهم ملکا عظیما، و ملک عقبی ملک بهشت است، وملکا کبیرا. (8)

علی علیه السلام برادر، وصی و جانشین رسول الله صلی الله علیه وآله

علی علیه السلام برادر، وصی و جانشین رسول الله صلی الله علیه وآله

وانذر عشیرتک الاقربین و خویشان نزدیک را بترسان، ابتدا کن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روایت کند که چون خدای تعالی این آیت فرستاد: وانذر عشیرتک الاقربین رسول - صلی الله علیه وآله - کس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سرای بوطالب حاضر کرد و امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - را فرمود تا برای ایشان گوسپندی با مدی گندم طعامی ساخت و صاعی شیر برای ایشان به آن بنهاد، ایشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، یک مرد بیش یا کم، و هر مردی از ایشان معروف بود به آن که جذعه بخوردی بر یک مقام، و آن شتر بچه پنج ساله باشد و فرقی از شیر باز خوردی و آن شست صاعی باشد. چون طعام پیش ایشان بنهادند ایشان را خنده آمد از آن طعام اندک و گفتند: ای محمد! این طعام که خواهد خوردن، که خورد این طعام یک مرد از آن ما نیست؟ رسول - صلی الله علیه وآله - گفت: کلو بسم الله; بخورید به نام خدای و یاد کنید نام خدای بر او. ایشان دست به نان و طعام دراز کردند و از آن طعام بخوردند و سیر شدند، و از آن صاع شیر باز خوردند و سیراب شدند، و حق تعالی این را آیتی ساخت و معجزی بر صدق دعوی رسول - علیه الصلاه والسلام.

آنگه برپای خاست پس از آن که از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت: یا بنی عبدالمطلب! ان الله بعثنی الی الخلق کافة والیکم خاصة، فقال تعالی: وانذر عشیرتک الاقربین و انا ادعوکم الی کلمتین خفیفتین علی اللسان ثقیلتین فی المیزان تملکون بهما رقاب العرب والعجم وینقاد بهما لکم الامم وتدخلون بهما الجنة وتنجون بهما من النار شهادة ان لااله الا الله وبانی رسول الله فمن یجیبنی الی هذا لامر ویوازرنی علی القیام به یکن اخی و وصیی ووزیری ووارثی وخلیفتی من بعدی. گفت: ای پسران عبدالمطلب! بدانی که خدای تعالی مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و این آیت بر من انزله کرد: وانذر عشیرتک الاقربین. و من شما را با دو کلمه می خوانم که بر زبان آسان است و در ترازو سنگی و گران است که شما بر آن بر عرب و عجم مالک شوی، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسی و از دوزخ نجات یابی، و آن آن است که: گواهی دهی که خدای یک است، و من رسول اویم، هر که او مرا اجابت کند با این و موازرت و معاونت کند مرا بر این کار، برادر من باشد و وصی من باشد و وزیر من باشد و خلیفت من باشد از پس من. هیچ کس هیچ جواب نداد، علی بن ابی طالب برپای خاست و گفت: انا اوازرک علی هذا الامر، و ان کان اصغرهم سنا واخمصهم ساقا وادمعهم عینا; و او به سال از همه کهتر و به ساق از همه باریکتر بود و به چشم از همه گریانتر بود، گفت: من تو را موازرت کنم بر این کار.

رسول - علیه السلام - گفت: بنشین. او بنشست. رسول - علیه السلام - دگرباره این سخن بازگفت. کس جواب نداد. هم او برپای خاست و گفت: یا رسول الله! من معاونت کنم تو را بر این کار، رسول - علیه السلام - گفت: بنشین. بار سه دیگر همین سخن باز گفت. کس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت کنم تو را یا رسول الله! رسول - علیه السلام - گفت: بنشین یا علی. فانک اخی و وصیی و وزیری و وارثی و خلیفتی من بعدی، بنشین که تو برادر منی و وصی منی و وزیر منی و وارث منی و خلیفت منی از پس من.

قوم از آنجا برخاستند و بر طریق استهزا ابوطالب را گفتند: لیهنئک الیوم ان دخلت فی دین ابن اخیک فقد امر ابنک علیک; مبارک باد تو را ای ابوطالب که در دین پسر برادرت رفتی تا پسرت را بر تو امیر کرد. و این خبر بیرون آن که در کتب اصحابان ماست، ثعلبی مفسر امام اصحاب الحدیث در تفسیر خود بیاورده است بر این وجه، و این حجتی باشد هر کدام تمامتر (6)

وصیت پیامبر (ص) به علی (ع) و دادن وسایلش به او

وصیت پیامبر (ص) به علی (ع) و دادن وسایلش به او

شیخ مفید در پایان گفتاری که از او نقل شده است می نویسد: پس حاضران از نزد پیامبر برخاستند و تنها عباس و علی بن ابیطالب و خانواده او باقی ماندند.عباس به آن حضرت عرض کرد: ای رسول خدا اگر خلافت پس از تو در میان ما باقی است، ما را بدان مژده بده و اگر می دانی که دیگران در این کار بر ما چیره می شوند سفارشی به ما کن.

پیامبر پاسخ داد: «شما پس از من ناتوان خواهید بود.»آن گاه ساکت شد.پس آنان برخاستند و گریه کردند و از ادامه حیات آن حضرت نومید شدند.چون از حضور پیغمبر خارج شدند پیامبر فرمود: برادرم علی بن ابیطالب و عمویم را به نزد من بازگردانید.پس کسی را به دنبال آن دو فرستادند و چون هر دو بر بالین پیامبر حاضر شدند آن حضرت فرمود ای عمو!آیا وصیت مرا بر عهده می گیری و به وعده های من وفا می کنی و دین مرا ادا می نمایی؟ابن عباس گفت: ای رسول خدا!عموی تو پیرمردی است عیالوار و تو کسی هستی که در جود و بخشش با نسیم همسنگی.تو به مردم وعده هایی داده ای که عمویت توان برآوردن آنها را ندارد.پیامبر با شنیدن پاسخ عباس به علی روی کرد و گفت: ای برادر!آیا تو وصیت مرا می پذیری و به وعده های من عمل می کنی؟و دین مرا ادا می کنی؟و آیا پس از من به امور خانواده ام رسیدگی می کنی.علی پاسخ داد: آری ای رسول خدا!فرمود: پس به نزدیک من آی.علی پیش رفت و پیامبر او را به خود چسبانید و انگشتریش را از دست بیرون کرد و فرمود: این را بگیر و به دست خود کن و شمشیر و زره و همه لباسهای جنگی خود را درخواست کرد و به علی داد. همچنین آن حضرت دستمالی را که در هنگام جنگ به شکم خود می بست طلبید و چون آن را برایش آوردند به امیر المؤمنین سپرد و به او فرمود: به نام خدا به خانه خود برو. چون فردا شد، کسی را اجازه ورود به خانه پیامبر نمی دادند و بیماری آن حضرت شدت یافت


مرغ بریان

مرغ بریان

نس بن مالك مى گويد: هر روز يكى از فرزندان انصار كارهاى پيامبر اكرم  را انجام مى داد، روزى نوبت منبود، ام ايمن مرغ بريانى را به محضر پيغمبر آورد و گفت : يارسول الله  اين مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام. حضرت فرمود: خدايا محبوبترين بندگانت را برسان كه با من در خوردن اين مرغ شركتكند. در همان هنگام در كوبيده شد. پيغمبر فرمودند: انس ، در را باز كن . گفتم: خدا كند مردى از انصار باشد. امام على  را پشت در ديدم.گفتم : پيغمبر مشغول كارى است ، برگشتم و بر سر جايم ايستادم . بار ديگر دركوبيده شد. پيغمبر گفت : در را باز كن ، باز دعا مى كردم مردى از انصار باشد. در راباز كردم. على عليه السلام  بود. گفتم : پيغمبر مشغول كارى است و برگشتم بر سر جايم ايستادم.باز در كوبيده شد، پيغمبر فرمودند: انس ، برو در را باز كن و او را به خانه بياور،تو اولين كسى نيستى كه قومت را دوست دارى ، او از انصار نيست . من رفتم و على عليه السلام  رابه خانه آوردم و با پيغمبر اكرم  مرغ بريان را تناول كردند.

علي(ع) مظهر عدالت و حريت، تحمل و مدارا

علي(ع) مظهر عدالت و حريت، تحمل و مدارا

سخن گفتن و نوشتن در باره‌ى على (ع) سخت دشوار است؛

زيرا اقيانوس فضايل بزرگى چون او را كه جامع‌الاضدادش خوانده‌اند، نتوان با بياني الكن و بضاعتى مزجات، تشريح كرد و به قول ابن‌ ابي‌الحديد معتزلي« چه بگويم در باره‌ى بزرگ‌مردى كه هر فضيلت به او باز مي‌گردد و هر فرقه به او پايان مي‌پذيرد و هر طايفه او را به خود مى كشد. او سالار همه‌ى فضايل و سرچشمه‌ى آن و يگانه مرد و پيشتاز عرصه‌ى آن‌ها است. رطل گران همه‌ى فضيلت‌ها او راست و هر كس پس از او در هر فضيلتي، درخششى پيدا كرده است، از او پرتو گرفته است و از او پيروي كرده و در راه او گام نهاده است  

كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست        

كه تر كنم سر انگشت و صفحه بشمارم  

  ولي به مصداق سخن مولوي: 

«آب دريا را اگر نتوان كشيد 

هم به قدر تشنگى بايد چشيد»

مي‌خواهم رشحاتى از سيره‌ى عملى آن حضرت را تقديم علاقه‌مندان آن حضرت كنم تا انشاء‌الله تذكرى براى خودم و شيفتگان آن حضرت باشد، شايد كه رفتار آن حضرت را راهنماى عمل خود در زندگى قرار دهيم.قبل از شروع در بحث، ميلاد مسعود مولاى متقيان اميرالمؤمنين علي(ع) را به تمامى شيفتگان فضائل انسانى و مسلمانان جهان به ويژه شيعيان آن حضرت كه افتخار پيروى از آن رادمرد تاريخ بشرى را دارند، تبريك عرض مي‌كنم و از درگاه حضرت احديت مسألت دارم كه به همه‌ى ما توفيق اهتداى به هدايت‌هاى آن حضرت را عنايت فرمايد. گوشه‌هايي از فضائل و سيره‌ عملى آن حضرت بدين شرح است: 1. عبادت علي(ع) يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاى علي(ع) عبادت اوست و به جرأت مي‌توان گفت كه علي(ع) بعد از رسول خدا عابدترين مرد تاريخ است و هيچ كس در نماز شب و خواندن نافله و ادعيه و روزه‌دارى و … به پاى او نمي‌رسد. شدت علاقه و محافظت او بر نماز به حدى بود كه در شب هرير(شبى در جنگ صفين كه صدا‌هاى مجروحين به مانند زوزه‌ها به گوش مي‌رسيد)، فرمان داد كه براى او قطعه چرمى ميان دو صف گستردند و بر آن نماز گزارد. در حالى كه تير‌ها از چپ و راست و از كنار گوش‌هاى او مي‌گذشت و در مقابلش بر زمين فرو مي‌افتاد، هيچ ترسى به دل راه نداد و تا نماز خويش را آن‌چنان‌ كه مي‌خواست به پايان نبرده بود، از جاى خويش برنخاست. پيشانى علي(ع) از كثرت سجده همچون زانوى شتر پينه بسته بود. خضوع و خشوع او در پيش‌گاه حضرت‌حق بي‌مانند است، اخلاص او را در عبادت و عمل فقط در رسول خدا(ص) مي‌توان يافت. خود حضرت در اين زمينه مي‌فرمايد: «گروهى خدا را به اميد پاداش، پرستش كنند و اين عبادت سوداگران است و گروهى خدا را از روى ترس پرستند و اين عبادت بردگان است و گروهى ديگر خدا را براي سپاس و شكر و اين كه شايسته‌ى عبادت است، پرستند و اين عبادت آزادگان است. از امام سجاد(ع) كه خود آيتى در عبادت بود، پرسيدند: «عبادت تو در قبال جد بزرگوارت على (ع) به چه پايه و ميزان است؟»، فرمود: «عبادت من در قبال جدّم، چون عبادت او در مقابل عبادت رسول خدا(ص) است. شيعيان راستين آن حضرت بايد اين عمل علي(ع) را سرمشق و الگوي خويش قرار دهند و بدانند كه آن شجاعت‌ها و رشادت‌ها و ايثار‌هاي علي(ع) ناشى از اتصال او به بارگاه ربوبى بود، آن خضوع‌ها و خشوع‌ها در پيش‌گاه حضرت‌حق بود كه از علي(ع) چهره‌ى يك انسان كامل و مافوق را براى جهانيان به يادگار گذاشت. شيعيان راستين علي(ع) بايد بدانند كه بدون عبادت خالصانه‌ي خداوند از هيچ راهى به هيچ جا نمي‌توان رسيد. و اگر علي‌(ع) در ميدان جهاد با دشمن، آن‌چنان مي‌رزمد و در عرصه‌ي حكومت و زمامدارى آن‌چنان مي‌درخشد، به خاطر خاكسارى او در آستان ذات اقدس الهى است. 2. زهد انقلابى علي(ع) تمامي زاهدان جهان در مقابل زهد و بي‌رغبتى علي(ع) به دنيا و زخارف آن، زانو بر زمين زده‌اند. خوراك و پوشاك و مسكن او از همه‌ي مردم ساده‌تر بود، عبدالله بن ابي‌رافع مي‌گويد: «يك روز عيد به حضورش رفتم، انبانى سر به مهر آورد و در آن نان جوين بسيار خشكى بود و همان را خورد. من گفتم: «اى امير‌المؤمنين، چرا اين انبان را مهر مي‌كني؟» فرمود: «بيم آن دارم كه اين دو پسرم، چربى يا روغن زيتونى بر آن بمالند»! علي (ع) نان جوى را مي‌خورد كه همسرش به دست خود آن را آسياب كرده بود و در بسيارى از اوقات، خود او به جاى همسرش كار آسياي جو را انجام مي‌داد. در پوشاك نيز از همه مردم ساده تربود، هارون بن عنتره از پدر خود روايت كرده است كه: «در فصل زمستان در خورنق به ملاقات علي(ع) رفتم، بر دوش خود قطيفه‌ي كهنه‌اى داشت كه او را از سرما حفظ نمي‌‌كرد، گفتم: اى اميرالمؤمنين، خداوند در بيت‌المال براى تو و اهل و بيت تو سهمى قرار داده است و تو با خود چنين مي‌كني! فرمود: به خدا قسم من از مال شما چيزى بر نمي‌گيرم و اين هم قطيفه‌اى است كه از مدينه با خود آورده‌ام. در زمينه‌ى مسكن نيز معروف است كه علي(ع) خشتى بر خشتي نگذاشت و از سكونت در قصر ابيض (كاخ سفيد) كه در كوفه براى او آماده كرده بودند خوددارى كرد. ابن اثير روايت كرده است كه: «علي(ع) با دختر پيامبر ازدواج كرد در حالي‌كه زير‌انداز و رختخواب آن‌ها فقط پوست يك گوسفند بود كه شب‌ها برآن مي‌خوابيدند و روز‌ها در آن به شتر آب‌كش خود علوفه مي‌دادند. اما لازم به ذكر است كه زهد علي (ع) از نوع زهد‌هاى منفى زاهد‌مآبان نيست، بلكه زهدى مثبت است كه بايد آن را زهد انقلابى ناميد؛ زهدى كه امروزه در ميان صادق‌ترين انقلابيون در حال مبارزه‌ى جهان مطرح است، يعنى زهدى كه با آن آدمى هر چه كمتر به دنيا و زخارف آن وابسته باشد، به نان و نمكى اكتفا كردن تا اين كه نيروي انقلابى در طريق تأمين عدالت، دغدغه‌ى از دست دادن هيچ چيز را نداشته باشد. زهد على (ع) به ويژه در دوران خلافتش به خاطر درد مردم و مشاركت در مشكلات آنان بود. خود حضرت مي‌فرمايد: «و اگر بخواهم مي‌توانم از عسل مصفا و مغز گندم و جامه‌ى نيكو بهره گيرم، ولى هيهات كه هوس بر من چيره شود و مرا به خوردن غذا‌هاى خوب وا دارد، و حال اين كه شايد در حجاز و يمامه كسانى باشند كه به قرص نانى دست نيابند و شكمى سير نكنند، آيا من شب‌ها را به سيرى سپرى كنم و در اطراف من شكم‌هايى گرسنه و جگر‌هايى تفتيده باشند؟ آيا به همين قانع باشم كه به من امير‌المؤمنين و پيشواي مسلمانان گويند و من در سختي‌هاى مردم با آنان شريك نباشم؟» و نيز مي‌فرمايد: «خداوند بر پيشوايان عادل واجب كرده است كه زندگى خود را منطبق با فقير‌ترين اقشار جامعه سازند تا فقر فقيران بر آنان فشار وارد نياورد. 3. عدالت اقتصادى عدالت را با على (ع) پيوندى وثيق است و مي‌توان گفت كه علي يعنى عدالت و عدالت يعنى علي. علي(ع) مي فرمود: «اگر حكومت، حكومت اسلامى باشد، به احدى ظلم نمي‌شود حتي غير مسلمان و زندگى هيچ كس با محروميت و كمبود نمي‌گذرد حتى غير مسلمان». علي(ع) در قبال درخواست مهاجران و انصاري كه به دليل مجاهدات و خدمات خودشان به اسلام، طالب امتيازات ويژه‌ي مالى و پست‌هاى حكومتى بودند فرمود: « اين مال، مال خدا است و شما همه بندگان خداييد و من در كتاب خدا نظر كردم و نديدم كه كسى را بر كسى امتيازى داده باشد». داستان او با برادرش عقيل معروف است، على (ع) برادر خود عقيل را كه مي‌خواست اندك تصرفى در مال مردم كند، رد كرد با اين‌كه مي‌ديد كه برادرش به شدت فقير است و ليكن فقر عقيل و عاطفه‌ى برادري نيز نتوانست على (ع) را وادار كند كه به اندازه سر سوزنى از جاده‌ى عدالت خارج شود و حتى تهديد عقيل كه در صورت امتناع على (ع) به معاويه خواهد پيوست، نيز نتوانست اندك تأثيرى در على (ع) داشته باشد. عدالت على (ع) به گونه‌اى است كه حتى زبير پسر عمه‌ى علي (ع) و صحابى رسول خدا و برادرش عقيل نيز به علت زياده‌خواهي نمي‌توانند آن را تحمل كنند تا چه رسد به عبدالرحمن‌بن‌عوف‌ها و معاويه‌ها و عمروبن عاص‌ها و … آنان ‌كه در مقابل علي(ع) قرار گرفتند اكثراً از افزون‌طلب‌هايي بودند كه براى رسيدن به حطام دنيوى در مقابل آن حضرت قرار‌گرفتند؛ زيرا مي‌ديدند كه على (ع) حاضر نيست هيچ‌گونه امتيازى را به نزديك‌ترين خويشاوندان خود بدهد تا چه رسد به ديگران! يكى از موارد عجيبى كه از آن امام همام صادر شده است، برخوردى است كه با ميثم تمار شيعه‌ي مخلص و صحابى عزيز خود داشته است؛ روزى مشاهده كرد كه او يك طبق خرما دارد كه آن‌ها را به دو قسمت خوب و بد تقسيم كرده است و به قيمت‌هاي جداگانه مي‌فروشد، علي(ع) با خشم آن دو قسمت را با هم مخلوط كرد و فرمود: «چرا بندگان خدا را در غذايشان به خوب و بد تقسيم مي‌كني؟ همه را با هم مخلوط كن و با يك قيمت ميانگين بفروش! 5. عدالت قضايى علي(ع) يكى از عوامل مهم برقرارى عدالت همه جانبه در جامعه را عدالت قضايى مي‌دانست، لذا همواره نسبت به اصلاح ساختار قضايي جامعه‌ى اسلامي، عنايت ويژه داشت. علي(ع) به مالك اشتر سفارش مي‌كرد كه كسانى را به منصب خطير قضا منصوب كند كه «دانش قضاوت دارند، حليم و بردبارند و اهل ورع و پارسايى مي‌باشند و اهل طمع و قرار گرفتن در تنگناى رابطه و توصيه و اهل ترس از اجراي حق و عدالت نيستند، زود قضاوت نمي‌كنند و از مراجعه‌ى مردم به آنان خسته نمي‌شوند و براى كشف حقيقت بسيار پر حوصله‌اند و به هنگام روشن شدن حقيقت اهل قاطعيت هستند». همچنين سفارش مي‌كرد كه بايد بر احكامى كه قاضيان صادر مي‌كنند نظارت شود تا از هر گونه لغزش سهوى و عمدى آنان جلوگيرى شود. و در اين راستا، خود علي(ع) يكى از شخصيت‌هاى بسيار برجسته، مشهور، دانشمند و شيعه‌ى بصره، يعنى «ابوالاسود دئلي» را به منصب قضاوت منصوب كرد. سپس اندكى نگذشته بود كه او را علي‌رغم كمبود نيروى انسانى كافى از اين سمت عزل كرد. ابوالاسود پرسيد،: « چرا مرا عزل كردي، من كه نه جنايتي كرده‌ام و نه خيانتى مرتكب شده‌ام!». فرمود درست است، و ليكن يك روز ديدم كه به هنگام سخن گفتن با مراجعه‌كننده‌ى به دادگاه، صدايت را از صداى او كمى بلند‌تر كرده‌اي»! علي(ع) هرگز برخورد تند و خشونت‌آميز را توسط قاضيان و كارگزاران حكومت با متهمان جايز نمي‌دانست و هر‌گونه اعترافى توسط متهمان را خارج از روال قضايي مردود مي‌دانست. روزى در خصوص زنى كه خليفه‌ى دوم دستور رجم( سنگسار) او را صادر كرده بود، به خليفه گفت: « او را ترسانده‌ايد؟»، گفت: « آري». فرمود: « آيا از رسول خدا (ص) نشنيديد كه فرمود:« هر كس پس از دستگيرى به گناهى اعتراف كند، حد بر او جاري نمى شود. همانا هر كس دستگير يا زندانى شود، يا مورد تهديد قرار گيرد، و اقرارى كند، اقرارش هيچ ارزش قضايي ندارد». خليفه، آن زن را آزاد كرد و گفت:« زنان عالم عاجزند كه فرزندي چون علي‌بن‌ابي‌طالب، بزايند. و بعد گفت: «لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود به تحقيق عمر هلاك مي‌شد. 6. مساوات در برابر قانون علي(ع) در اجراى قانون بين خود و توده‌ى مردم فرقى نمي‌گذاشت، يكى از مظاهر عدالت علي(ع) برابر دانستن خود در برابر قانون با آحاد مردم تحت حكومت خويش بود. علي‌(ع) زمانى كه زره خويش را در نزد يك مرد مسيحى ديد، با اين‌كه خليفه‌ى جهان اسلام بود، ذره‌اى از مرز عدالت خارج نشد، بلكه سعي‌كرد كه از طريق قانون به حق خويش برسد. او را به نزد شريح قاضى برد، وقتى كه در برابر قاضى قرار گرفتند، على (ع) فرمود: «اين زره من است و من آن را نه فروخته‌ام و نه به كسى بخشيده‌ام». قاضى از مرد مسيحى پرسيد: «در باره‌ى ادعاى پيشواى مسلمانان چه مي‌گويي؟»، مرد مسيحى گفت: «اين زره از آن من است و البته من امير مسلمانان را دروغگو نمي‌دانم». قاضى از على (ع) پرسيد: «آيا شما گواه و دليلى داريد كه اين زره مال شماست؟»، علي (ع) خنديد و فرمود: «شريح راست گفت، من شاهدى ندارم». شريح حكم كرد كه زره از آن مرد مسيحى است. مرد مسيحى آن را گرفت و به راه افتاد، ولى چند قدمى بيش‌تر نرفته بود كه برگشت و گفت: «من شهادت مي‌دهم كه اين‌گونه داوري‌ها از داوري‌هاي پيامبران است، امير مسلمانان مرا به نزد قاضى مي‌آورد و قاضى بر ضد او حكم مي‌كند! سپس گفت: به خدا اين زره از آن تو است و من در ادعاى خويش دروغگو بوده‌ام…» و پس از مدت‌ها مردم ديدند كه اين مرد مسيحى مسلمان و از با وفاترين سربازان و بهترين ياران على شده و در ماجراى نهروان در كنار على (ع) با خوارج مي‌جنگد. عدالت و مساوات در برابر قانون اين است كه علي (ع) نشان داده است. با اين‌كه اميرمسلمين است، حاضر نيست براى احقاق حق مسلم خويش حتى در مقابل مردى كه از اقليت‌هاي مذهبى و غير مسلمان است، ذره‌اى از موازين قانوني تخطى كند و از حكم قاضى بر ضد خويش نيز اظهار مسرت مي‌كند، زيرا قاضى بر اساس عدالت و موازين قانونى حكم كرده است و اين درس بزرگى است براى شيعيان آن حضرت كه نبايد در نظام اسلامى هيچ‌كس حتى براى رسيدن به حق مسلم خويش از طرق غير قانونى و ظالمانه‌ استفاده كند. 7. انسان دوستى علي(ع) علي(ع) در عهدنامه‌ى خويش به مالك اشتر، فرمود: «… اى مالك، قلبت را مالامال از مهربانى و محبت و لطف نسبت به رعيت گردان و مانند جانوري شكارى مباش كه خوردنشان را غنيمت شماري، كه مردم، دو دسته‌اند؛ دسته‌اى برادر دينى تو هستند و دسته‌ى ديگر همانند تو در آفرينش. گناهى از آنان سر مي‌زند، يا علت‌هايي بر آنان عارض مي‌شود، يا خواسته و نا‌خواسته، خطايى از آنان سر مي‌زند، به خطايشان منگر و از گناهانشان درگذر، چنان‌كه دوست مي‌دارى خداوند از تو در گذرد و گناهانت را عفو فرمايد. انسان دوستى علي(ع) از دايره‌ى مسلمانان فراتر مي‌رود و شامل غير مسلمانان نيز مي‌شود، لذا به حاكمش مي‌نويسد كه: «حقوق اقليت‌هاى مذهبى را رعايت كن، حتى مجال نده كه آن‌ها حقشان را از تو مطالبه كنند، تو به سراغشان برو و حقشان را بده. در تجاوزات سپاهيان معاويه به مرز‌هاى حكومت على (ع)، زينت‌ها و جواهرات يك زن يهودى كه در ذمه‌ى حكومت علي(ع) بود به غارت مي‌رود، علي(ع) به مسجد مي‌آيد و مي‌فرمايد: «شنيده‌ام كه مهاجمان به خانه‌هاى مسلمانان و كسانى كه در پناه اسلام‌اند در آمده و گرد‌نبند و گوشواره‌ و خلخال زنى معاهده (زنى يهودي را كه در پناه حكومت اسلام زندگى مي‌كند)، به غارت برده‌اند …، غارتگران نه زخمى برداشته و نه خونى از آنان ريخته شده است و به شهر‌هاى خويش برگشته‌اند، اگر مرد مسلمانى از غم چنين حادثه‌اى بميرد، جاى سرزنش نيست، بلكه در نظر من شايسته است. علي(ع) حاضر نيست كه بر يك زن يهودى نيز در قلمرو‌ حكومت او ظلم شود و خود را مسؤول احقاق حق او مي‌داند. در كتاب وسايل‌الشيعه ج 11 ص 49 آمده است: « اميرالمومنين (ع)، روزى كارگرى مسيحى را ديد كه از كار افتاده بود و گدايى مى كرد، اين وضع را نتوانست تحمل كند زيرا آن را ضد جامعه و حكومت اسلامى ميدانست كه كسى از روى نياز دست گدايى به سوى مردم دراز كند، لذا پرسيد: «اين چيست؟!» گفتند: «يا اميرالمؤمنين، مردى نصرانى است. فرمود: «از او كار كشيديد تا اين كه پير و ناتوان شد، حال به او چيزى نمي‌دهيد؟ خرج او را از بيت المال بدهيد». و براى او از بيت‌المال حقوق ماهانه تعيين كرد. علي(ع) در تأمين نياز‌هاى مردم، مذهب و عقيده‌ى آنان را ملاك قرار نمي‌داد و آنان را گزينش نمي‌كرد، بلكه انسانيت را ملاك مي‌دانست. على (ع) كه در رأس جامعه‌ى اسلامى قرار داشت به بهاى سير كردن شكم‌هاى گرسنه، آزادى عقيده را از آنان سلب نمي‌كرد. مسلمانان و شيعيان آن حضرت بايد اين رفتار انسان‌دوستانه و رعايت كرامت انسانى را سر مشق خويش قرار دهند. مباد كه در جامعه‌ي اسلامى ما ثروتمندان و قدرتمندان و حاكمان، رفتارى بدتر از بردگان را با تهيدستان داشته باشند و نياز آنان را به عنوان وسيله‌اي براى تحميل خواسته‌هاى نامشروع خود بر آنان سازند. 8. سادگى و پرهيز از تجمل در كتاب المعيار والموازنه‌ى عبدالله اسكافى معتزلى آمده است: «علي(ع) وقتى به شهر انبار وارد شد، دهقانان( بزرگان) انبار همراه ديگر كشاورزان در حالي‌ كه ماديان‌هايى را يدك مي‌كشيدند به استقبال او آمدند. آنان براى اميرالمؤمنين و يارانش خوراك و براى مركب‌هايشان علوفه آورده بودند و همين كه مقابل اميرالمؤمنين(ع) رسيدند به پاس احترام او از اسب‌هاي خويش پياده شدند و شروع به دويدن پيشاپيش او كردند. علي(ع) از آنان پرسيد: «اين چهار پا‌يان كه همراه خود آورده‌ايد و اين كارى كه انجام مي‌دهيد چيست؟»، گفتند: «اين كارى كه انجام مي‌دهيم كارى است كه براي بزرگداشت اميران خود انجام مي‌دهيم، و اين ماديان‌ها را هم به عنوان هديه براى شما آورده‌ايم و براى تو و مسلمانان خوراكى فراهم ساخته‌ايم و براى چهار پايان شما علوفه آورده‌ايم». اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «اما اين كارى كه مي‌پنداريد براى بزرگ‌داشت اميران انجام مي‌دهيد، كارى است كه به خدا سوگند اميران را سودي نمي‌بخشد و فقط خويشتن را با اين كار به سختى مي‌اندازيد و خوار مي‌كنيد. اين كار را تكرار نكنيد. اما اين چهار پايانى را كه آورده‌ايد، اگر دوست داشته باشيد از شما مي‌پذيرم، ولى از خراج (ماليات) شما حساب مي‌كنيم و آن‌چه از خوراك و علوفه هم كه فراهم آورده‌ايد، ما خوش نداريم چيزي از اموال شما را بدون پرداخت بهاى آن بخوريم و يا بگيريم». آنان گفتند: «ما را ميان عرب‌ها دوستان و آشنايانى است، آيا ما را از اين‌كه هديه دهيم و آنان را از پذيرش هديه ما منع مي‌فرمايي؟»، فرمود: «همه‌‌ي عرب‌ها دوستان و آشنايان شمايند. هيچ يك از عرب‌ها از ديگري سزاوار‌تر نيست، شما را هم از اين‌كه به پاس آشنايى هديه دهيد و هيچ يك از مسلمان را از اين‌كه هديه‌اي بپذيرد، منع نمي‌كنم، اما اگر كسى چيزى را به زور از شما گرفت، ما را آگاه كنيد». گفتند: «اى اميرالمؤمنين، خوش مي‌داريم كه هديه و بزرگداشت ما را قبول فرمايي». فرمود: «خدا پدرتان را بيامرزد. ما از شما توانگر‌تريم». بخشى از اين داستان در نهج البلاغه، كلمات قصار شماره‌ى 36، آمده است. اين رفتار على (ع) بهترين الگو و سرمشق براى مردم و مسؤولان جوامع اسلامي است كه دقت كنند و ببينند كه على (ع) حاضر نيست مردم به عنوان تجليل از بزرگى چون او خود را به مشقت اندازند و حتى آنان را از دادن هديه به زمامداران و مسؤولان منع مي‌كند و حال اين‌كه آن مردم، هدايا را از مال خويش تهيه و با رضايت خاطر تقديم مي‌كردند، تا چه رسد به اين‌كه مسؤولى براى مقام مافوق خويش از بيت‌المال مسلمين مايه بگذارد، كه قطعاً موجب خشم علي(ع) و برخورد قاطعانه‌ى او با آن‌گونه افراد به خاطر تجاوز به بيت المال مسلمين مي‌شد». والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته. 9. آزادى بيان از منظر علي(ع) ارسطو كه قرن‌هاى متمادي، سيطره‌ى فكرى بر جوامع بشري داشت، معتقد بود كه انسان‌ها از نظر خلقت و آفرينش با هم متفاوت‌اند و مي‌گفت: « همه‌ى آدمي‌زادگان به همان اندازه فرق دارند كه تن از روان يا آدمى از دد. و چنين است حال همه‌ى كسانى كه وظيفه‌اي جز كار بدنى ندارند و از كار بدني، سودى بهتر به مردمان نرسانند. اين‌گونه كسان طبعاً بنده‌اند و صلاح ايشان همچون ديگر چيز‌هاى فرمان‌پذيرى كه برشمرديم، در فرمان بردن است… به حكم قوانين طبيعت، برخى از آدميان آزاده و گروهي ديگر بنده‌اند و بندگى برايشان هم سودمند است و هم روا». (سياست ارسطو، ترجمه‌ى دكتر حميد عنايت، ص11-12). اما علي(ع) برخلاف ارسطو معتقد بود كه همه‌ى انسان‌ها آزاد آفريده شده‌اند و مي‌فرمود: « و لا تكن عبد غيرك، و قد جعلك الله حرا؛ بنده‌ي ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است». علي(ع) برقرارى عدالت را نيز فقط در سايه‌ى برقرارى آزادي ممكن مي‌داند و هرگز اجازه نمي‌دهد كه آزادي‌هاى مشروع مردم توسط صاحبان قدرت مورد تهديد و تحديد قرار گيرد. فلذا از رسول خدا (ص) روايت مي‌كند كه بار‌ها فرمود: « جامعه‌اى كه ضعيفان، در آن جامعه، نتوانند حق خويش را بدون لكنت زبان و با فرياد رسا از زورمندان بگيرند، هرگز رستگار نخواهدشد و هيچ ارزشى نخواهد داشت». البته علي(ع) در خصوص ضرورت رعايت آزادى مردم فقط شعار نمي‌داد بلكه واقعاً به آن معتقد بود و بدان عمل مي‌كرد. 10. رفتار علي(ع) با مخالفان خود علي (ع) با مخالفان خويش به گونه‌اى رفتار مي‌كرد كه دموكراسي و ليبراليسم معاصر در مقابل او شرمنده است. با اين‌كه مخالفان او اعم از قاسطين و ناكثين و مارقين، شرم‌آورترين رفتار‌ها را با او داشتند، على (ع) جوان‌مردانه‌ترين برخوردها را با آنان داشت. در مصاف با قاسطين در جنگ صفين هنگامى كه از ياران خود شنيد كه به مردم شام(معاويه)، دشنام مي‌دهند كه چرا راه مكر و خيانت را در پيش گرفته‌اند، به آن‌ها فرمود: «من دوست ندارم كه شما ناسزاگو باشيد… به جاى ناسزاگويى و فحاشى بگوييد: خداوندا، خون ما و خون آنان را حفظ كن، ميان ما و آنان را اصلاح كن، آنان را از گمراهى و ضلالت برهان تا كسى كه حق را نشناخته، بشناسد و آن كس كه به ظلم و تجاوز پناه برده و آلوده شده است، بازگردد! وقتي كه در مقابل سپاهيان معاويه قرار گرفتند، معاويه و يارانش آب‌هاى منطقه را در محاصره‌ى خويش گرفته بودند و نگذاشتند كه علي‌(ع) و يارانش از آب استفاده كنند، مذاكرات مسالمت‌آميز نيز فايده‌اي نبخشيد تا اين‌كه علي‌(ع) دستور حمله داد و با يك حمله آب را از آنان گرفتند، ولى با اين‌كه سپاهيانش خواستار مقابله به مثل بودند، حاضر نشد كه همانند سپاهيان شام رفتار كند و اجازه داد كه آنان از آب استفاده كنند، در صورتى كه اگر آب را به روى آن‌ها مي‌بست، پيروزى او قطعى بود و آنان از ترس مرگ از تشنگى مجبور به تسليم مي‌شدند. و اما در مورد ناكثين(پيمان‌شكنان)؛ على (ع) يك‌بار دستور داد دو نفر از ياران خود را به خاطر بدگويى به عايشه و اهانت به او صد تازيانه بزنند، در حالي‌كه عايشه، جنگ جمل را به قصد براندازى حكومت على (ع) به راه انداخته بود! همچنين، وقتي كه على (ع) بر سپاهيان عايشه پيروز شد به نزد او آمد و با احترامى خاص با او برخورد و او را توديع كرد و خود نيز در ركاب او مقدارى از راه را رفت تا بدرقه‌اش كند و گروهى را به عنوان خادم و محافظ همراه او فرستاد و توصيه كرد كه او را با كمال احترام به مدينه برسانند. مقدارى از راه كه طى شد، عايشه شروع به بد‌گويي از علي(ع) كرد و گفت: «على با اين مردان و سربازانى كه همراه من كرده، احترام مرا از بين برده و هتك حرمت كرده است»، ولي هنگامى كه به مدينه رسيدند، سربازان محافظ عايشه، عمامه‌ها‌ي خود را از سر بر داشتند و به عايشه گفتند: «ما نيز همه زن بوديم. امام (ع) در جنگ جمل بعد از پيروزى بر كشته‌ى دشمنان خود نماز گزارد و براى آنان طلب مغفرت كرد! هنگامي كه سرسخت‌ترين دشمنان خود يعنى عبدالله‌بن‌زيبر و مروان‌بن حكم و سعيد‌بن عاص را اسير كرد، با اين‌كه آنان، كوچك‌ترين اميدى به زنده ماندن خويش نداشتند، على (ع) آنان را مورد عفو قرار داد و در حق آنان نيكى و خوش‌رفتارى كرد و فرمود: «كسي مزاحم آنان نشود». رفتار دوستانه‌ى على (ع) با طلحه و زبير در جنگ جمل چه قبل از جنگ و چه بعد از پيروزى على (ع) بي‌نظير است. وقتى كه بر سر جنازه‌ي‌ طلحه رسيد، در حالى كه به شدت مي‌گريست فرمود: «اى ابا‌محمد، بر من سخت‌ گران است كه تو را در زير ستارگان آسمان كشته ببينم، اى كاش خداوند بيست سال پيش از اين جان مرا گرفته بود. و اما در مورد مارقين (خوارج)، آنان در مسجدى كه على (ع) به عنوان خليفه‌ى مسلمين نماز مي‌‌گزارد، حاضر مي‌شدند و به هنگام سخنرانى آن حضرت شعار مي‌دادند. متلك مي‌گفتند، مسخره و فحاشى مي‌كردند و مي‌كوشيدند كه سخنرانى او را بر هم زنند و نماز جماعت او را به هم بريزند و حتى نسبت كفر و خروج از دين به او مي‌دادند و …، ولى على (ع) به هيچ يك از آنان آزار نمي‌رساند و در حق آنان اهانتى روا نمي‌‌داشت و آزادي آنان را محدود نمي‌كرد و صراحتا مي‌گفت كه ما آنان را مسلمان مي‌دانيم و از نسبت «منافق» كه برخى از ياران آن حضرت به آن‌ها مي‌دادند، منع مي‌كرد. حتى حقوق آنان را هم از بيت‌المال قطع نكرد و هنگامي كه به دست يكى از آنان ضربت خورد و مجروح شد، در بستر احتضار فرمود: «اى پسران عبدالمطلب، نبينم كه در خون مسلمان فرو رويد و بگوييد كه امير‌مؤمنان را كشته‌اند! بدانيد جز كشنده‌ى من نبايد كسى به خون من كشته شود، بنگريد اگر من از اين ضربت او مردم او را تنها يك ضربت بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او مرا مبريد(او را مثله نكنيد) كه من از رسول خدا شنيدم كه مي‌فرمود: بپرهيزيد از بريدن اندام مرده(مثله كردن او) هر چند، سگ‌ هار باشد». علي(ع) در خصوص رعايت حقوق قاتل خويش به اين اندازه اكتفا نكرد و در لحظات آخر حيات خود فرمود: «… اگر ماندم در خون خود مرا اختيار است و اگر مردم، مرگ مرا وعده‌گاه ديدار است. اگر[قاتل خويش را] ببخشم، موجب نزديكي من است به خداى بارى و اگر شما [او را] ببخشيد براى شما نيكوكاري، پس[او را] ببخشيد، آيا دوست نداريد كه خداوند شما را ببخشد؟»! و در جايى ديگر در باره‌ى خوارج مي‌فرمايد: «پس از من خوارج را نكشيد، زيرا كسى كه حق را جويد و دچار اشتباه شود، مانند آن كس نيست كه باطل را خواهد و بدان هم دست يابد. علي(ع) در اين كلام جاودانه‌ى خويش به پيروان خود آموخته است كه با حق‌جويان، ولو اين‌كه دچار خطا شوند و بر ضد حكومت حقى چون حكومت على نيز در حد براندازى اقدام كنند بايد به شيوه‌ي مسالمت‌آميز رفتار شود.

دكتر رحمت اله بيگدلى

علی(ع) و کودکان گرسنه

علی(ع) و کودکان گرسنه

امام على عليه السلام  در بين راه متوجه زن فقيرى شد كه بچه هاى اواز گرسنگى گريه مي كردند و او آنها را به وسائلىمشغول مي كرد و از گريه بازمي داشت . براى آسوده كردن آنها ديگى كه جز آب چيز ديگرىنداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش مي افروخت تا آنهاخيال كنند برايشان غذا تهيه مي كند. به اينوسيله آنها را خوابانيد. على عليه السلام پس ازمشاهده اين جريان با شتاب به همراهى قنبر به منزل رفت. ظرف خرمائى با انبانى آرد ومقدارى روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت. قنبر تقاضا كرد اجازه دهند اوبردارد؛ ولى حضرت راضى نشدند.  وقتى كه به خانه آن زن رسيد اجازه ورود خواست وداخل شد، مقدارى از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاى مطبوعى تهيه كرد؛ آنگاه بچهها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سير شدند. على عليه السلام براى سرگرمى آنها دو دست و زانوان خود را بر زمينگذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقليد نمود! بچه ها نيز ياد گرفتندو از پى آنجناب همين كار را كرده و مى خنديدند؛ مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتىقبلى را فراموش كردند و بعد خارج شد. قنبر گفت: اى مولاى من! امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكى را مي دانم، سبب دومى بر منآشكار نيست. اينكه توشه بچه هاى يتيم را خودتانحمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهتنيل به ثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براى چه كرديد؟

فرمود: وقتى كه وارد بر اين بچه هاى يتيم شدم، از گرسنگى گريه مي كردند. خواستموقتى خارج مي شوم هم سير شده باشند و هم بخندند.

علی(ع) و همراهی مرد یهودی

علی(ع) و همراهی مرد یهودی

روزى اميرالمؤمنين على عليه السلام در دوران خلافتش در خارج كوفه با يك نفر ذمّىيهودى يا مسيحى كه در پناه اسلام بود، همراه شد. مرد ذمّى به اميرالمؤمنين گفت: كجا مى روى ؟ امام فرمود: به كوفه. هر دو راه را ادامه دادند تا سر دو راهى رسيدند، هنگامى كه ذمى جدا شد و راه خود را پيشگرفت تا برود، ديد كه رفيق مسلمانش از راه كوفه نرفت و همراه او مى آيد. مرد ذمى گفت: مگر شما نفرمودى به كوفه مى روم؟ فرمود: چرا. ولى پايان خوش رفاقت آن است كه مرد، رفيقِ راهش را در هنگام جدايى چند قدمبدرقه كند و دستور پيغمبر ما همين است ، بدين جهت مى خواهم چند گام تو را بدرقه كنم.آنگاه به راه خود بر مى گردم. ذمى گفت: پيغمبر شما چنين دستور داده ؟ امام فرمود: بلى. ذمي گفت:اين كه آيين پيغمبر شما با سرعت در جهان پيشرفت كرد و چنين پيروان زيادي پيدا نمود،حتما به خاطر همين اخلاق بزرگوارانه او بوده است. مرد ذمى با اميرالمومنين سوى كوفه برگشت هنگامى كه فهميد همراه او، خليفة مسلمانانبوده است، مسلمان شد و اظهار داشت :من شما را گواه مى گيرم كه پيرو دين و آيين شما مى باشم.

امام حسن علیه السلام فرمود:

چنان برای دنیایت تلاش کن که گویاهمیشه زنده ای، و چنان برای آخرتت تلاش کن که گوئی فردامرگت فرا می رسد

دانشت را به مردم بیاموز، و خود نیزدانش دیگران را فراگیر

آغاز نمودن به بذل و بخشش پیش ازدرخواست و تقاضا، از بزرگترین شرافت و بزرگی است

بین حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشم ببینی حق است و چه بسا که باطل زیادی را با گوش بشنوی.

از حضرت امام مجتبی علیه السلام پرسیده شد نیرومندی چیست؟فرمودند: دفاع از پناهنده، و پایداری در نبرد، و ایستادگی هنگام سختی.

http://files.afghanpaper.com/pics/201108/201108151317324515.jpg

سرباز اردوی ملی

آماده برای تامین امنیت افغانستان

 

کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم. *** سحري با نظر لطف تو بيدارشويم


آمد گه آمرزش و شهرُ الله عظمي

توفيق خدايا، تو ز ما سلب مفرما

 

ادامه نوشته

افغانستان در بهاری که گذشت

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405521548.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405524633.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405523374.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405521888.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405522013.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405522056.jpg

http://files.afghanpaper.com/pics/201107/201107111405521074.jpg

الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

می ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

می معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست

می کو مرا وا رهاند زمن
زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان

 رضی الدین آرتیمانی

حمله انتحاری داخل مسجد

حمله انتحاری داخل صحن مسجد که در ان  مراسم فاتحه خوانی شهید داوود داوود فرمانده پولیس 303 پامیر بر گذار شده بود  باعث  شهادت و زخمی شدن  30 نفر شد